به دعوت مسئولین استان اصفهان و تولیت آستان مقدس و مدیران استانی، آیتالله دکتر سید مجید بنیهاشمی در این مراسم نورانی شرکت کردند و سخنرانی کردند.
مراسم غبارروبی و نماز جماعت به امامت آیتالله بنیهاشمی برگزار شد.
]]>آخرين پيامبر الهی در 17 ربيع الاوّل از پدری به نام “عبدالله بن عبدالمطلب” و مادری به نام ” آمنه بنت وهب” ديده به جهان گشود و با انوار رخسار و جمال منوّرش، جهان تيره و تاريک، به ويژه عربستان را روشن گردانيد. پدرش عبدالله بن عبدالمطلب، پيش از تولد فرزندش محمد(ص)، در حالی که همسرش آمنه، به چنين فرزندی، حامله بود، به همراه ساير بازرگانان قريش، جهت سفر تجاری عازم شام گرديد و در بازگشت از شام، در يثرب(مدينه منوّره) بيمار شد و در همان جا درگذشت و توفيق ديدار نوزاد خويش را نيافت. وفات عبدالله، دو ماه و به روايتی هفت ماه پيش از تولد فرزندش حضرت محمد(ص) بود. امّا آمنه، مادر گرامی رسول خدا(ص)، که به تقوا، عفت و پاکيزگی در ميان بانوان قريش معروف بود، پس از تولد نور ديدهاش حضرت محمد(ص)، چندان در اين دنيای فانی زندگی نکرد. وی، دو سال و چهار ماه و به روايتی شش سال، پس از ميلاد رسول خدا(ص)، در بازگشت از يثرب، در مکانی به نام “ابوا” بدرود حيات گفت و در همان مکان مدفون شد. رسول خدا(ص) پس از تولد، در کفالت جدش عبدالمطلب، بزرگ و سيد قريش مکه، قرار گرفت. عبدالمطلب جهت شير دادن نور ديدهاش محمد(ص)، در آغاز وی را به “ثويبه”، آزاد شده ابولهب سپرد ولی پس از مدتی وی را به “حليمه دختر عبدالله بن حارث سعديه” واگذار کرد. حليمه، در ظاهر اگر چه دايه وی بود، ولی در حقيقت به مدت پنج سال از او مراقبت و مادری کرد. پيامبر اسلام(ص) از دوران کودکی دارای دو نام بود. يکی “محمّد” که جد بزرگوارش عبدالمطلب، برای وی برگزيد و ديگری “احمد” که مادر ارجمندش آمنه، آن را انتخاب کرده بود. از امام صادق)ع( روايت شد که ابليس، پس از رانده شدن از رحمت الهی، ميتوانست به هفت آسمان رفت و آمد کند و خبرهای آسمانی را گوش دهد، تا اين که حضرت عيسی (ع) ديده به جهان گشود، از آن پس، ابليس از سه آسمان فوقانی ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پايينتر، رفت و آمد ميکرد. ولی چون حضرت محمد(ص) به دنيا آمد، ابليس از تمام آسمانها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گرديد و غير از او، تمامی شياطين نيز با تيرهای شهاب از آسمان رانده شدند. هم چنين روايت شده است که هنگام ولادت فرخنده حضرت محمد(ص)، ايوان کسری شکاف برداشت و چند کنگره آن فرو ريخت و آتش آتشکده بزرگ فارس خاموش شد؛ درياچه ساوه خشک گرديد؛ بتهای مکه سرنگون شدند؛ نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگها را روشن کرد؛ انوشيروان، پادشاه ساسانی ايران و مؤبدان بزرگ دربار وی، خوابهای وحشتناکی ديدند؛ پس از استقرار در زمين، گفت: اَللّهُ أکْبَرُ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ کَثيراً، سُبْحانَ اللّهِ بُکْرَهً وَ أصيلاً. گفتنی است که تاريخ نگاران و سيره نويسان شيعه و اهل سنت، با اين که در سال و ماه تولد آن حضرت، اتفاق نظر داشته و ميگويند که آن حضرت در اوّل عام الفيل، برابر با سال 570 ميلادی و در ماه ربيع الاوّل ديده به جهان گشود، ولی درباره روز تولد وی، اختلاف نظر دارند. شيعيان، معتقدند که رسول خدا(ص) در روز جمعه، مصادف با 17 ربيع الاوّل، به دنيا آمد و اهل سنت ميگويند که تولد وی، روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاوّل بوده است.اما از اين که سال تولد پيامبر(ص) را “عام الفيل” مينامند، بدين جهت است که دو ماه و هفده روز پيش از تولد پيامبر)ص، يعنی در نخستين روز محرم سال 570 ميلادی، فيل سواران “ابرهه” به مکه هجوم آورده و قصد نابودی کعبه و مسجدالحرام را نمودند ولی با معجزه شگفت الهی سرکوب شدند.
