نوشته کودکان، «آسیبدیدگان خاموش» خشونت خانگی اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>امروزه مددکاران اجتماعی بر این باورند که کودکانِ شاهد خشونت میان بزرگسالان در خانواده، آسیبدیدگان اصلی این شرایط محسوب میشوند. محققان در باره این موضوع پژوهشهای بسیاری انجام داده و به نتایج قابل تأملی دست یافتهاند که از آن جمله، مشخص شدن مشکلات رفتاری، احساسی و عملکرد-شناختی کودکان در نتیجه چنین تجربیاتی است.
این در حالی است که متأسفانه نگرش غالب عمومی مبنی بر این است که «کودکان درکی از آن چه در حال وقوع است، ندارند».
این نگاه موجب میشود تا بزرگسالان در محیط خانه و خانواده، درگیریها، تنشها و پرخاشهای خود را از هر جنسی که باشد، چه جسمی، چه کلامی و …، در معرض دید کودکان به نمایش بگذارند، بیاطلاع از تأثیر عمیقی که این رفتارها بر روند رشد کودک باقی خواهد گذاشت.
جفری ال.ادلسون از دانشگاه مینسوتا، یکی از مفصلترین پژوهشها را در این باره به انجام رسانده و ۳۱ مقاله و تحقیق دیگر در این زمینه را مرور کرده است.
کودکان، بزرگترین آسیبدیدگان خشونت خانگی
خانه به عنوان محیط امنی برای کودکان شناخته میشود که فارغ از آن چه در سپهر عمومی جامعه بر آنان میگذرد، میتواند و به نظر میرسد که باید مأمنی باشد برای آنها. این در حالی است که برای بسیاری از کودکان، خانه با بهشتی با این شرایط فاصله بسیار دارد و سالانه، صدها میلیون کودک به طریق مستقیم یا غیر مستقیم، در معرض خشونت خانگی قرار میگیرند.
در شرایطی که خانواده گرفتار خشونت خانگی است، به نظر میرسد کودکان آخرین کسانی هستند که میتوانند به عنوان آسیبدیده از این شرایط به رسمیت شناخته شوند. در واقع، بررسی این گروه از آسیبدیدگان موضوع پژوهشی جدید است که تا کنون کمتر به آن پرداخته شده است.
به این کودکان در مباحث کنونی خشونت خانگی، قربانیان «خاموش»، «فراموش شده» یا «ناخواسته» گفته میشود.
هراس از وقوع خشونت، خشونتی که دیده نمیشود
یونیسف، صندوق کودکان ملل متحد، در یکی از گزارشهای منتشر شده درباره کودکانی که آسیبدیده از مشاهده خشونت خانگی هستند، به این نکته اشاره کرده که بر خلاف تصور عمومی، مشاهده خشونت از سوی کودکان تنها این نیست که یک عضو بزرگسال خانواده، عضو دیگری را تحت خشونت خود قرار دهد، بلکه حتی هراس از وقوع خشونت که ناشی از تداوم آن است یا هراس از شنیده شدن آن توسط شخص ثالث، از انواع دیگر خشونت است که کودکان در محیط خانه و خانواده متحمل میشوند.
در چنین شرایطی، کودکان با تجربه خشونتی که در محیط خانه یا خانواده میان بزرگسالان اتفاق افتاده، در هراس دائمی از وقوع خشونتی دیگرند. کوچکترین تنشها میان افراد، در ذهن کودکان میتواند منجر به بزرگترین و خشنترین اتفاقاتی شود که میتوانستهاند رخ دهند.
به طور قطع این «هراس دائمی» که خشونتی ناآشکار، ذهنی و روانی است، در دراز مدت کودکان، سلامتی آنها و تصویری را که از آینده در ذهن دارند خدشهدار کرده و میتواند منجر به اختلالات روانی گسترده در آنان شود.
عوامل فزاینده خشونت خانگی تأثیرگذار بر کودکان
تحقیقات بسیاری با موضوعات متنوع و مختلف، به مطالعه و بررسی عواملی پرداختهاند که منجر به وقوع خشونت خانگی میشوند. نتایج این تحقیقات با توجه به متغیرهای مختلفی که در آنها دخالت داده شدهاند یا مفاهیمی که در محوریت این تحقیقات قرار گرفتهاند، متفاوت بودهاند، اما سازمان بهداشت جهانی عواملی چون سن مادر، فقر، بیکاری و سوء مصرف الکل و مواد مخدر را عوامل اصلی افزایش احتمال بروز خشونت خانگی بر شمرده و کودکانی را که در خانوادههای گرفتار در چنین شرایطی زندگی میکنند، به عنوان «قربانیان خاموش خشونت» معرفی میکند.
خشونت خانگی و آزار و اذیت کودکان
مطالعه تأثیر این عوامل بر شرایط کودکان در خانوادههایی که خشونت خانگی در آنها عادی شده است، نشان میدهد ۴۰ درصد کودکانی که تحت آزار و اذیت قرار گرفتهاند، پیشتر در شرایط مملو از خشونت خانگی قرار داشتهاند. این بدان معناست که خشونت میان بزرگسالان، در ۴۰ درصد مواقع منجر به آزار و اذیت کودکان شده است.
در ادامه و برای مثال، تحقیقات متعددی نشان دادهاند کودکانی که در خانوادههای پرخشونت زندگی میکنند، چندین برابر نسبت به متوسط، تجربه خشونت فیزیکی یا جنسی از سوی دیگران را دارند. برای مثال یکی از این تحقیقات که در آمریکای شمالی انجام شده، نشان میدهد کودکان در چنین خانوادههایی ۱۵ برابر بیش از میانگین معمول متحمل آزار و اذیت جنسی یا فیزیکی شدهاند.
آنچه کودکان نیاز دارند
در شرایطی که کوچکترین آسیبدیدگان، بزرگترین آنها هستند و این بزرگترین آسیبدیدگان، نیازهایی دارند تا از این شرایط گذر کنند و تأثیرات منفی بر سلامت آنان به حداقل برسد، آن چه میتوان و باید برای آنان انجام داد، چه چیزهایی هستند؟
کودکان نیاز به حفاظت در برابر خشونت خانگی دارند. این محافظت اگرچه در خانوادههای خشن نادیده گرفته میشود، اما بیش از هر کس بر عهده والدین کودکان است و بعد از آن میتوان ساز و کار قانونی و مناسبات دیگر را از راهکارهای حفاظت از کودکانی شناخت که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در معرض خشونت خانگی هستند.
آموزش به کودکان در محیطهای آموزشی در راستای شناخت چیستی خشونت، چگونگی مراقبت از خود در شرایط خشونتآمیز، روشهای صحبت کردن درباره آن با دیگران از جمله با مسئولان مدرسه، دیگر افراد بزرگسال خارج از خانواده و دوستان و در نظر گرفتن پلتفرمهای حمایتی از کودکان در معرض خشونت، از جمله راهکارهایی هستند که میتوانند به کمک این «قربانیان خاموش» بشتابند.
آنچه تأکید بر آن حائز اهمیت چند باره است، این است که لازم نیست کودکان حتماً در معرض خشونت مستقیم از سوی دیگران باشند تا آنها را به عنوان خشونتدیده از خشونت خانگی بشناسیم. مشاهده خشونت از سوی کودکان، نوع دیگری از تجربه خشونت است.
***
نوشته کودکان، «آسیبدیدگان خاموش» خشونت خانگی اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته چرا پدر یا مادر شدید؟ پاسخ به این سوال از شما والد بهتری میسازد اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>آیا هرگز از خود پرسیدهاید چرا میخواستید/ یا میخواهید بچهدار شوید؟ آنهایی که درگیر تصمیمگیری برای بچهدار شدن بودهاند و یا داشتن بچه را تصور کردهاند، احتمالا دید مثبتی به این موضوع دارند. بسیاری از افراد حتی از زمان کودکی جوابهای خود به این پرسش را میدانند. اما برای بسیاری از والدین و افرادی که به زودی والد میشوند این پرسش اساسی و مهم است که باید به آن پاسخ داد.
یک پاسخ آن است که ما به عنوان یک گونه پاسخگوی نیاز تکاملی برای تکثیر هستیم. نقش کوچک ما انتقال دیانای به نسل بعدی است. این کار احتمالا ناآگاهانه و با سطوحی از لذت همراه است. اگر تعداد کافیای از ما انسانها این تکثیر را انجام بدهیم و همزمان از نابود کردن سیاره خود جلوگیری کنیم نسل بشر پیشرفت میکند.
پاسخ دیگر به سادگی درباره هنجارهای اجتماعی و فرهنگی است. بیشتر افرادی که شما میشناسید یا نمیشناسید این کار را انجام میدهند؛ به همین دلیل است که کسانی که نمیخواهند بچهدار شوند یا بچه ندارند آماده پاسخ به سوال «چرا» هستند. زیرا این پرسشی است که همه از آن میپرسند در حالیکه به ندرت از والدین پرسیده میشود که چه چیزی آنها را به داشتن بچه تشویق کرده است. آنها معمولا نیازی ندارند رفتاری که معمول و قابل انتظار است را توضیح بدهند.
اما حتی با وجود غزایز تکاملی و فشارهای اجتماعی به عنوان بخشی از معادله این عوامل معمولا به طور کامل تمایل شخصی و منحصر به فرد هر شخص را برای تولید مثل را توضیح نمیدهد.
دلیل شما هر چه که باشد به خوبی نشان میدهد شما که هستید، چه والدی هستید یا خواهید شد. من فکر میکنم این موضوع ارزش کشف دارد.
چرا تصمیم گرفتید بچهدار شوید؟ چرا کودک اول، دوم یا سوم را خواستید؟ آیا چنین تصمیم اساسیای در زندگی به خواستههای شخصی، پیشینه، تاثیرپدیریها و باورهای شما مربوط بوده است؟ چرا باید زمان و پول زیادی صرف کنید و پذیرای استرسها، اضطرابها و مسئولیتهای بیشتر شوید؟
فهم اینکه چرا وارد این بازی شدهاید به شما بینشی لازم میدهد تا از تمام تواناییهای خود در این بازی استفاده کنید. شما بهترین راهنمای خود برای پاسخ به میلیونها سوال، معما و انتخابهای خود برای والد بودن هستید.
از نظر تاریخی انسانها به دلیل ضرورتهای اقتصادی مثلا به خاطر کار در مزرعه بچهدارمیشدند. کودکان نمادی از سعادت و کامیابی هستند. آنها میتوانند بازتابی از شما یا مسیری برای اهداف و آرزوهایتان باشند. والد بودن همچنین میتواند یک عمل فداکارانه برای رسیدن به یک چیز بهتر باشد. پیتر سیگر این گفته را تائید میکند و میگوید: «ما این کار را برای دستاوردی بالاتر انجام میدهیم… بوسهها.»
جالب اینجا بود که وقتی من از دوستان و خانواده درباره علت بچهدار شدن پرسیدم برخی از آنها در لحظه پاسخ را میدانستند در حالیکه بقیه با قیافهای مبهوت به گوشهای زل میزدند گویی هرگز به آن نیندیشیدهاند.
این پاسخ آنها بود:
ـ ایجاد دوباره لذتهای کودکانه خودم
ـ رشد و اشتراک عشق خانوادگی
ـ برای ساختن خود بهترم
ـ ساختن خانواده خودم
ـ معنا دادن به زندگی
ـ تناسب و برآورده کردن انتظارت جامعه
ـ چون با بچهها میتوان سرگرم بود و مکالمات جالب داشت
ـ ساختن جهانی بهتر
ـ نسبت به پدرومادرم والد بهتری باشم
ـ اقدامی معنوی
ـ بازپرداخت آنچه به والدین خود مدیونم
ـ تمایل بیولوژیکی
ـ ایجاد یک رابطه عمیق با فرزندانم طوری که آنها حتی پس از جدا شدن از من بخشی از زندگیام باشند
همسر من پاسخ آماده خود را داشت: «من میخواستم عشق عمیق یک مادر به فرزند را احساس کنم.» این خواستهای بود که از زمان کودکیاش داشت. وقتی من پاسخهایم را برایش شرح میدادم قیافه پریشان او را میدیدم. او گفت: «احساس میکنم ما باید این مکالمه را قبل از بچهدار شدن میداشتیم. چه میشد اگر من پاسخهای تو را قانعکننده نمییافتم؟» به او پاسخ دادم که کار از کار گذشته است. پاسخهای من تجربه فیلم، سفر، کتابخواندن، نوشتن، قصهگویی، حس طنز و غذا خوردن و نوشیدن، معنویت و طبیعت بود.
والد شدن تجربهای منحصر به فرد است. من از هیجانهای از دست رفته و گزینههای شغلیای که ممکن است به خاطر وجود دو دخترم از دست داده باشم آگاه هستم. اما با این وجود اینکه پدر آنها هستم فراتر از اینهاست. من فکر میکردم پدر خوبی خواهم شد. بخشی از وجود من میخواست توانایی رشد و پرورش را تقویت کند. از زمانی که کودک بودم میدانستم پدر فوقالعادهای خواهم شد.
البته تمام اینها پیش از آن بود که من پدر شوم. به نظر میرسد والد بودن به دلیل اینکه ناامنیها و نقصهای شخصیتی را نمایش میدهد افراد را فروتن میکند. من با وجود فرزندانم بهتر میشوم و سعی میکنم این قابلیت را تقویت کنم. اما همواره موفق نیستم. این چیزی است که بیشتر والدین تجربه میکنند.
پدرومادری آگاهانه یکی از روشنفکرانهترین گرایشها در تاریخ روشهای فرزندپروری است. این گرایش میگوید حضور فعالانه در کنار فرزندتان داشته باشید و هم زمان که مشغول تربیت فرزندتان هستید انگیزهها و احساسات خود را بهتر بشناسید. اینکه با انگیزهها در ارتباط باشید به شما درک جامعتری از مساله میدهد؛ در حالی که در لحظات دشوار تربیت فرزند این درک وجود ندارد.
پاسخ من درباره اینکه چرا میخواستم تجربههای منحصر به فرد و متفاوت والد بودن را داشته باشم به من کمک کرد تا طیف وسیعتری از آنها را کشف کنم. بسیار آسان است که از یک آغوش محکم و با هم خندیدن لذت ببریم اما من این عشق به تجربه را به لحظات چالش برانگیز بیشتری گسترش دادم؛ مثل وقتی که موقع حمام با هم جیغ میزنیم. وقتی با فرزندانم وقت میگذارم به آنها توجهی را که لازم دارند میدهم و لحظههای معنادار را بیشتر و خاصتر میکنم.
پاسخ شما به این پرسش مثل عقربه قطبنماست و در لحظههایی که نمیدانید به عنوان یک والد چه تصمیمی بگیرید میتواند راهنمای شما باشد.
به انگیزههای بچهدار شدن خود بازگردید. این کار میتواند بر واکنش شما در لحظات ناامید کننده، تصمیمگیری برای گذراندن یک آخر هفته، مدلهای رفتاریتان و گفتوگو درباره زندگی با کودکانتان تاثیر داشته باشد.
***
این مقاله بخشی از ستون The wisdom project نوشته دیوید آلن، سردبیر بخش سلامت سیانان است. این مجموعه درباره کاربرد فلسفه در زندگی افراد است.
نوشته چرا پدر یا مادر شدید؟ پاسخ به این سوال از شما والد بهتری میسازد اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته گفتوگو درباره بحران؛ چگونه به کودکان بحرانزده کمک کنیم؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>الهام فخرایی//
هرگاه وقوع حادثهای، شرایط پایدار و شناخته شدهای را که به آن خوگرفته بودیم بهطور ناگهانی و بدون اینکه برای آن آماده باشیم تغییر دهد و با آسیبهای (Trauma) ناشی از آن درگیر شویم، با یک وضعیت بحرانی روبهرو هستیم.
این بحران میتواند بهصورت محدود یا گسترده یک فرد یا جامعه را درگیر کند، مواردی مانند از دستدادن دارایی، فقدان عزیزان، فقدان عضوی از بدن ناشی از حوادثی مانند آتشسوزی، جنگ، حوادث تروریستی، زلزله یا سیل و… که فرد بهطور مستقیم تجربه کرده یا بهطور غیرمستقیم در جریان اخبار آن قرار گرفته است.
با وقوع هر بحران، برای عبور از آن و بازگشت به شرایط پایدار، باید هر دو گروه را در نظر گرفت. موضوعی که نه تنها کمتر به آن توجه شده، بلکه گاهی به اشتباه و بدون توجه به پیامدهای منفی و آسیبزای آن، عامدانه گروههای آسیبپذیر (بهویژه کودکان) را نیز در جریان اخبار بحران قرار میدهیم.
در چنین وضعیتی برای عبور از بحران و بهطور خاص کمک به کودکان بحرانزده لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم:
در تجربه مستقیم بحران:
۱. گرچه نیازهای اولیه مانند سرپناه، آب، غذا، لباس و بهداشت در درجه اول اهمیت دارند، اما همزمان باید به موضوع امنیت و روابط اجتماعی خانوادهها نیز توجه کرد. این امر بهطور خاص درباره کودکان اهمیت پیدا میکند.
در نگاه اول گرچه افراد بزرگسال بهدلیل قوای شناختی، جسمانی و تجربه بیشتر نسبت به کودکان بهتر با بحران کنار میآیند، اما حجم مسئولیت و آسیبها موجب میشود والدین آنطور که بايد توان و امکان توجه به کودک را نداشته باشند. از طرفی کودک نیز علاوه بر تجربه مستقیم بحران، بهدليل فقدان اطلاعات کافی و قوای شناختی لازم برای تجزیه و تحلیل ماجرا و درک درست آن و نیز عدم دریافت حمایت و توجه معمول به مراتب آسیب بیشتری را متحمل میشود.
بنابراین لازم است شرایطی فراهم کرد تا خانواده بتواند دوباره دور هم جمع شده و از ثبات حداقلی و منابع حمایتی مستمر و پایا برخوردار شود. حضور نیروهای کمکی در منطقه موثر است، اما نمیتواند و نباید جایگزین خانواده شود. ضمن اینکه جابهجایی و در رفتوآمد بودن افراد مختلف میتواند به احساس امنیت و ثبات لازم افراد بحرانزده آسیب برساند. بنابراین بهتر است یک یا چند گروه داوطلب یا افراد بومی آموزشدیده بهطور ثابت در هر منطقه مستقر شده و تا پایان شرایط بحران در کنار اهالی آن منطقه باقی بمانند.
۲. فعالیتهای داوطلبانه در منطقه شامل مهارتهای عمومی و تخصصی است. بهتر است بدون مبالغه درباره تواناییها و مهارتهایمان برای کمک اعلام همکاری کنیم.
3. برای شروع اگر در منطقه بحرانزده حضور داریم، لازم است اطلاعاتی نظیر سلامت جسمی، سن، سابقه شخصی و خانوادگی، منابع حمایتی موجود، نوع و میزان نیازهای گروههای آسیبپذیر را بهطور مستقیم شناسایی و ثبت یا از مراجع آگاه دریافت کرده و در مرحله بعد هر گروه را به افراد متخصص ارجاع دهیم.
4. بهعنوان یک فعالیت عمومی اگر در مواجهه با کودکان و نوجوانان یا والدین آنها با علایمی نظير مشکلات سازگاری، اضطراب، افسردگی، بیخوابی، کابوس، بیاشتهایی شدید، اضطراب جدایی و چسبندگی، خطرپذیری بالا، بیشفعالی ناگهانی، دلتنگی زیاد، انفعال و درماندگی، ناتوانی در انجام کارهای روزمره، بیقراری و بدخلقی مستمر، بازگشت رفتارهای کودکانه، برقراری روابط جدید و خارج از چارچوب، فاصلهگرفتن از نزدیکان و اظهار تنفر و دردهای جسمانی نظیر دلدرد، سردرد، لرزش و خستگی شدید مواجه شویم، احتمال ابتلا به PTSD وجود دارد.
«اختلال استرس بعد از حادثه» (PTSD) یکی از شایعترین آسیبهای بحران است که هم به لحاظ جسمی و هم روحی افراد بحرانزده را فارغ از سن و جنس درگیر میکند و عوارض آن تا سالها بعد ادامه دارد. به همین دلیل لازم است این افراد برای مداخله درمانی به گروه دارای مهارتهای تخصصی ارجاع داده شوند.
5. در مواجهه با کودکان و نوجوانان بحرانزده، اگرچه برقراری رابطه خوب اهمیت دارد، اما هرگز برای ارتباط اصرار نداشته باشید، آنها را وادار به گفتوگو نکنید و برای بیان احساسات و تجربههایشان تحت فشار قرار ندهید. ایجاد بستر مناسب برای برونریزی هیجانی از طریق بازیهای گروهی و قصهگویی یکی از راهکارهای مناسب محسوب میشود. در اختیار قراردادن اسباببازیهای فردی متناسب برای ایجاد احساس تعلق بهعنوان جایگزینی برای وسایلی که کودک از دستداده مفید است.
6. برای کمک به کودکان در درک بهتر ماجرا، به سوالات آنها صادقانه جواب بدهید، اما لازم نیست همه جزئیات را بیان کنید. اطلاعات باید معطوف به ترسیم آینده بهطور واقع بینانه و مطلوب باشد.
7. در مواجهه با کودکان، ملاحظات فرهنگی، قومی و دینی را لحاظ کنید و از تعصبات و پیشداوریهای مردم منطقه آگاه باشید. این باورها میتوانند در ایجاد احساس گناه یا امیدواری به آینده موثر باشند و آگاهی از آنها در انتخاب راهکارها و ارتباط درست، موثر است.
در تجربه غیرمستقیم بحران:
1. کودکان بهویژه زیر 10 سال را به بهانه همدردی و همدلی در جریان اخبار و تماشای صحنههای دلخراش قرار ندهید، زیرا کودک نمیتواند حادثه را تحلیل کند و آن را به زندگی شخصی خود تعمیمداده و اعتمادزدایی از جهان کودک میتواند منجر به آسیبهایی شود که تا مدتها آثارش باقی بماند. در صورتیکه در جریان اخبار قرار گرفتهاند، با آنها گفتوگو کنید و اطمینان دهید که خطری تهدیدشان نمیکند.
2. با کودکان بزرگتر درباره جنبههای شناختی ماجرا و کارهایی که در پیشگیری از وقوع حادثه یا عبور سریعتر از وضعیت بحرانی موثر است، گفتوگو کنید.
مهمترین کار در قبال هر دو گروه کودکان دارای تجربه مستقیم یا غیرمستقیم این است که به حرفهای آنها گوش بدهیم، از احساسات و دغدغهها و نیازهایشان آگاه شویم و هر چه بیشتر به آنها احساس ثبات و امنیت بدهیم.
نوشته گفتوگو درباره بحران؛ چگونه به کودکان بحرانزده کمک کنیم؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته سخنگفتن از مرگ با کودکان اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>
کودک نمیداند مرگ چیست و نمیتواند درک کند که کسی میتواند دیگر اینجا نباشد.
در حال حاضر، کودکان، نوجوانان و بزرگسالان، روزانه بهطور غیرمستقیم از طریق رسانهها یا بهطور مستقیم در جریان مرگ افراد نزدیک و دوره سوگواری پس از آن مواجه میشوند.