امام جعفر صادق (ع) در روز جمعه، به هنگام طلوع فجر و به روايتی در روز دوشنبه، هفدهم ربيعالاوّل سال 83 قمری ديده به جهان گشود و عالم انسانی را با انوار طيّبه خويش تابناک نمود. پدرش امام محمد باقر)ع ( وی را به نام عموی نياکانش جعفر طيّار(ع)، “جعفر” نام نهاد. حضرت جعفر بن محمد(ع) دارای يک کنيه معروف به نام “ابوعبدالله” و دو کنيه غير معروف به نامهای ” ابواسماعيل” و ” ابوموسی” بود. هم چنين، دارای القابی چند بود که معروفترين آنها عبارت است از: صادق، صابر، طاهر و فاضل.
شيعيان و محبّان اهل بيت(ع)وی را به ” صادق آل محمد(ص) ” ميشناسند. زيرا آن حضرت، هرگز سخنی جز راست و درست، چيزی نفرمود. پدر ارجمندش ،امام محمد باقر (ع) است که نَسَب وی با دو واسطه به امير مؤمنان حضرت علی (ع) و با سه واسطه به پيامبر اکرم (ص) منتهی ميگردد.
مادر گرامی امام جعفر صادق (ع)، فاطمه، معروف به ” اُمّ فروه” از زنان نيکو سرشت، نيکوکار و نيکورفتار عصر خويش بود. اين بانوی باتقوا و متدّين، از جهت فضيلت و منقبت، سرآمد زنان روزگار خود به شمار ميآمد و امام صادق(ع) در شأن و مقام وی فرمود: مادرم از زنانی بود که ايمان داشت، تقوا پيشه کرده و نيکوکاری مينمود و خدا، نيکوکاران را دوست دارد.
امام جعفر صادق (ع) به مدت دوازده سال، حيات با برکت جدّ گرامياش امام زين العابدين (ع) را درک کرد و از مکتب تربيتی و علمی وی بهره وافر يافت. هم چنين، آن حضرت به مدت 32 سال از وجود شريف پدرش امام محمد باقر (ع) برخوردار بود و در تمام رويدادهای مهم در کنار پدر ارجمندش قرار داشت. مدت امامت امام جعفر صادق(ع)، 33 سال و ده ماه (از ذی حجه سال 114 تا 25 شوال سال 148 قمری) بود و در ايّام زندگی با برکت خويش با خلافت غاصبانه چند تن از خلفای اموی و دو تن از خلفای عباسی به شرح ذيل معاصر بود:
1- عبدالملک بن مروان (65 – 86 ق )
2- وليد بن عبدالملک (86 – 96 ق )
3- سليمان بن عبدالملک (96 – 99)
4- عمر بن عبدالعزيز (99 – 101 ق )
5- يزيد بن عبدالملک (101 – 105 ق)
6- هشام بن عبدالملک (105 – 125 ق )
7- وليد بن يزيد (125 – 126 ق )
8- يزيد بن وليد (126 – 126 ق )
9- مروان بن محمد (126 – 132 ق ) 10
– ابوالعباس سفاح (132 – 136 ق )
11- منصور دوانقی (136 – 158 ق )
گفتنی است که نُه نفر اوّل از طايفه بنی اميه و دو نفر آخر از خاندان بنی عباس بودند و آن حضرت از هر دو طايفه، سختيها و بي مهري های فراوانی ديد؛ اما چون آن امام بزرگوار در انتهای دوران خلافت ستم کارانه امويان و در آغاز خلافت فريبکارانه عباسيان مي زيست، فرصت مناسبی به دست آورد تا در زمان انتقال خلافت از يک طايفه غاصب، به طايفه غاصب ديگر و سرگرم شدن آنان به يکديگر، مکتب اهل بيت (ع) را به مسلمانان بشناساند و زمينه ترويج و تبليغ اين مکتب را مهيّا سازد و از اين راه، بيشترين بهره را نصيب اسلام و مسلمانان نمايد.