در جامعه مدرن که مدام باید در آن کارکرد داشته باشیم، مرگ اغلب به عنوان چیزی نامناسب و ترسناک به ذهن ما میآید. فرایند مرگ از دایره خانواده به بیمارستانها منتقل شده است.
مرگ، انسانها را به نوعی به سکوت وا میدارد. حتی والدین اغلب فکر میکنند که تا زمانیکه ممکن است باید فرزندان خود را از فهم این موضوع محافظت کنند. آنها پاسخ سوالات کودکان را که ناگزیر در برخی موارد به وجود میآید نمیدانند.
با اینوجود، کودکان و نوجوانان نیز مرگ را تجربه میکنند؛ در زندگی روزمره مانند پرندگان مرده یا گربههایی که زیرگرفته شدهاند، یا در مورد مرگ همسایه میشنوند و هر روز انسانها و کودکان مرده را در تلویزیون میبینند. در بدترین حالت، آنها از مرگ یک عضو خانواده نزدیک یا همکلاسی خبردار میشوند.
بچهها سوالاتی را که در مورد مرگ دارند در زمانی تجربه میکنند که بهشدت با این موضوع در ارتباط هستند. این مسئله همچنین برای آنان ترس ایجاد میکند. در اثر واکنشهای محیط اطرافشان، میفهمند که مرگ چیزی ترسناک و تهدیدآمیز است که بزرگسالان ترجیح میدهند درباره آن صحبت نکنند و بهتر است که در موردش سوال نپرسند.
کودکان برای هضم این ترس و غم و برای پاسخ به سوالاتشان به کمک و پشتیبانی نیاز دارند.
کتابها و داستانها به عنوان یک منبع شناختهشده قابل اعتماد، نقش تعیین کنندهای در این زمینه دارند.
از اواسط دهه ۷۰ میلادی، موضوع مرگ بیشتر و بیشتر و با تاکید بر نکات متفاوت، در ادبیات کودکان مطرح شد. بهطوری که امروزه در ادبیات کودک، تعداد زیادی کتاب وجود دارد که مضمونشان مرگ یا مردن است.
طرح موضوع مرگ در ادبیات کودک، فرصتی را فراهم میکند تا انواع مختلفی از ارتباطات در مورد موضوعی که اغلب در جامعه ما، ارتباطات را قطع میکند، پیدا شود. این خود میتواند فرصتی برای کاهش ترس والدین و مربیان از صحبت درباره این موضوع باشد و ابزاری برای نوع بیان این موضوع ارائه دهد.
وقتی از صحبت درباره مرگ با کودکانتان خودداری میکنید، شانس اینکه این تجربیات را به درستی طبقهبندی کنند و به فراخور سنشان آن را درک کنند، از آنها میگیرید.
مکالمه با کودکان در این مورد مهم است. کودکان در هر صورت بلافاصله احساس میکنند که چیزی سر جایش نیست یا والدینشان احساس خوبی ندارند. اگر در این باره با آنها صحبت نکنید، نمیتوانند رویدادها را درست طبقهبندی کنند و افکار خودشان را در آن مورد داشته باشند. این موضوع میتواند باعث ایجاد ترس شود، زیرا تفسیرهای آنها از حوادث میتواند بسیار ترسناک و شدیدتر از واقعیت پیشآمده باشد.
چگونه با کودکان در مورد مرگ صحبت کنیم؟
هنگام گفتوگو با کودکان، به نکات زیر توجه کنید:
– کودک را در مورد اتفاقی که افتاده، صادقانه آگاه کنید.
– برای توصیف مرگ، از به کار بردن کلماتی مانند «خوابیده»، «رفته» و مانند آن اجتناب کنید. بهخصوص در مورد کودکان کوچکتر، ماهیت تمثیلی اینگونه کلمات را درک نمیکنند و این میتواند برایشان ترس ایجاد کند.
– کودک را مطلع کنید که کسی که مرده هرگز برنخواهد گشت. این اطلاعات فرایند سوگواری را پشتیبانی میکند.
– اجازه دهید سوالات کودک مکالمه شما را پیش ببرد و به تمام سوالات پاسخ دهد. اگر چیزی را نمیدانید، آن را اذعان کنید.
– احساسات و خواستههای خود و فرزندتان را بیان کنید تا طبیعی جلوه کنند.
– به کودکتان امید و امنیت بدهید.
– از آنجا که کودکان به سرعت در مورد همهچیز احساس مسئولیت میکنند، مهم است که به احساسات گناه احتمالی آنها رسیدگی کنید.
– کودکان را مجبور نکنید صحبت کنند، اما به آنها بگویید که گفتوگو در هر زمان ممکن است.
کودکان چگونه عزاداری میکنند؟
– این بهسطح آگاهی کودکان بستگی دارد که آنها مرگ را چگونه درک میکنند.
– کودکان نسبت به بزرگسالان متفاوت عزاداری میکنند. آنها بهطور مداوم غمگین نیستند، بلکه بهصورت پرشی احساس اندوه دارند و احساساتشان دوباره و دوباره تغییر میکند. پس با توجه به اینکه عزاداریشان بارها قطع میشود، ممکن است طولانیتر از عزاداری بزرگسالان باشد.
– علاوه بر این، کودکان دارای توانایی محدودی برای تنظیم احساسات خود و تحمل احساسات استرسزا در دوره زمانی طولانی هستند. بنابراین، آنها به عباراتی کودکانه برای بیان غم و اندوه خود نیاز دارند و نیز به زمانهایی که بدون غم و اندوه وقت بگذرانند و حواسشان پرت شود، بهطور مثال، بازی کنند.
– هر کودک متفاوت است و مهم است که هر کس به روش خود غم و اندوهش را بروز دهد.
چگونه میتوانم به یک کودک غمگین کمک کنم؟
– روال معمول روزمره را نگه دارید و ساختارها و مرزهای واضح تعیین کنید. این باعث انتقال حس امنیت میشود.
– به کودکان توجه کنید و به آنها مهر بورزید.
– احساساتتان را نشان دهید. در این صورت کودکان میفهمند که مسئلهای نیست اگرغمگین باشیم و احساساتمان را نشان دهیم.
– کودکان را در تصمیمگیریها دخیل کنید. این احساس کنترل شرایط را افزایش میدهد و باعث میشود کمتر احساس بدون چارهبودن داشته باشند.
– اگر کودکان تمایل دارند، اجازه دهید در بخشی از مراسم خاکسپاری شرکت کنند.
– اجازه دهید کودکان نقاشی کنند، گِلبازی و بازی کنند برای اینکه مرگ را بهتر درک کنند و احساساتشان را بیان کنند.
– به کودکان فرصت بدهید تا با فردی که مرده، خداحافظی کنند.
– آنها میتوانند برای فردی که مرده نقاشی بکشند و آن را سر خاکش بگذارند یا آن را به بادکنکی متصل کنند و آن را به هوا بفرستند.
– کودکان میتوانند جعبهای را بردارند و چیزهایی را که با فرد متوفی دارند و از آنها خاطره دارند، در آن قرار دهند.
– بهتر است کودکان, بهخصوص کودکان زیر ۶ سال در مراسم ختم، خاکسپاری و مراسم پر جمعیت و پر سروصدا شرکت نکنند. اگر خودشان تمایل دارند تا با متوفی خداحافظی کنند، میتوانید اینکار را بهصورت جداگانه با او انجام دهید. مثلا شمعی روشن کنید و از احساساتتان باهم گفتوگو کنید.
***
منبع:
مجله سوئیسی Projuventute
وبسایت رادیو بَیِرن
نوشته سخنگفتن از مرگ با کودکان اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته اگر مادر همکلاسی فرزند شما فوت کند چه باید و نبایدهایی پیشروی شماست؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>از ابتدای پاییز امسال با خبرهای تلخی درباره مرگ والدین روبرو بودیم یک مورد تصادف و چند مورد بیماریهای صعبالعلاج که دامان مادران جوانی را گرفتند. در تمامی این موارد مواجهه بقیه والدین به خصوص مادران سوال برانگیز بود، بسیاری ناآرام شده با هیجان و گریه سعی میکردند خبر را هضم کنند و نگرانیهای شدید هیجانی برای همکلاسی سوگوار فرزند خود داشتند، سردرگمی در کنار غم و اندوه انها را کلافه و گیج میکرد. برخی هم فرزند خود را از فضا دور میکردند تا هیچگونه خبری مبتنی بر این اتفاق نشنوند و دچار همذاتپنداری یا هراس ذهنی (فوبیا) مرگ مادر نشود.
خود را در چنین شرایطی تصور کنید. صبح که فرزندتان را به مهد کودک یا دبستان میبرید با غم و اندوه پرسنل و سایر والدین از شنیدن خبر مرگ مادر همکلاسی فرزندتان روبهرو می شوید. برای مدیریت و کنترل شرایط مهمترین کارهایی که باید انجام دهید چیست؟
تلنگر اول: اگر تجربه و دانش مددکاری ندارم آگاه باشم که توان مواجهه مستقیم برای کنشهای آرامشی و پالایشی غم را ندارم و باید برای کمک به آرام شدن فضای کلاس بچهها کمک بگیرم.
تلنگر دوم: باید مراقب باشم کودک خودم و سایر همکلاسیها چه صحنهای از والدین و مربیها میبینند و درک میکنند.
تلنگر سوم: اگر کودکم بالای 10 سال سن دارد در صورت امکان برای عرض تسلیت و همدلی با همکلاسیاش در مراسم خاکسپاری و ختم شرکت کنم.
تلنگر چهارم: از مهد کودک و یا مدرسه تقاضا و مطالبه کنم با کمک مشاور روانشناس کارآزموده به شکل اختصاصی کودک سوگوار را همراهی مداوم کند.
تلنگر پنجم: اگر توانمندی مشاورهای و مددکاری دارم از مدرسه یا مهد کودک تقاضا کنم با کمک تکنیکهای موثر هنردرمانی، قصهگویی و نمایش خلاق مفهوم مرگ و غم را با همکلاسیها به شکل جمعی کار کنم.
تلنگر ششم: از سایر والدین تقاضا کنم در چند ماه اول سوگواری کودک از نوازش مداوم و پررنگ فرزندانشان وقتی به دنبال انها میآیند در مقابل کودک داغدار اجتناب کنند.
تلنگر هفتم: با کمک سایر والدین آشنا و قابل اعتماد و زیر نظر والد کودک، برنامههای اشتراکی شاد و امیدبخش در منزل یا اردو همراه با کودک داغدیده طراحی کنیم تا با غم فقدان مادر کمکم کنار بیاید. دقت داشته باشم از هرگونه محبت افراطی یا ترحم اجتناب کنم زیرا آسیبی دو سویه هم برای فرزند خودم و هم همکلاسی داغدارش خواهد شد.
این هفت تلنگر و تکنیک به ما کمک میکند در مواجهه با غمهای بزرگی مثل فقدان یکباره افراد پیرامونمان و تاثیرشان بر کودکان مجهز باشیم و غلیان عاطفه را کنترل نموده و حضورمان موثر و سازنده باشد.
به امید آنکه سایه پدر و مادر بر سر فرزندان این سرزمین سلامت و باقی باشد تا به قول قدیمی ها از آب و گل در بیایند.
نوشته اگر مادر همکلاسی فرزند شما فوت کند چه باید و نبایدهایی پیشروی شماست؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته شما همان ظاهرتان هستید اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>شما همان ظاهرتان هستید
این است آنچه جامعه به دخترها میگوید. عجیب نیست که آنها افسرده میشوند.
کودکان از هفت سالگی فکر میکنند که ارزش آنها بیشتر برمبنای ظاهرشان است تا شخصیتشان. اکنون زمان آن رسیده که این باورهای قالبی وکلیشه را از بین ببریم. مطالعهای که این هفته «راهنمای دخترها» منتشر کرد نشان داد نیمی از دخترها از کلیشههای جنسیتی احساس خفقان میکنند، وقتی کودکان هفت ساله هم فکر میکنند ظاهرشان بیشتر موجب ارزششان میشود تا شخصیت یا دستاوردهایشان.
به عقیده من این اتفاقی نیست که درست در همین هفته پژوهش یک بنیاد دولتی نشان داده است یکچهارم دخترها تا چهارده سالگی نشانههایی از افسردگی بروز میدهند.عصبشناسان اکنون بر این باورند که هیچ تفاوت قابل تمیزی میان مغز زنان و مردان در هنگام تولد وجود ندارد. اما زمانی که به نوجوانی میرسند تفاوتها قابلتوجه میشود. در گذشته روانشناسان تمایل داشتند دلیل این تنوع را تفاوتهای طبیعی و وراثتی میان زنان و مردان بدانند. این عقیده تاکنون ما را به سمت این ایده تردیدناپذیر فرهنگی سوق داده که دختران بهطور مشخصی به سمت عروسک و چیزهای صورتی و زرقوبرقدار جذب میشوند و از فعالیتهای ورزشی و علمی مردانه دوری میکنند.
مسئلهای که این فرضیه به حسابش نمیآورد پدیده نوروپلاستیسیتی و ترکیب آن با سوگیری جنسیتی است. رشد مغز با آنچه انجام میدهیم مشخص میشود، بنابراین چنانچه بزرگسالان کودکان را بر اساس جنسیتشان به سوی فعالیتهای مشخصی هدایت کنند، بر چگونگی رشد ذهنی آنها در سطوح فیزیولوژیک تأثیر میگذارند. درنتیجه سوگیری جنسیتی نوعی پیشبینی خودتبیینکننده خواهد شد.
حتی لحظهای گمان نمیکنم که در شرایط برابر، تفاوت فاحشی بین فعالیتهای موردعلاقه دو جنس وجود داشته باشد. اما شرایط برابر نیست و ما نمیتوانیم قاطعانه قضاوت کنیم. به علاوه ساختن تصورات قالبی محدودکننده بر سلامت ذهنی دختران تأثیر منفی دارد، چرا که متقاعدشان میکند انگاره همیشه فزونیخواه کمال ظاهری باید بی هیچ زحمتی برآورده شود و نیز لازم است آنها دختران مطیع محبوب باشند درعینحال که اجتماعیاند، خواستنی باشند بیآنکه ولنگار شوند، ورزشکار باشند اما در حالت زنانه و ظریفش و نه بیش از حد عضلانی.
این امر در کنار فشار افزاینده آکادمیکی، که همه جوانان تجربهاش می کنند، به شکل کاملاً قابل درکی منجر میشود به سطح بالایی از اضطراب که با تقویت در طول زمان تبدیل به افسردگی خواهد شد.
این تفاوت فرهنگی در بیشترین حالت هنگام بررسی مدارس تک جنسیتی و مختلط مشخص میشود. به عنوان کسی که سالانه از بیش از صدوپنجاه مدرسه در سرتاسر انگلستان بازدید میکنم، متوجه شدهام که دختران در مدارس دخترانه اعتمادبهنفس بالاتری دارند، بیشتر تمایل دارند عقایدشان را ابراز کنند و برای دروس پایه مانند علوم، تکنولوژی، مهندسی و ریاضی مشتاقترند. من این را تا حد زیادی به حساب این می.گذارم که در مدارس تکجنسیتی خبری از موضوعات دخترانه و پسرانه نیست. این نکته این سؤال را به ذهن متبادر میکند که اگر زمین بازی یکسان بود، جامعه چگونه میشد.
به قول جین کیلبرن، متخصص بینالمللی روایت رسانه و نابرابری جنسیتی، نخستین گام آگاه شدن است. من تلاش میکنم واژههای جنسیتدار نظیر پسرها، دخترها یا بانوان را در کلاسهای مدرسه به کار نبرم، نهتنها به این دلیل که این واژهها احتمال حضور افراد دوجنسیتی را نادیده میگیرند، بلکه همینطور به این دلیل که گمان نمیکنم فایدهای داشته باشد که مدام جنسیت فرد به همراه تمام انتظارات اجتماعی پیوسته با آن به او یادآوری شود.
من همچنین والدین و معلمها را به چالش میکشم تا یک هفته با معاوضه تعارفات درگیر باشند. این امر شامل جایگزینی تعریفوتمجید مبتنی بر جنسیت با تعریفوتمجید مبتنی بر شخصیت است. برای مثال، بهجای اظهار عقیده درمورد کفش یا موی کسی، تأکید بر نگاه زیرکانه او یا رفتارهای شجاعانه و مهربانیاش باشد. حتی روشنترین افراد متعجب میشوند وقتی میبینند که چقدر ناآگاهانه ارزش زن را چیزی بیش از اعضای بدنش نمیدانند. و این چیزی است که میتواند در رسانههای اجتماعی تکرار شود.
سیاستگذاران آموزش نیز باید به این امر توجه کنند، بهجای صرف همه وقتشان برای یادگیری تقلیدی، آزمونمحور و مبتنی بر فکت. کودکان برای توسعه مهارت تفکر انتقادی نیاز به زمان و فضا دارند. در صورت وجود فضای مناسب در برنامه هفتگی مدرسه، معلمها میتوانند ابزار لازم را در اختیار دانشآموزان قرار دهند تا درباره خودبزرگبینی پرخاشگرانه و سلامت روانی، که روایتهای فرهنگی را ویران میکند، تردید و بحث کنند. رسانههای جمعی نیز میتوانند بر این تلاش پافشاری کنند. باوجود همه اینها، وقتی دختری در سال ٢٠١٧ رشد میکند و مدام این پیغام را دریافت میکند که حتی میتواند نخستوزیر شود، قبلاً این را نیز آموخته که مهمتر این است که پاهایش در دامن تنگ چگونه به نظر میرسد.
ناتاشا داوون نویسنده و کمپینری است که در مدارس، کالجها و دانشگاههای سرتاسر انگلستان فعالیت میکند. همچنین قبلاً حامی سلامت روان در مدارس بوده است.
نوشته شما همان ظاهرتان هستید اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته قاعدهمند کردن احساسات اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>آیا تابهحال دقت کردهاید که زندگی چقدر پرفرازونشیب است؟ بالاوپایینهای زندگی در تئاترها و فیلمها ثبت میشود و تماشایش واقعا لذتبخش است؛ اما فرازونشیبهای زندگی معمولا توجه ما را از لذت، خلاقیت و عشق میگیرد و ما را درگیر قضاوت و احساسات شدید و خارج از کنترل میکند که معمولا لذتبخش نیستند، بهخصوص وقتی از دستمان خارج میشوند و باعث ایجاد درد برای خودمان یا دیگرانی میشوند که برایمان مهماند. قاعدهمند کردن (یا سامان دادن و کنترل) احساسات اصطلاحی است که برای توصیف توانایی درک احساسات، نامگذاری دقیق آنها و انتخاب چگونگی پاسخگویی به احساسات برای رسیدن به نتیجه دلخواهمان در تعامل با دیگر افراد بهکار میرود.
همه ما، حتی اگر خودمان هم ناتوانی در قاعدهمند کردن احساساتمان را تجربه نکرده باشیم، افرادی را دیدهایم که ناگهان خشمگین میشوند و چیزی را میشکنند، از رئیسشان در محل کار عصبانیاند و عصبانیتشان را در خانه سر فراد خانوادهشان خالی میکنند. از شما دلخوری دارند، ولی نمیتوانند مستقیم به خودتان بگویند و در نتیجه رفتارشان گزنده میشود. از دست بچهشان ناراحتاند و، بهجای حل مشکل، حرفهایی به بچه میزنند که میدانند آزارنده و گزنده است. نگران پسرشاناند که هنوز مجرد است، ولی، بهجای طرح کردن نگرانیشان، با کنایه به پسرشان میگویند که حتما نمیتواند کسی را پیدا کند. از کودکی زخمهای فراموشنشده و سخت دارند و در بزرگسالی هنگام معاشرت با دوستان ناگهانی عصبانی و پرخاشگر میشوند.
امروز که این مقاله را مینویسم آخرین جلسه از ۲۴ جلسهای بود که با زنان کار میکردم تا به آنها بیاموزم چگونه احساساتشان را قاعدهمند کنند. این زنان دور هم جمع شده بودند تنها با این هدف که وقایع دردناکی را که در زندگیشان رخ داده بود کنترل کنند. آنها از طریق تجربیات مختلف زندگیشان یاد گرفته بودند که اگر احساساتشان را کنترل نکنند، زندگیشان پر از هرجومرجهای دايمی خواهد بود که خودشان عامل ایجادش هستند و در نهایت نیز دچار حس باختن و از دست دادن همه زندگی خواهند شد. همه این زنان خانواده یا سرپرستی فرزندانشان را در اثر زندگی خطرناک یا پرهرجومرجشان از دست داده بودند. (در کانادا و بسیاری کشورهای دیگر در صورتی که پدر و/ یا مادر نتوانند بهخوبی از فرزندانشان مراقبت کنند و فردی از فامیل نیز برای نگهداری از کودکان داوطلب نشود، دولت سرپرستی کودکان را بهعهده میگیرد.)
هرجومرجی که در رابطه ایجاد میشود ممکن است بسیار مخرب باشد، ولی با تنظیم و کنترل احساسات و افکارتان میتوانید در وضعیت تعادل باقی بمانید. برای مثال، ممکن است وقتی بعضی اتفاقها آگاهانه یا ناآگاهانه شما را تحریک میکنند، دچار احساسات شدید شوید، کلا نتوانید کار کنید یا از احساساتتان اجتناب کنید. ممکن است سیلی از افکار منفی سراغتان بیاید که عکسالعمل شدید یا ضعیف به واقعه یا موقعیتی در زمان حال است.
چرا تعادل احساسات و افکار خیلی مهم است؟ احساسات و افکار شما درباره مردم و وقایع به شما و زندگیتان معنا میدهد؛ به شما کمک میکند که خودتان، زندگیتان و نحوه تعاملتان را با سایرین بفهمید. وقتی در زندگی تجربه ترسناک یا غمگینی داشته باشید، احساس خطر یا غم میکنید و واکنشی خیلی قوی به آن نشان میدهید. بعد از آن هرگاه چیزی آن ترس یا غم را بهیادتان بیاورد، همه آنچه پشت سر گذاشتهاید و حس کردهاید دوباره به یادتان میآید، انگار که آن تجربه دوباره و در همان زمان دارد برایتان اتفاق میافتد و شما نیز به همان شکل و اندازه بار اولی که آن ترس و خطر را تجربه کرده بودید، از آن رنج میبرید؛ آنچه در گذشته رخ داده، دوباره در زمان حال تجربه میکنید و حس میکنید نمیتوانید خودتان را از شر این تجربه دردناک نجات دهید.
ما گاهی علت ترس یا غممان را میدانیم و گاهی، وقتی حالمان ناگهان بد میشود، نمیدانیم چه شده است. حقیقت این است که خیلی وقتها یادآورها برای ما شناختهشده نیستند. تصور کنید کودکی بیش نیستید و در ماشین همراه خانوادهتان دارید به جایی میروید. در راه صحنه تصادفی میبینید و صدای آمبولانس میشنوید. میشنوید که پدر و مادرتان میگویند کسی در تصادف مرده است. همه اینها شاید یک دقیقه هم طول نکشد و شما در بزرگسالی هیچ خاطرهای از این صحنه نداشته باشید، ولی شنیدن صدای آمبولانس غمگینتان کند. این یادآورها ممکن است صدای موسیقی، بوهای مختلف، صحنههای مشابه خاطرات ما و حتی حرفهایی باشند که ما شنیدهایم و شنیدنشان باعث آزارمان بوده است.