آن حضرت با تشکيل حوزه علميه و تعليم شاگردانی مبارز، چون هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحول شگرفی در جهان اسلام و مذهب شيعه پديد آورد و جهانيان را با اسلام ناب محمدی (ص) و مکتب حيات بخش اهل بيت (ع) آشنا ساخت. به همين جهت، وی را پايه گذار مذهب “اماميه” دانسته و شعيان امامی اثناعشری را ” شيعه جعفری” ميگويند. سرانجام اين امام همام، در 65 سالگی به وسيله زهری که منصور دوانقی، به واسطه عوامل و مزدوران خود در مدينه، به آن حضرت خورانيد، مسموم شد و به خاطر شدت زهر، به شهادت رسيد. تاريخ شهادت وی، 25 شوال سال 148 قمری ميباشد. امام موسی کاظم (ع) به همراه ساير فرزندان امام جعفر صادق (ع)، بدن مطهر پدر را پس از غسل، کفن و نماز، در جوار قبر پدر و جدش و عموی پدرش در قبرستان بقيع به خاک سپردند.
]]>مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری وی در شهر عسکر (سامرا) اشاره دارد.
امام عسکری با شیعیان، از طریق نمایندگانی در ارتباط بود. عثمان بن سعید از نمایندگان خاص وی بود که پس از وفات امام، بهعنوان نخستین نایب خاص امام زمان(عج) نیز ایفای نقش نمود.
امام عسکری در ۱ ربیعالاول سال ۲۶۰ق بیمار شد و در هشتم همان ماه، در ۲۸ سالگی در سامرا درگذشت و در کنار مرقد پدرش دفن شد. مدفن آن دو به حرم عسکریین مشهور است و از زیارتگاههای شیعیان در عراق به شمار میآید.
احادیثی از امام عسکری در موضوعات تفسیر قرآن، اخلاق، فقه، امور اعتقادی، ادعیه و زیارت نقل شده است.
نسب امام حسن عسکری(ع) چنین است: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب.
او فرزند امام هادی(ع)، دهمین امام شیعیان اثناعشری است.
به نقل از منابع شیعی، مادر آن حضرت کنیزی به نام حُدیث یا «حدیثه» بوده است.[۱] برخی دیگر از منابع نیز نام مادر آن حضرت را «سوسن»[۲]و «عسفان»[۳]دانستهاند. حسین بن عبدالوهاب نام او را «سلیل» ذکر میکند و با عبارت «او از زنان عارفه و صالحه بود» وی را ستوده است.[۴]
آن حضرت تنها یک برادر به نام جعفر داشت که نزد شیعیان به جعفر کذاب معروف است. او پس از درگذشت امام عسکری(ع)، ادعای امامت کرد و با انکار تولد فرزندی برای ایشان، به عنوان تنها وارث، مدعی میراث آن حضرت شد.[۵]
لقبهای وی را هادی، نقی، زکی، رفیق و صامت ذکر کردهاند. برخی از مورخان لقب «خالص» را هم گفتهاند.[۶] «ابن الرضا» نیز لقبی است که امام جواد(ع)، امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) به آن شهرت یافتهاند.[۷]
لقب «عسکری» نیز مشترک میان امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع)، است زیرا هر دو در شهر سامرا اقامت اجباری داشتند. «عسکر» عنوان غیرمشهوری برای سامرا بوده است.[۸] همچنین به خاطر اشتراک نام «حسن» میان ایشان و امام حسن مجتبی(ع)، ایشان را « حسن اخیر» نیز خواندهاند.[۹]
کنیه وی «ابومحمد» بود.[۱۰] در بعضی منابع کنیههای ابوالحسن[۱۱]، ابوالحجه[۱۲]، ابوالقائم[۱۳] نیز به کار رفتهاست.