یک مثال دیگر میزنم. تصور کنید مادرتان همیشه مستقیم یا غیرمستقیم به شما این حس را میداده که بهاندازه کافی خوب نیستید. از شما جلو دیگران انتقاد میکرده و جلو و پشت سرتان میگفته که میتوانید بهتر باشید، ولی بهاندازه کافی سعی نمیکنید. سالها بعد شما با کسی وارد رابطه احساسی میشوید و آن فرد به شما میگوید اگر بخواهید، میتوانید در کارتان خیلی پیشرفت کنید و بهتر شوید. با اینکه انگیزه پارتنرتان پیشرفت شما بوده، برآشفته میشوید، زیرا چیزی که میشنوید این است که «من بهاندازه کافی خوب نیستم.» به دلیل اینکه این جمله برایتان یادآور گذشته است و باعث آزارتان میشود، نمیتوانید آنچه در زمان حال میشنوید بهخوبی تحلیل کنید و به آنچه در زمان حال رخ میدهد واکنشی متناسب بروز دهید. در حقیقت واکنش شما نسبت به جملاتی است که در گذشته شنیدهاید؛ پس بهطور مناسب به آنچه اتفاق افتاده در زمان حال پاسخ نمیدهید. تجربه مکرر گذشته، باعث میشود همواره حس کنید دنیایتان ناامن است، استرس خودتان را نمیتوانید مدیریت کنید و روابط مهمتان بهخوبی و آنگونه که میخواهید، پیش نمیرود.
این شرایط ممکن است برای هر کسی رخ دهد؛ هر کس که مقدار زیادی استرس، غم و تراما در زندگیاش انباشته کرده و بهطور موثر بر آنها غلبه نکرده باشد. ممکن است ناگهان خودتان از نحوه بروز احساساتتان بهشکل غلیان ناگهانی یا خشم شدید در رابطه دونفره شگفتزده شوید. خوشبختانه اگر هر کس مهارتهایی برای کنار آمدن با استرسها و تراماهای انباشته بیاموزد، دیگر احساساتش بهطور شدید و کنترلنشده بروز نمیکند. اگر خطر و بهخصوص خطر و غم مکرر را طی مدتی طولانی احساس کرده باشید، بیشتر در معرض بروز احساسات کنترلنشده هستید. و زمان زیادی نیاز است تا بهطور مناسب مهارتهای لازم برای کاهش استرس انباشتهشده را بیاموزید و بهشکل مناسب و در زمان مناسب از آنها استفاده کنید تا کمکتان کند بیشتر بر استرسها غلبه کنید، در زمان حال بمانید و ترس از گذشته را در همان گذشته –جایی که به آن تعلق دارد– باقی بگذارید.
بدترین درد عاطفی که ممکن است کودک با آن مواجه شود از دست دادن مراقبش است، مخصوصا اگر کودک کمسن باشد، واکنشش به این ماجرا بسیار شدید است. کودک ممکن است در حالی رشد کند که پاسخ احساسیاش به این فقدان یا جدایی، ناتوانی احساسی برای غلبه بر ماجرا و نداشتن کنترل یا کنترل کم بر احساسات برانگیختهاش است. اما از دست دادن مراقب لزوما بهمعنی مرگ یا جدا شدن فیزیکی کودک از مادر یا پدرش نیست. وقتی مراقب در شرایطی که کودک به او نیاز دارد حضور نداشته باشد، یا پاسخی مناسب به نیازهای کودک ندهد، کودک فقدان مراقب را حس میکند. یکی از وظایف مراقب کودک این است که به او یاد بدهد احساساتش را بشناسد و مهار کند. بهترین روش انجام دادن این کار الگوسازی درست است. فرض کنید کودکی در پارک بچه شما را هل داده و بچهتان، با اینکه زمین نخورده و زخمی نشده، شدیدا گریه میکند. ممکنست به طرف کودک بدوید و با دستپاچگی او را در آغوش بگیرید و با همان دستپاچگی و نگرانی از او بپرسید که آیا حالش خوب است و بخواهید که نشانتان دهد چه کسی هلش داده. بعد هم به او بگویید دیگر با آن بچه، بد بازی نکند. یا ممکن است با بیحوصلگی و خونسردی به سمت بچه بروید و از او بپرسید حالا که زخمی نشده، برای چه اینقدر گریه میکند. یا ممکن است بچه را بغل کنید و از آن پارک بیرون ببرید، چون فکر میکنید آن پارک، با وجود بچهای که بچههای دیگر را هل میدهد، جای امنی نیست. حتی ممکن است سعی کنید با وعده خوراکی و اسباببازی حواس بچه را پرت کنید. اطمینان دارم میتوانید چندین سناریوی دیگر به حالتهای بالا اضافه کنید، ولی هیچکدام اینها الگوی مناسبی برای آموزش ساماندهی یا قاعدهمند کردن احساسات نیست. بهترین کاری که میتوانید بکنید این است که با سرعت، ولی باآرامش، به بچه نزدیک شوید، او را در آغوش بگیرید و به او بگویید: «میدونم زخمی نشدی، ولی فکر کنم خیلی ترسیدی.» به این ترتیب به بچه یاد میدهید احساساتش را بشناسد و برایشان اسم داشته باشد. میتوانید بپرسید آیا دوست دارد کمی پیش شما بنشیند یا نه؟ به او اطمینان خاطر بدهید که حسش ارزشمند است و درکش میکنید. تایید کنید که کار آن کودک دیگر اشتباه بوده، ولی خود آن کودک را زیر سوال نبرید و بد و شیطان خطاب نکنید. و ترتیبی دهید که بچه احساس اطمینان کند که آن کودک دیگر هلش نمیدهد، مثلا با آرامش با مراقب کودک صحبت کنید، یا کودکتان را تشویق کنید که خودش احساسش را با آن کودک در میان بگذارد (خوشم نیومد که هلم دادی، خیلی ترسیدم) یا شخصا خودتان با آرامش با آن کودک صحبت کنید.
متاسفانه بسیاری از ما در کودکی الگوی درستی از ساماندهی و قاعدهمندی احساسی نداشتهایم و یاد نگرفتهایم احساساتمان و ریشههایشان را بشناسیم.
افرادی که از ترسها، تراماها و خاطرات بد بسیار رنج میبردند و مراقبی نداشتهاند که این حسها را برایشان سامان بدهد و دنیایشان را جای امنی بکند، معمولا از آینده نگران و هراساناند، اغلب احساس غم میکنند و معمولا بهشکل واکنشی عمل میکنند. زندگی بیشتر اوقات برایشان شبیه یویو یا ترن هوایی احساسی است که در آن بالاوپایینهای بسیار شدید تجربه میکنند که توام با بروز ناگهانی تغییرات است و بهنظر میرسد دلیل خاصی هم ندارد.
مدیریت این احساسات خارج از کنترل نیازمند مهارتهای تازهای است که از طریق آموختن و تمرین بهدست میآید و با آنها فرد میتواند از نظر احساسی در وضعیت تعادل باقی بماند.
این مهارتها شامل موارد زیر است:
همه مردم دنیا گاه تحت شرایطی قرار میگیرند که ممکن است برایشان غیرقابل تحمل باشد، ولی همه کنترل احساسشان را از دست نمیدهند. ما میتوانیم شیوههای پاسخگویی به احساساتمان را عوض کنیم. گاهی ساده است و گاه غیرممکن بهنظر میرسد. اگر خطر بارها و بارها برای کودکان رخ دهد و توام با وقایعی باشد که احساس ترس و نگرانی طولانیمدت برایشان ایجاد کند، ساختار مغزشان را عوض میکند. مغز به سیستمی حساس تغییر شکل میدهد که به هر حس ناخوشایند احساسی و فیزیکی واکنش بیش از حد نشان میدهد.
من در خانوادهای بزرگ شدم که پدرم برای همسر و چهار فرزندش بسیار ترسناک و خشن بود، مخصوصا بعد از نوشیدن الکل بسیار خطرناک میشد. خشم او عامل کنترل ما شده بود. ما فرزندانش آموخته بودیم باید از هر گونه برخورد اجتناب کنیم، باید ساکت باشیم و از خودمان محافظت کنیم. بسیار محتمل بود که مغز ما، کودکانی که در خطر زیستهایم، به پیشبینیناپذیری و عدم قطعیت بسیار حساس باشد، چون این عدم قطعیت و پیشبینیناپذیری همان احساسی بود که موجب شده بود همواره حس ترس داشته باشیم (یعنی پیشبینیناپذیری رفتارهای پدرمان و شرایط زندگی) و نسبت به ترس یکی از سه واکنش «فرار»، «جنگ» یا «میخکوب شدن» نشان دهیم. این سه وضعیت پاسخ اولیه ما به هر خطر نزدیک است.
بزرگ که شدم، وقتی میترسیدم، از نظر احساسی کاملا کنترلنشدنی بودم. حتی وقتی چیز خاصی برای ترس وجود نداشت، چون به هر خطر احتمالی بسیار حساس بودم، دچار ترس و واکنشهای احساسی شدید میشدم. خواهر و برادرانم نیز از چنین مشکلی رنج میبردند. هر دو برادرم به مواد مخدر و الکل معتاد شدند و خواهرم نیز بهعلت مشکلات احساسی و عاطفیاش در بیمارستان بستری شد. در نهایت برادر کوچکم، چون درد احساسی برایش بسیار شدید و تحملنکردنی بود، به زندگیاش پایان داد. من درمانگر شدم، چون میدانستم راه بهتری برای زندگی کردن وجود دارد و میتوانم باعث تغییر در زندگی دیگران شوم. میدانستم اگر بتوانم طرز فکر زنان و مادران را عوض کنم، میتوانم زندگی خیلی از انسانها را تعییر دهم.
ناتوانی «زندگی کردن در لحظه» بین افرادی بسیار شایع است که با مشکلات ناشی از نابسامانی احساسی دستوپنجه نرم میکنند. حتی با وجود زندگی روزمره، ممکن است چیزهایی رخ دهد که شما را بهیاد اتفاقات تلخ گذشته بیندازد. این وقایع، اشیا، احساسات یا افکار ممکن است شما را به زمان گذشته ببرند و باعث واکنش شوند؛ در واقع به چیزی واکنش نشان میدهید که در زمان حال وجود ندارد. احساسات شدید مانند ترس، خشم، غم، گیج شدن و ناامنی ممکن است بر شما غلبه کنند. در حقیقت وقتی این اتفاق رخ دهد، بعضی چیزهایی که در گذشته بهشدت احساس کرده بودید، دوباره ممکن است به سطح بیایند و شما از بروزشان مجددا، مانند وقتی که اولین بار رخ داده بودند، رنج بکشید. زمان «حال» غرق در احساسات گذشته میشود و باعث میشود احساس گیچ شدن و خارج از کنترل بودن کنید. در چنین شرایطی این روشها به شما کمک میکنند:
قضاوتگر نباشید
ببینید، اما ارزیابی نکنید. موضع قضاوتگر اتخاذ نکنید. سعی کنید پیشفرضهای منفی نداشته باشید. وقایع و حقایق را در زمان حال بررسی کنید.