امام عسکری(ع):
«تواضع نعمتی است که مورد حسادت کسی قرار نمیگیرد»
ابن شعبه حرانی، تحف العقول، ص۴۸۹.
منابع معتبر تولد ایشان را در مدینه دانستهاند[۱۴] ولی در برخی منابع از تولد او در سامرا نیز سخن رفته است.[۱۵]
کلینی و بیشتر منابع متقدم امامیه ولادت حضرت را در ربیع الثانی سال ۲۳۲ق دانستهند.[۱۶] در روایتی به نقل از امام حسن عسکری نیز همین تاریخ ذکر شده است.[۱۷] برخی منابع متقدم از امامیه و اهلسنت ولادت حضرت را در سال ۲۳۱ نیز نوشتهاند.[۱۸]
شیخ مفید در برخی از آثارش ولادت امام را ۱۰ ربیعالثانی آورده است.[۱۹] در سده ششم قمری این قول به حاشیه رفت و تولد حضرت در ۸ ربیعالثانیشهرت یافته است[۲۰] که قول مشهور نزد امامیه نیز هست.
بنا بر قول مشهور امام عسکری در ۸ ربیعالاول سال ۲۶۰ق در ۲۸ سالگی در سامرا درگذشت.[۲۱] البته گزارشهایی نیز درباره شهادت امام عسکری در ماههای ربیع الثانی و جمادی الاولی وجود دارد.[۲۲] شیخ مفید و ابن شهر آشوب آوردهاند که او در ابتدای ربیع الاول بیمار شد و به سبب همین بیماری در گذشت.[۲۳] امام عسکری در خانهای که پدرش دفن شده بود، در سامرا، مدفون است.[۲۴]
طبق نقل مشهور،امام عسکری(ع) همسری اختیار نکرد و نسل وی تنها از طریق کنیزی ادامه یافت که مادر حضرت مهدی(ع) است.[۲۵] منابع، نام مادر امام مهدی(ع) را متعدد و مختلف ذکر کردهاند. در منابع آمده است امام حسن عسکری(ع) خادمان و کنیزان متعدد رومی و صقلایی و ترک داشت[۲۶] و شاید این اختلاف در نام مادر امام زمان، از سویی به سبب تعدد کنیزان و از سوی دیگر به منظور پنهان نگاهداشتن تولد امام مهدی(ع) بوده است.[۲۷]
بر اساس غالب منابع شیعه و سنی، تنها فرزند آن حضرت، امام زمان(ع) مسمّا به «محمد» است.[۲۸] درباره فرزندان حضرت، اقوال دیگری هم وجود دارد. برخی او را دارای ۳ پسر و ۳ دختر شمردهاند.[۲۹] خصیبی افزون بر امام مهدی(ع) از دو دختر به نامهای فاطمه و دلاله نام برده[۳۰] و ابن ابی الثلج افزون بر آن امام، پسری به نام موسی و دو دختر به نامهای فاطمه و عایشه (یا ام موسی) را برشمرده است،[۳۱] اما در برخی کتب انساب، نامهای ذکر شده، خواهران و برادران امام حسن عسکری هستند[۳۲] که شاید با فرزندان او خلط شدهاند. در مقابل این منبع مشهور، برخی از عالمان اهل سنت مانند ابن جریر طبری، یحیی بن صاعد و ابن حزم معتقد بودند که امام عسکری فرزندی نداشته است.[۳۳]
امام حسن عسکری(ع):
نشانه های مؤمن پنج چیز است:
خواندن ۵۱ رکعت نماز، (۱۷ رکعتواجب (نمازهای یومیه) و ۳۴ رکعتمستحب نافلههای روزانه در هر شب و روز)
زیارت اربعین.
انگشتر به دست راست کردن.
پیشانی را در سجده بر خاک نهادن.
بلند گفتن «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم»
طوسی، تهذیب الاحکام، ۱۴۰۷ق، ج۶، ص۵۲.
در سنین کودکیِ امام حسن عسکری، پدرش امام هادی(ع) به اجبار به عراق فراخوانده شد و در سامرا، پایتخت آن روز عباسیان، تحتالحفظ قرار گرفت. در این سفر امام عسکری نیز همراه پدر بود. زمان این سفر در برخی منابع سال ۲۳۶ق[۳۴] و در برخی دیگر سال ۲۳۳ق[۳۵] ذکر شده است.
امام حسن عسکری بیشتر عمر خود را در سامرا گذراند و مشهور است که ایشان تنها امامی است که به حج نرفت، ولی در عیون اخبار الرضا و کشف الغمه روایتی نقل شده که راوی، آن را در مکه از امام حسن عسکری شنیده است.[۳۶] غیر از این سفر به مکه، برخی از منابع، سفر ایشان را به جرجانگزارش کرده اند.[۳۷]
مهمترین دلیل برای امامت حسن عسکری پس از شهادت امام هادی، وصیت و احادیث امام هادی درباره جانشینی حسن عسکری است.[۳۸] پس از شهادت امام هادی تعدادی از شیعیان جعفر بن علی، پسر دیگر امام هادی، را امام خود خواندند؛ ولی بیشتر یاران امام هادی(ع) به حسن عسکری(ع) به عنوان امام رجوع کردند.[۳۹]
امام عسکری(ع) به مدت ۶ سال (از ۲۵۴ تا ۲۶۰) امامت کرد.
معتمد عباسی۲۵۶-۲۷۹ق
مهتدی عباسی ۲۵۵-۲۵۶ق
معتز عباسی ۲۵۲-۲۵۵ق
دوره امامت امام عسکری همزمان با سه خلیفه عباسی بود: معتز عباسی(۲۵۲-۲۵۵ق)، مهتدی (۲۵۵-۲۵۶ق) و معتمد (۲۵۶-۲۷۹ق). در دوره زندگی امام عسکری(ع)، دستگاه عباسی به ابزار دستی برای امیران رقیب تبدیل شده بود و بخصوص فرماندهان نظامی ترک نقش مؤثری در نظام حکومتی داشتند. شاید نخستین موضع سیاسی ثبت شده در زندگی امام حسن عسکری(ع) مربوط به زمانی باشد که امام حدود ۲۰ سال داشت و پدرش هنوز زنده بود. ایشان در نامهای به عبدالله بن عبدالله بن طاهر(از امیران صاحب نفوذ در دستگاه عباسی، که از دشمنان مستعین، خلیفه وقت به شمار میآمد)، خلیفه را فردی طغیانگر خواند و ساقط شدن او را از خدا خواست. این ماجرا چند روز پیش از سقوط مستعین بود.[۴۰]
پس از قتل مستعین، دشمن او معتز به قدرت رسید و با توجه به اطلاع احتمالی از موضع امام حسن عسکری(ع) نسبت به خلیفه مقتول، در آغاز حکومتش نسبت به آن حضرت و پدرش (حداقل در ظاهر) رفتار خصومتآمیزی نداشت. پس از شهادت امام هادی و جانشینی امام عسکری نیز شواهد حکایت از آن دارد که با وجود محدودیتهایی که برای فعالیتهای ایشان اعمال میشده، امام از آزادی نسبی برخوردار بوده است. برخی از ملاقاتهای حضرت با شیعیان در اوائل امامت خود، این مسئله را تایید میکند. اما پس از گذشت یک سال، خلیفه به امام بدگمان شد و در سال ۲۵۵ق. ایشان را زندانی کرد. امام در دوره یک ساله خلیفه بعدی (مهتدی) نیز همچنان در زندان بود.