حضور ذهنتان را متمرکز انجام دادن یک کار و فقط یک کار بکنید
همواره در هر زمان فقط یک کار بکنید. وقتی غذا میخورید، فقط مشغول خوردن باشید. وقتی راه میروید، فقط به راه رفتن بپردازید. وقتی دوش میگیرید، تنها بر دوش گرفتن متمرکز شوید. وقتی کار میکنید، فقط به کارتان بپردازید. وقتی در جمع یا گفتگویی هستید، توجهتان را به جمع و گفتگو معطوف کنید.هر یک از این کارها را با همه توجه و تمرکزتان انجام دهید.
اگر کارها یا افکار دیگر یا احساسات حواستان را پرت میکند، سعی کنید از حواسپرتی خارج شوید و دوباره به کار اصلیتان بپردازید. ذهنتان را متمرکز کنید. اگر متوجه شدید که همزمان دارید چند کار میکنید، دست نگه دارید و فقط به کاری بپردازید که قرار بوده در آن لحظه انجام دهید.
موثر باشید
بر آنچه انجام میدهید تمرکز کنید. به همان چیزی بپردازید که باید در هر شرایطی انجام دهید و از قضاوتهایی مانند عادلانه/ناعادلانه، درست/غلط، باید/نباید دوری کنید.
سعی کنید با همه مهارتتان به این کارها بپردازید و انتظارات هر موقعیت را برآورده کنید.
از کینهجویی، خشم بیهوده یا نیکوکاریها و محبتهایی که به شما آسیب میزنند و موثر نیستند دوری کنید.
در ابتدا این کارها بسیار دشوارند، اما لازم است به تمرین ادامه دهید.
برای من، که با زنان در دورههای مختلف زندگیشان کار میکنم، واضح و آشکار است که این شرایط وحشتناک، ماجراها، ترسها و احساسات بد نسلبهنسل منتقل میشوند. ممکن است خانوادهها به زندگی توام با آشفتگی احساسی عادت کنند و احساس کنند این شرایط عادی است. تغییر زمانی رخ میدهد که یک فرد از خانواده به این نتیجه برسد این شرایط نابسامان و توام با آشفتگی احساسی و عدم کنترل پذیرفتنی نیست و بخواهد آن را ترک کند و نخواهد این زندگی، این نمایش از پیش تعیینشده، را ادامه دهد. تغییر بهآرامی آغاز میشود.
امروز من زندگیام را وقف این کردهام که به زنان و مادران روشهایی آموزش دهم تا تجربیات دردناک گذشتهشان را، که زندگی امروزشان را تحت تاثیر قرار داده، پشت سر بگذارند. سعی میکنم در شرایطی که آنها فکر میکنند زندگی بسیار سخت و طاقتفرساست، امید را زنده نگه دارم و وقتی زندگی در تعادل را میآموزند، به وجد میآیم. با برداشتن قدمهایی ساده شما هم میتوانید با تعادل زندگی کنید.
***
نوشته قاعدهمند کردن احساسات اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته کودکان هم افسرده میشوند؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>شعار امسال بهداشت جهانی به اختلال افسردگی میپردازد. افسردگی یکی از شایعترین اختلالات روانپزشکی است که ممکن است تمام افراد در هر جامعه و هر گروه سنی را دربرگیرد. افسردگی بهسادگی میتواند افراد را از فعالیتهای روزمره و زندگی عادی خویش محروم کند و، در بدترین شکل خود، عاملی برای بروز خودکشی باشد. طبق آمار اعلامشده از سوی سازمان جهانی بهداشت، خودکشی دومین عامل مرگومیر در افراد ۱۵ تا ۲۹ سال است.
هرچند کمی دور از ذهن است، کودکان هم افسرده میشوند. برخی آمارها نشان میدهد از هر ۱۰۰ کودک دو نفر مبتلا به افسردگی جدیاند که آنها را از فعالیتهای طبیعی روزمره زندگی دور نگه میدارد و موجب میشود از تحصیل باز بمانند و از اجتماع پیرامون خود منزوی گردند. این کودکان در دوران نوجوانی و بزرگسالی خود بیشتر از سایرین احتمال دارد که دست به سوءمصرف مواد یا خودکشی بزنند. بنابراین باید توجه داشت که افسردگی در کودکان امری جدی است، اما نگران نباشید؛ زیرا اگر کودکی ناراحت و غمزده بهنظر برسد الزاما افسرده نیست. تشخیص افسردگی در کودکان وابسته به بروز علائم و نشانگان مختلفی است و باید توجه داشت که بروز این نشانگان در همه کودکان شبیه هم نیست. علائم و نشانگان افسردگی در کودکان ممکن است شامل این موارد باشد: تحریکپذیری، خشم، ناامیدی و احساس غمگینی بهمدت طولانی، انزوای اجتماعی، کاهش یا افزایش اشتها، بیخوابی یا پرخوابی، خستگی مداوم، اشکال در تمرکز، احساس بیارزش بودن یا گناه، فکر کردن به مرگ یا خودکشی و شکایت مداوم از علائم جسمانی مانند دلدرد که به درمان پاسخ نمیدهد. شبیه آنچه در بزرگسالان رخ میدهد، بروز افسردگی در کودکان هم معلول عوامل مختلفی است. وضعیت سلامت جسمانی، شرایط و رخدادهای زندگی، ژنتیک، سابقه خانوادگی، اختلالات متابولیک، از دست دادن عزیزان، مصرف برخی داروها و شرایط محیطی همگی عواملی هستند که بر بروز این اختلال اثر میگذارند. کودکانی که سابقه خانوادگی مثبت در بروز افسردگی دارند یا آنهایی که در خانوادههای فقیر، آشفته و مشکلدار زندگی میکنند و تعارضات گوناگون را تجربه میکنند، نسبت به سایرین در معرض خطر بالاتری برای ابتلا به افسردگی هستند. باید توجه کرد اگر نشانگان افسردگی در کودک بیش از دو هفته طول بکشد، پدر و مادر ملزماند با پزشک کودک مشورت کنند و نخست مطمئن شوند که بروز این علائم ناشی از بیماری یا اختلال جسمانی نیست و سپس در صورت صلاحدید پزشک، کودک را باید روانپزشک کودکان معاینه کند و اقدامات تشخیصی از جمله مصاحبه و اخذ تاریخچه صورت گیرد. برخی والدین بهدلایل مختلف، از جمله ترس از انگ اجتماعی داشتن کودک افسرده، از مشورت با روانپزشکان کودک امتناع میکنند و بهسادگی از علائم افسردگی کودک خویش چشمپوشی مینمایند. به همین دلیل ممکن است بسیاری از کودکان، بدون آنکه درمان مناسبی دریافت کنند، در سکوت از افسردگی رنج ببرند. مهم است که برای پدر و مادر سلامت روان کودک همراه با سلامت جسمانی وی مورد توجه باشد و در صورت بروز اختلالات روان، درمان صورت گیرد. در صورتی که تشخیص افسردگی قطعی شود، درمانهایی مانند رواندرمانی، شناختدرمانی و استفاده از داروهای ضدافسردگی برای کودک شروع میشود. در این بین والدین هم موظفاند شرایط محیطی را تغییر دهند و برای افزایش اثربخشی درمان با پزشک همکاری کنند. همچنین بسیار اهمیت دارد که والدین به دریافت موارد آموزشی و ارتقای آگاهیها و مهارتهای خود برای ارتباط با کودک و همچنین مدیریت رخدادهای پیرامونی بپردازند.
منابع:
Hazell, P. (2002). Depression in children. British Medical Journal, 325(7358), 229.
Kapornai, K., & Vetró, Á. (2008). Depression in children. Current opinion in psychiatry, 21(1), 1-7.
Gladstone, T. R., & Kaslow, N. J. (1995). Depression and attributions in children and adolescents: A meta-analytic review. Journal of abnormal child psychology, 23(5), 597-606.
نوشته کودکان هم افسرده میشوند؟ اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته چگونه از سلامت روانی دخترمان محافظت کنیم اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>دوران ترسناکی برای بزرگکردن دختران است. براساس تحقیقی جدید در سرویس سلامت همگانی انگلستان، از هر چهار زن 16 تا 24 ساله بیش از یک زن به بیماریهای روانی مبتلاست. این گروه همچنین بیش از سایرین در معرض خطر مشکلات روانی قرار دارند: زنان جوان سه برابر بیش از مردان نشانههای افسردگی و اضطراب گزارش میدهند. و در سال 2014 میزان خودآزاری زنان سه برابر میزانی بود که در سال 2007 رواج داشت.
خب، برای اطمینان از سلامت روانی دختران چه میتوانیم بکنیم؟ تیم متخصصان ما 10 روش پیشنهاد میکند.
«مدارس برای دسترسی به اهداف تحت فشار شدیدی هستند و بخش عمدهای از آن به والدین نیز منتقل شده است.» این نظر سارا کندریک است، از خیریه Place2Be که حمایت عاطفی از دانشآموزان مدارس را فراهم میکند. «و البته طبیعی است که ما والدین برای پیشرفت فرزندانمان انتظاراتی داشته باشیم. ولی خانه باید جایی امن باشد، پناهگاهی که در آن کودکان میدانند ارزششان خیلی بیشتر از تواناییهای آکادمیک آنهاست.»
بهجای حساسیت درباره استفاده دخترتان از موبایلش، ببینید که خودتان چطور از موبایلتان استفاده میکنید. جین لونن، مدیر دبیرستان دخترانه ویمبلدون، میگوید: «گاهی دخترها تعریف میکنند که چطور تلاش میکردهاند چیزی به مادرشان بگویند و مادرشان درواقع گوش نمیکرده چون داشته با موبایلش ایمیلهایش را چک میکرده، یا موبایل با پیغامهای جدیدش یکسره داشته وزوز میکرده.» او اضافه میکند: «ما برای استفاده از تکنولوژی در زندگی خودمان باید چهارچوب داشته باشیم.»
لازم است والدین با کنار گذاشتن دستگاههایشان هنگام مکالمه یا غذاخوردن در این راه پیشرو باشند. لونن میگوید که برای استفاده از تکنولوژی قوانینی داشته باشید، ولی آنها را با هم وضع کنید. «از فرزندتان بپرسید بهنظرش چه روشی جواب میدهد. به این ترتیب قوانینی میگذارید که برای او نیز نفع شخصی دارد و علاقهمند میشود که رعایتش کند.»
فراموش نکنید که مراقب خودتان و سلامت روانی خودتان باشید. «حواستان باشد که زندگی خودتان سراسر استرس و نگرانی نباشد.» این گفته جاستین رابرتز است، بنیانگذار سایت mumsnet که خودش دو دختر دوقلوی 17 ساله دارد. «لازم است دختران ببینند که مادرشان برای خودش وقت میگذارد، بهاندازه کافی میخوابد و دائما وحشتزده نیست. و سعی کنید همیشه در پی رژیم و مدهای غذایی نباشید. برای دختران نوجوان خوب نیست که ببینند مادرشان بیشازحد سرگرم این چیزهاست، چون باعث میشود آنها هم دلواپس رژیم غذایی خودشان شوند؛ همان چیزی که هیچکدام از ما نمیخواهیم.»
فراموش نکنید که به آنها نشان دهید شکست اشکالی ندارد. لازم است دختران بدانند که شکست خوردن خوب است، که همه ما گاهی در زندگیمان شکست میخوریم، و این که آنچه اهمیت دارد خود شکست نیست بلکه روش کنار آمدن با آن است. «حتما شما هم نمیخواهید شکست چنان چیز وحشتناکی باشد که ممکن نیست اتفاق بیفتد.» این نظر رابرتز است که اینطور ادامه میدهد: «سراغ چالشهای جدید بروید، به دخترتان نشان دهید چطور باید ماجراجویی کرد. و وقتی کاری به نتیجه نمیرسد – چون همه کارها نمیتوانند به نتیجه برسند – دخترتان میبیند که شما دوباره سر پا میایستید و راهتان را ادامه میدهید. همهچیز به ایجاد انعطافپذیری مربوط است که برای دخترانمان واقعا اهمیت بسیار دارد.»