با آغاز خلافت معتمد (۲۵۶ق) که با قیامهای شیعی رو به رو بود، امام از زندان آزاد شد و بار دیگر به سازماندهی اجتماعی و مالی امامیه اهتمام ورزید. این نقش فعال امام، آن هم در پایتخت دولت عباسی، بار دیگر دستگاه خلافت را نگران کرد. در صفر سال ۲۶۰ق امام به دستور معتمد به زندان افتاد و شخص خلیفه روزانه اخبار مربوط به امام را پیگیری میکرد.[۴۱] یک ماه بعد امام از زندان آزاد شد ولی تحتالحفظ به خانه حسن بن سهل (وزیر مامون) در نزدیکی شهر واسط منتقل شد.[۴۲]
در زمان امام حسن عسکری(ع)، حرکتهای اعتراضآمیزی انجام گرفت که برخی از آنها از سوی شیعیان و برخی با سوء استفاده از نام علویان بود.
این دو که علوی و از تبار امام حسن مجتبی(ع) بودند، در سال ۲۵۵ هجری در کوفه قیام کردند. معتز، سپاهی بزرگ به فرماندهی سعید بن صالح معروف به حاجب را به سوی آنها فرستاد و این قیام را سرکوب کرد.[۴۳]
وی از نوادگان امام حسین(ع) بود و در زمان مهتدی عباسی در کوفه قیام کرد. شاه بن میکال با سپاهی بزرگ به مقابله او رفت ولی شکست خورد. وقتی معتمد عباسی به قدرت رسید، کیجور ترکی را به سوی او فرستاد. علی بن زید پس از چندی تعقیب و گریز در سال ۲۵۷ هجری قمری کشته شد.[۴۴]
او در زمان معتمد عباسی در مصر بین برقه و اسکندریه قیام کرد و با پیروان زیادی که پیدا کرد، ادعای خلافت نمود. احمد بن طولون، کارگزار ترک خلیفه در آن دیار، سپاهی به سوی او فرستاد تا یاران او را از اطرافش پراکنده ساختند و او را پس از مقاومت، کشتند.[۴۵]
علی بن محمد عبدالقیسی در سال ۲۵۵ قمری در زمان معتمد قیام کرد. امام حسن عسکری(ع) با صراحت اعلام کرد که صاحب زنج از اهل بیت نیست.[۴۶]
امام عسکری(ع):
«عبادت، بسیاریِ روزه و نماز نیست، بلکه عبادت، اندیشیدن بسیار در امر الهی است»ابن شعبه، تحف العقول، ص۴۸۸.
با توجه به ترکیب جمعیتی مذاهب در جامعهای که اکثریت آن را اهل سنت تشکیل میدادند، و همچنین فشارهای عباسیان بر شیعیان، جامعه شیعه درتقیه به سر میبرد. با این حال امام حسن عسکری نسبت به اداره امور شیعیان و گردآوری وجوهات اهتمام داشت و وکیلانی به سرزمینهای مختلف میفرستاد.[۴۷]
در اثر مراقبتی که نسبت به عسکری(ع) وجود داشت، شیعیان برای دیدن او مشکل داشتند و از راههای گوناگون تلاش میکردند؛ برای نمونه هنگامی که خلیفه برای دیدن والی بصره میرفت و عسکری (ع) را نیز همراه خویش میبرد، اصحاب امام در طول راه خود را برای دیدن وی آماده میکردند.[۴۸] راوی دیگر نقل میکند در یکی از روزها که قرار بود امام به دارالخلافه برود ما در عسکر به انتظار دیدار وی جمع شدیم؛ در این حال از طرف آن حضرت توقیعی [یعنی نوشتهای] بدین مضمون به ما رسید: «کسی بر من سلام و حتی اشاره هم به طرف من نکند؛ زیرا در امان نیستید».[۴۹]
محدودیتهای شدید حاکم بر زندگی امام عسکری(ع) سبب شد که حضرت از نمایندگانی جهت ارتباط با شیعیان استفاده کند. در شمار این افراد بهویژه باید از عقید، خادم خاص وی، یاد کرد که امام او را از کودکی بزرگ کرده و حامل بسیاری از نامههای ایشان به شیعیان بود.[۵۰] همچنین فردی با کنیه غریب ابوالادیان که خادم حضرت بوده و ارسال برخی نامهها را به عهده داشته است[۵۱]اما مشخصاً کسی که در منابع امامی به عنوان باب [نماینده و رابط امام با مردم] شناخته شده، عثمان بن سعید است. عثمان بن سعید پس از وفات امام عسکری(ع) و با ورود به عصر غیبت صغری، به عنوان نخستین وکیل و نایب خاص امام زمان(ع) نیز ایفای نقش کرده است.[۵۲]
از راههای ارتباطی شیعیان با امام مکاتبه بود؛ برای نمونه میتوان به نامههای ایشان به علی بن حسین بن بابویه[۵۳] و نامه به مردم قم و آبه(آوه)[۵۴] اشاره کرد. شیعیان در مسائل و موضوعات مختلف برای ایشان نامه مینوشتند و پاسخ آن را دریافت میکردند.
با توجه به پیچیدگیها و ابهامات مربوط به تعیین امام در آن دوران، در سخنان و نامههای امام حسن عسکری، به این آموزه برمیخوریم که زمین از حجت خالی نمیماند[۵۵] و اینکه اگر امامت با انقطاع رو به رو شود و اتصال آن مخدوش گردد، امور خداوند مختل خواهد شد.[۵۶] و حجت خدا بر روی زمین نعمتی است که خدا به مؤمنان داده و آنان را با این هدایت، اکرام کرده است.[۵۷]
یکی دیگر از آموزههایی که به اقتضای فشارهای موجود بر شیعیان در آن عصر به تکرار در سخنان آن حضرت دیده میشود، دعوت به صبر و باور به فرج و انتظار برای آن است.[۵۸] همچنین در احادیث آن حضرت بر تنظیم روابط درونی جامعه شیعه و معاشرت با برادران دینی نیز تاکید ویژهای دیده میشود.[۵۹]
تفسیر قرآن از جمله زمینههایی است که مورد توجه ویژه امام حسن عسکری بوده است تا بدانجا که یک متن مفصل در تفسیر قرآن (که در شمار کهنترین آثار میراث تفسیری امامیه است) به ایشان منسوب شده است. حتی در صورت درست نبودن این انتساب، باید توجه داشت که شهرت امام به بحثهای تفسیری، زمینه این انتساب را فراهم آورده است.
امام حسن عسکری در شرایطی رهبری امامیه را به عهده گرفت که برخی مشکلات اعتقادی در صفوف امامیه از دههها قبل پدید آمده و برخی دیگر در همان دوره امامت ایشان به وجود آمد. برای نمونه یکی از این مسائل بحث «نفی جسمانیت خداوند» بود که از سالها قبل مطرح بود و اختلافاتی میان دو نفر از اصحاب برجسته ائمه یعنی هشام بن حکم و هشام بن سالم وجود داشت. در زمان امام حسن عسکری این اختلاف به اندازهای زیاد شد که سهل بن زیاد آدمی نامهای به امام نوشت و از ایشان دراینباره راهنمایی خواست.
امام در پاسخ، از فرو رفتن در مباحث ذات، پرهیز داد و سپس با اشاره به برخی آیات قرآن، فرمود:
خدا یکتا و یگانه است؛ نه زاییده و نه زادهشده است و نه برای او همتایی است. آفریننده است نه آفریده. هر آنچه بخواهد از اجسام و غیر آن میآفریند و خود جسم نیست… چیزی شبیه او نیست و او شنوا و بیناست.[۶۰]
تخریب حرم عسکریین(ع) بر اثر انفجارهای تروریستی؛ این انفجار توسط گروههای تروریستیتکفیری در عراق اتفاق افتاد.
در علم حدیث، یکی از القابی که برای امام حسن عسکری(ع) به کار رفته، لقب «فقیه» است.[۶۱] این نشان میدهد که امام از سوی اصحابش به طور خاص به این وجه شناخته میشده است. بخشی از احادیث ایشان به حوزه فقه و ابواب مختلف آن مربوط میشود. از آنجا که تدوین مذهب فقهی امامیه پیشتر توسط امام صادق(ع) انجام گرفته و سپس مراحل کمال خود را طی کرده بود، امام حسن عسکری بیشتر به فروعی پرداختند که مستحدث در زمان ایشان بود و یا به دلیلی در عصر ایشان چالش برانگیز بوده است مانند مسئله آغاز رمضان و بحث خمس.[۶۲]
حرم امامین عسکریین(ع) دو بار به دست ترویستها تخریب شد. اولین حمله در ۳ اسفند ۱۳۸۴ و دومین حمله پس از گذشت شانزده ماه در ۲۳ خرداد ۱۳۸۶ رخ داد.