هیچ کاری نکنید، و این هیچکار را هم با یکدیگر انجام دهید. رابرتز معتقد است «کالای ارزشمندی بهنام وقت خالی از فشار و نگرانی بهترین چیزی است که میتوانید به آنها بدهید. به این ترتیب متوجهشان میکنید که فقط به این دلیل دارید وقتتان را با آنها میگذرانید که میخواهید در کنارشان باشید. همه ما مقصریم بابت برنامهریزیهای فشرده و نگاه مدام به ساعت، یا تلاش برای انجام دادن دو کار همزمان، ولی هیچچیز مهمتر از آن زمانی نیست که شما فقط کنار یکدیگرید، بدون هیچ برنامهای.»
سعی کنید همگی موقع غذاخوردن لپتاپ و موبایلتان را کنار بگذارید و دستکم چند بار در هفته با هم به غذاخوردن و صحبتکردن بپردازید. اگر نمیتوانید با هم غذا بخورید، بنشینید یک لیوان چای بخورید و حرف بزنید. همانطور که لونن میگوید، «موضوع مهم درباره رسانههای اجتماعی این نیست که دختران وقتی در آنها هستند چه کارهایی میکنند، بلکه مهم این است که وقتی در آنها هستند چه کارهایی نمیکنند. و آن شامل وقتی هم میشود که صرف گفتگو با پدرومادر و خواهروبرادر خود نمیکنند؛ کاری که لازم است انجام دهند.»
نگذارید دختران شما را پس بزنند. «گاهی تلاش میکنند شما را کنار بزنند یا بگویند که علاقهای به صحبت درباره موضوعی ندارند، ولی لازم نیست شما هم حتما قضیه را اینطور رها کنید.» این نظر دکتر کارولین شستر است، روانشناس خبرهای که با کودکان 11 تا 18 ساله کار میکند. «لازم است با آنها وارد مکالمه شوید و ببینید مشکل چیست. خیلی مهم است که بادقت گوش کنید. موضوع این نیست که شما به آنها بگویید چطور از عهده مشکل بربیایند، موضوع این است که گوش کنید و ببینید مشکل از دید آنها چیست. بله، شما میتوانید چیزها را سر جای خود قرار دهید و راهحل ارائه کنید، که البته ممکن است خیلی هم مفید باشد، ولی همیشه به یاد داشته باشید که اول گوش کنید.»
بهاعتقاد کندریک، هیچ مشکلی آنقدر کوچک یا آنقدر بزرگ نیست که نشود دربارهاش حرف زد. و آنچه دخترتان را اذیت میکند، هرچه که باشد، بیاهمیت نشمارید و از آن نگذرید. اگر در زندگی او مهم است، یعنی که مهم است.
خودتان را با دنیای آنها تنظیم کنید و دربارهاش سوال کنید. به تماشای فیلمی بهانتخاب آنها بروید، وبسایتهایی را بگردید که آنها میبینند، کنارشان بنشینید و با هم برنامه تلویزیونی موردعلاقهشان را ببینید.
شستر میگوید: «نکته مهم بهدست آوردن درکی است از تصاویر، برنامهها و رسانههایی که میبینند تا بتوانید با آنها وارد گفتگو شوید. خود گفتگوست که مهم است.» مراقب باشید از کنار آنچه مصرف و دریافت میکنند بهسادگی نگذرید. از ایشان بخواهید به پیامهایی فکر کنند که در پشت چیزهایی است که تماشا میکنند. چرا در تبلیغات یا برنامههای تلویزیون زنان اینطور بهنظر میرسند؟ آیا زندگی واقعی را نشان میدهند؟ با صحبت درباره آنچه ارسالکردنش برای دیگران پذیرفته است، از دخترتان درمقابل سوءاستفاده جنسی از طریق عکسها و مکالمات خصوصیاش* محافظت کنید.
توصیه رابرتز این است: «به دخترتان بگویید که قبل از فرستادن هر پست، تصور کند همه اعضای مدرسهاش دارند آن را میبینند.» علاوهبراین، درباره حق داشتن حریم شخصی با او صحبت کنید و این واقعیت را گوشزد کنید که هیچوقت نباید احساس کند مجبور است رفتار خاصی نشان دهد یا بهشکل خاصی وارد تعامل شود. اطمینان حاصل کنید که میداند همیشه میتواند سراغ شما بیاید و هیچچیزی وجود ندارد که نخواهید دربارهاش حرف بزنید.
لونن نیز توصیه میکند درباره مسائل مربوط به تکنولوژی «خیلی سختگیر» باشید. «به دخترتان یادآوری کنید که هزینه موبایلش را شما میدهید. قبل از خریدن اولین گوشی هوشمندش، قوانین را وضع کنید: دسترسی در اتاق خواب نامحدود نخواهد بود، و والدین باید اجازه داشته باشند که گاهی موبایلش را چک کنند.»
از طریق تزریق کمی واقعگرایی به زندگی دخترتان، با فرهنگ بهشدت جنسیتزده و تحتتاثیر پورنوگرافی مقابله کنید. پیشنهاد لونن این است: «از الگوهای زنانه کاملا مثبت و غیرفیزیکی حمایت کنید.»
مراقب نشانههای هشداردهنده مشکلات سلامت روانی باشید. دکتر شستر میگوید: «گوشهگیری موضوع مهمی است که باید دربارهاش احتیاط کرد، خصوصا اگر دختری نوجوان از وقایعی کنارهگیری کند که دوستانش را درگیر میکند. طبیعی است که نوجوان نخواهد به دورهمیهای خانوادگی برود، ولی در آن سن دوستانش انگار مهمترین افراد زندگیاش هستند. پس اگر دعوت دوستانش را برای بیرون رفتن و دیدن آنها رد میکند، علامت هشداردهندهای است.»
خانم شستر میگوید اینها نیز نشانههایی هشداردهندهاند: مشکلات تکرارشونده معده و همچنین تغییر اشتها، رفتار، سطح انرژی، خواب و عملکرد تحصیلی. تعداد زیادی از این علائم در کنار یکدیگر ممکن است نشانه افسردگی باشد. اگر خودتان هم درباره سلامت روانی فرزندتان نگران بودید، این نشانهها را جدی بگیرید.
لونن میگوید: «لازم است همهمان بهیاد داشته باشیم زندگی اساسا سرگرمکننده است، یا باید اینطور باشد. لازم است این را به دخترها یادآوری کنیم. از فرصت خندیدن با آنها لذت ببرید و خودتان را زیاد جدی نگیرید. مهم است که دخترها را تشویق کنید به خودشان بخندند.» انجام دادن کارهای خندهدار در کنار یکدیگر و بهعنوان خانواده برای دختران عالی است؛ این کار به پرورش مفهوم واحد خانواده کمک میکند، یعنی همان گروه کوچک ما دربرابر جهان، و این برای احساس هویتشان مهم است.
sexting disasters*
نوشته چگونه از سلامت روانی دخترمان محافظت کنیم اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>نوشته مرور سیستماتیک بر شیوع و فاکتورهای ریسک افسردگی میان نوجوانان ایرانی اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>ترجمه: مریم نظری
****
افسردگی یکی از اختلالات روانپزشکی شایع در همه جای دنیاست. پیشبینی شده است که اختلالات افسردگی یکی از اصلیترین مشکلات جهانی تا سال ۲۰۱۵ شده باشد. بهطور مشابه، این اختلال از رایجترین اختلالات روانپزشکی بین نوجوانان در دنیاست که حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد نوجوانان را درگیر میکند. تخمین شیوع در مطالعات کشورهای مختلف متفاوت بوده است. بهطور مشابه، شیوع افسردگی بین نوجوانان ایرانی نیز در مطالعات مختلف متفاوت گزارش شده و رنج آن بین ۱۴/۷۷ تا ۷۲ درصد بوده است.
افسردگی میان نوجوانان بهنسبت بزرگسالان بیشتر نادیده گرفته میشود. در دوره نوجوانی رفتارهای واکنشی، کجخلقی و علایم نوسانی رفتاری بسیار شایع است و ممکن است علایم افسردگی با این ویژگیهای رفتاری نوجوانان یکسان دانسته شود و درنتیجه نادیده گرفته شود. شیوع افسردگی در کودکان کم است (کمتر از یک درصد در اکثر مطالعات) و تفاوتی میان جنسیتها دیده نمیشود و بعد در دوره نوجوانی نرخ افسردگی رشد چشمگیری پیدا میکند. فاکتورهای زیادی میتوانند افزایش شیوع افسردگی در سنین بعد از بلوغ را توضیح دهند، چون دوره بلوغ توام با تغییرات وسیع بیولوژیکی و اجتماعی است.
مهم است که فاکتورهایی را که با افسردگی میان نوجوانان مرتبطند بشناسیم و سعی کنیم آنها را کنترل کنیم تا از بروز افسردگی بین نوجوانان جلوگیری کنیم. فاکتورهایی که ریسک افسردگی در میان نوجوانان را افزایش میدهند در مطالعات مختلفی شناسایی و پیشنهاد شدهاند٬ مثل جنسیت، روابط متزلزل میان والدین، موقعیت اجتماعی-اقتصادی ضعیف، تحصیلات پایین پدر و مادر و فقر. ازآنجاکه اختلالات افسردگی تاثیرات وسیع شخصی، اجتماعی و اقتصادی دارد، بار سنگینی بر دوش فرد، جامعه و سیستم بهداشت و درمان میافکند. علاوه بر این برای کمک به سیاستگذاری برای پیشگیری از افسردگی نوجوانان، مطالعات تجربی و شواهد از ضروریات است. به همین دلیل و با توجه به اهمیت افسردگی میان نوجوانان ایرانی، این مطالعه سیستماتیک برای شناخت شیوع و عوامل ریسک بین نوجوانان انجام شد. مهمترین سوالات این مطالعه بهاین قرار است: الف) میانگین شیوع اختلالات افسردگی میان نوجوانان ایرانی چقدر است؟ ب) فاکتورهای مرتبط کداماند؟
روش انجام مطالعه
ابتدا تمام مقالههای کمی را که بین سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۱ در زمینه افسردگی در ایران به هر زبانی منتشر شده بود در بانکهای اطلاعاتی جستوجو کردیم. کلیدواژهها شامل این ۵ لغت بود: افسردگی، دیستایمیا (نوعی اختلال خلقی مزمن که در رده افسردگی قرار میگیرد)، مالیخولیا (سودازدگی)، اختلال خلقی و ایران.
سپس چکلیستی برای جستوجوی موثر بین این مقالات تدوین شد. بر این اساس دو نفر بهطور مستقل هر یک از مقالات را بررسی میکردند و تصمیم میگرفتند که در لیست بماند یا حذف شود. برای ماندن در لیست، مقاله باید (۱) از یک نمونه ایرانی استفاده کرده باشد، (۲) کمی باشد، (۳) درباره شیوع افسردگی و فاکتورهای موثر بر آن باشد، (۴) گروه سنی ۷ تا ۱۸ سال را در بر داشته باشد و (۵) در طی ۱۵ سال اخیر انجام شده باشد.
برای بررسی کیفیت مطالعات توصیفی و بخش توصیفی مطالعات این معیارها را در نظر گرفتیم: (۱) سایز نمونه (۲) شیوههای نمونهگیری (۳) اعتبار و قابل اعتماد بودن شیوههای جمعآوری دادهها.
برای بررسی کیفیت مطالعات تحلیلی این نکات را در نظر گرفتیم: (۱) مناسب بودن هدف مطالعه با نحوه طراحی مطالعه (۲) کنترل سایر متغیرهای موثر (۳) اصلاح انتخاب نمونه در گروه مورد مطالعه (۴) اندازهگیریهای صحیح و متناسب بودن آنالیزهای آماری.
جستوجوی الکترونیکی منجر به یافتن ۴۰۷۷ مقاله شد، اما در ارزیابی اولیه ۲۸۲۵ مقاله حذف شد. علت حذف این بود که تکراری بودند یا قبل از سال ۱۹۹۷ منتشر شده بودند. سپس خلاصه ۱۲۵۲ مقاله باقیمانده بررسی شد تا مقالات مرتبط شناسایی شود. درنتیجه ۷۷۵ مقاله حذف شد، چون یا بیربط بودند یا مدل مطالعهشان با این پژوهش متفاوت بود. متن کامل ۴۷۷ مقاله باقیمانده مطالعه شد و ۴۳۰ مقاله نیز بهدلیل اینکه معیارهای تعریفشده این پژوهش را نداشت و درباره نوجوانان نبود حذف شد. ۴۷ مقاله باقیمانده در این پژوهش استفاده شد. همچنین بخش منابع باقی مقالات نیز بازبینی شد و ۶ مقاله از آنها که مرتبط با این پژوهش بود اضافه شد. درنهایت ۵۳ مطالعه کمی با هم ترکیب شد و برای برای این پژوهش استفاده شد.
مقالات را در دو بخش به عنوانهای شیوع (۳۱ مقاله) و فاکتورهای ریسک (۴۰ مقاله) طبقهبندی کردیم. برخی مقالات دادههای مرتبط با هر دو بخش دارد.
شیوع افسردگی میان نوجوانان
در ۳۱ مطالعهای که برای بررسی شیوع افسردگی میان نوجوانان ایرانی استفاده شد این ویژگیهای کلیدی یافت شد.
۱۲ مقاله از تست افسردگی بک (BDI) استفاده کرده بود، ۷ مقاله از لیست علایم ۹۰ (SCL-90) و ۵ مقاله از تست افسردگی کودکان (CDI) و ۲ مقاله از پرسشنامه زونگ، ۲ مقاله از پرسشنامه سلامت عمومی، یک مقاله از پرسشنامه راتر، یک مقاله از پرسشنامه کیدی برای اختلالات و شیزوفرنیا، یک مقاله از سنجه افسردگی کودکان و نهایتا یک مقاله نیز از مصاحبه کلینیکال استفاده کرده بود.
در مطالعه حاضر از معیارهایی یکسان با مطالعات اصلی استفاده کردیم و سپس میانگین وزنی آنها را برای میانگین شیوع افسردگی محاسبه کردیم. میانگین شیوع در ۱۲ مطالعهای که معیار BDI را به کار برده بود ۵۵/۴۳ درصد (تعداد نمونه: ۱۲۸۵۱)، در ۵ مطالعهای که معیار SCL-۹۰ را به کار برده بود ۱۵/۸۷ درصد (تعداد نمونه: ۲۲۶۲) و در ۵ مقالهای که معیار CDI را به کار برده بود ۱۳/۰۵ درصد (تعداد نمونه: ۴۵۴۲) است.
شیوع افسردگی با جنسیت
تنها مطالعاتی کهBDI و CDI به کار برده بود افسردگی را مجزا بین دو گروه دختران و پسران بررسی کرده بود. در میان ۵ مقالهای که CDI را به کار برده ۴ مقاله بهدلیل محاسبه جداگانه بین دختر و پسر استفاده شد. بر این اساس در این مطالعات شیوع افسردگی بین دختران ۱۵/۳۲ درصد (تعداد افراد نمونه: ۲۱۵۵) و بین پسران ۱۱/۰۵ درصد (تعداد افراد نمونه: ۲۲۷۰) است.
۸ مقاله از معیار DBI استفاده کردهاند. بر اساس این مقالات شیوع افسردگی بین دختران ۵۷/۶۹ درصد (تعداد نمونه: ۵۴۹۸) و بین پسران ۳۰/۰۹ درصد (تعداد نمونه: ۱۶۵۲) است. علیرغم اینکه این معیارها نتایج متفاوتی درباره شیوع افسردگی ارایه کرد، در هر دو میزان افسردگی میان دختران بیش از پسران بوده است.
یکی از یافتههای اپیدمولوژیکی تمایل قوی دختران به سمت افسردگی بعد از بلوغ است. علیرغم اینکه دلایل این افسردگی پس از دوره بلوغ هنوز بهطور کلی مشخص نیست، بهنظر میرسد افسردگی نوجوانان بیشتر با تغییرات هورمونی دختران و سن آنها مرتبط است. با وجود این، تغییرات هورمونی بهندرت میتواند بهتنهایی علایم رفتاری یا عصبی افسردگی را ایجاد کند و بیشتر محتمل است که حساسیت مغزی نسبت به استرس را بیشتر میکند. به همین دلیل تفاوتهای جنسیتی بعد از بلوغ در افسردگی ممکن است نتیجه افزایش قرار داشتن در معرض عوامل استرس و تغییرات هورمونی ناشی از آن باشد. درنهایت با وجودی که افسردگی معمولا میان نوجوانان دختر شایعتر است، تشخیص شیوع آن میان پسرها نیز مهم است. همچنین در برخی زیرگروهها مانند بیمارانی که مشکلات عصبی رشد یا اختلالات پزشکی دارند این تفاوت میان جنسیتها ضعیف میشود یا از بین میرود و حتی برعکس میشود.
فاکتورهای ریسک مرتبط با افسردگی بین نوجوانان
در بین ۳۱ مقاله مرتبط با شیوع افسردگی بین نوجوانان ۱۸ مقاله درباره فاکتورهای مرتبط با افسردگی نوجوانان اطلاعاتی ارایه داده بود. همچنین ۲۲ مقاله بهطور اختصاصی درباره فاکتورها بود. درکل ۴۰ مقاله در این باره داشتیم که در این بخش مورد استفاده قرار گرفتند.
بیش از ۲۶ فاکتور به افسردگی نوجوانان مرتبط دانسته شده است؛ از جمله زن بودن (۱۵ مقاله)، روابط ضعیف بین والدین (۹ مقاله)، روابط ضعیف بین والدین و نوجوانان (۷ مقاله)، وضعیت ضعیف اقتصادی-اجتماعی (۶ مقاله)، سطح سواد کم مادر (۶ مقاله)، شیوه تربیتی اقتدارگرا در پدر و مادر، سطح سواد کم پدر و ضعف عملکرد تحصیلی. همه این عوامل، بهجز ضعف عملکرد آموزشی، با ایجاد افسردگی نوجوانان رابطه مثبت دارند.
این فاکتورها را میتوان در ۵ زیرگروه تقسیم کرد:
۱- فاکتورهای جمعیتشناسی شامل سن، جنسیت، تحصیلات والدین، موقعیت اجتماعی اقتصادی، موقعیت مکانی و تعداد افراد خانوار
۲- مشکلات ارتباطی شامل طلاق والدین، رابطه بین نوجوانان و والدین، روابط بین والدین، مدل تربیتی والدین، خشونت و تنبیه
۳- فاکتورهای تحصیلی شامل عملکرد ضعیف تحصیلی، تغییر مدرسه، فعالیتهای فوق برنامه، مدل مدرسه، مدرک و حوزه تحصیلات
۴- فاکتورهای روانشناسی شامل سابقه بیماریهای روانی در خانواده، وقایع استرسزا (مانند مرگ و طلاق) و مشکلات شخصیتی.
۵- سایر فاکتورها مانند اضافهوزن و چاقی، اعتیاد به اینترنت، سیگار یا سوء استفاده از مواد.
دختران نوجوان بیشتر در معرض اختلالات مود و افسردگی هستند. نسبت افسردگی دختران به پسران تقریبا دو به یک است. این تفاوتها ممکن است ناشی از فاکتورهای متفاوت و متعدد زیستشناسی، روانشناسی، اجتماعی و شناختی باشد.
کمبود درک متقابل و تفاهم بین والدین ممکن است باعث ایجاد حس کمبود و عدم امنیت بین کودکان شود. بهعلاوه وقتی دعوای میان والدین زیاد رخ دهد، اضطراب و افسردگی ممکن است دایمی شود و همواره کودکان را آزار دهد. پژوهشهای بسیاری نشان داده که کودکانی که طولانیمدت در معرض اختلافات درونی پدر و مادر هستند عواقب منفی زیادی در دوران کودکی و نوجوانی باید تحمل کنند. ساختار خانواده، بهخصوص رابطه بین پدر و مادر و نوجوان، میتواند بر افسردگی نوجوانان موثر باشد. برای جلوگیری از افسردگی یکی از شیوههای بهینه تربیتی پدرها و مادرها میتواند رویکرد دموکراتیک باشد. این رویکرد شامل بذل توجه و محبت بهصورت مساوی بین کودکان، عدم اجبار و کنترل نوجوانان و دادن آزادی برای تصمیمگیری است.
دشواریهای اقتصادی ممکن است باعث تشدید مشکلات در تعامل نوجوانان با والدین شود و به افسردگی بیشتر، ایزوله شدن و تنهایی بین کودکان منجر شود.
تحقیقات در سایر نقاط جهان نیز تایید کرده که شیوع افسردگی بین نوجوانانی که والدین آنها تحصیلات کمتر دارند بیش از نوجوانانی است که والدین آنها تحصیلات دانشگاهی بالاتری دارند.
همچنین پژوهشهای متعددی (از جمله برن در سال ۲۰۰۳، کوپیه و همکاران در سال ۲۰۰۴، فرگوشن و همکاران در سال ۲۰۰۵ و لوینستون و همکاران در سال ۲۰۰۵) نشان داده که افرادی که در کودکی یا نوجوانی علایم افسردگی داشتهاند در ریسک بیشتری هستند که در دوره بزرگسالی دورههای افسردگی، اختلالات اضطرابی، اعتیاد به نیکوتین و الکل، بیکاری، عدم موفقیت، ازدواج و مادر/پدر شدن زودهنگام و تلاش برای خودکشی را تجربه کنند.
نتیجه
بهنظر میرسد افسردگی میان نوجوانان ایران رواج زیادی دارد. افسردگی میان نوجوانان ایرانی بهخصوص دخترها بسیار مهم است. مهمترین فاکتورها در افسردگی جنسیت زن، رابطه ضعیف میان والدین، رابطه ضعیف میان نوجوانان با والدین، وضعیت ضعیف اجتماعی-اقتصادی، تحصیلات کم پدر و ضعف عملکرد تحصیلی است. همچنین علیرغم اینکه این موضوع اهمیت جهانی دارد و پژوهشهای متعددی در اینباره صورت گرفته است، هنوز حوزههای بسیاری نیاز به توجه بیشتری دارد. علاوه بر این ایجاد و توسعه روشهای عملی و موثر از نظر اقتصادی برای داشتن معیارهای اندازهگیری افسردگی و درمان افسردگی نوجوانان برای کشورهای ضعیف و متوسط از نظر اقتصادی نیز باید در اولویت باشد. داشتن استراتژیهایی برای پیشگیری نیز مهم است، چون پیچیدگیها و هزینههای مربوط به درمان افسردگی نوجوانان زیاد است. همچنین داشتن استراتژیهایی برای غلبه بر افسردگی کودکان و نوجوانان و مقابله با آن و اصلاح سیستم تحصیلی از مهمترین فاکتورهای پیشگیری از افسردگی در آینده است.
نوشته مرور سیستماتیک بر شیوع و فاکتورهای ریسک افسردگی میان نوجوانان ایرانی اولین بار در الـفـبـــــا پدیدار شد.
]]>