در نخستین تخریب، بمبگذاران با به کارگیری بیش از دویست کیلوگرم تیانتی، گنبد و بخشی از گلدستههای طلایی حرم را فروریختند. در حمله دوم نیز گلدستههای طلایی تخریب شد. پس از این حملات تروریستی، بارگاه دو امام، در دست بازسازی و نوسازی قرار گرفت.
کلینی، کافی، ۱۳۹۱ق، ج۱، ص۵۰۳؛ شیخ مفید، الارشاد، قم، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۱۳
ابن طلحه، مطالب السؤول، نجف، ۱۳۷۱ق، ج۲، ص۷۸؛ سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، نجف، ۱۳۸۳ق، ص۳۶۲؛ البته نام سوسن در برخی منابع برای نام مادر امام هادی(ع)(نوبختی، فرق الشیعه، ۱۳۵۵ق، ص۹۳) و در نقلی دیگر نام مادر امام زمان(عج) آمده است(ابن ابیالثلج، «تاریخ الائمه» مجموعه نفیسه، ۱۳۹۶ق، ص۲۶)
نوبختی، فرق الشیعه، ۱۳۵۵ق، ص۹۶؛ گفته میشود نام این کنیز ابتدا عسفان بود و امام هادی نام او را حدیث نهاد.
حسین بن عبدالوهاب، عیون المعجزات، نجف ۱۳۶۹ق، ص۱۲۳
طبسی، حیاه الامام العسکری، ۱۳۸۲ق، ص۳۲۰-۳۲۴
ابن رستم طبری، دلائل الامامة، ۱۴۱۳ق، ص۴۲۵.
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۳.
ابن خلکان، وفیات الاعیان، ۱۹۷۱-۱۹۷۲م، ج۲، ص۹۵.
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۶
ابن رستم طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۴۲۴.
ابن رستم طبری، دلائل الإمامة، ۱۴۱۳ق، ص۴۲۴
خزعلی، موسوعة الإمام العسکری(ع)، ۱۴۲۶ق، ج۱، ص۳۲
خزعلی، موسوعة الإمام العسکری(ع)، ۱۴۲۶ق، ج۱، ص۳۲
مسعودی، اثبات الوصيه، ۱۴۰۹ق، ص۲۵۸، ۲۶۶؛ شیخ مفید، الارشاد، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۱۳
ابن حاتم، الدر النظیم، مؤسسه النشر الاسلامی، ص۷۳۷
نک: نوبختی، فرق الشیعه، ۱۳۵۵ق، ص۹۵؛ کلینی، کافی، ۱۳۹۱ق، ج۱، ص۵۰۳؛ شیخ مفید، الارشاد، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۱۳
ابن رستم طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۴۲۳
نک: ابن ابی الثلج، «تاریخ الائمه» مجموعه نفیسه، ۱۳۹۶ق، ص۱۴؛ مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۵۸
شیخ مفید، مسار الشیعه، ۱۴۱۴ق، ص۵۲؛ نک: ابن طاووس، الاقبال، ج۳، ص۱۴۹؛ شیخ طوسی، مصباح المجتهد، ۱۳۳۹ق، ص۷۹۲
نک: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۳؛ کلینی، کافی، ۱۳۹۱ق، ج۱، ص۵۰۳
کلینی، کافی، ج۱، ۱۳۹۱ق، ص۵۰۳؛ شیخ مفید، الارشاد، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۱۴.
نک: مقدسی، بازپژوهی تاریخ ولادت و شهادت معصومان، ۱۳۹۱، ص۵۳۰-۵۳۳
شیخ مفید، الارشاد، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۳۶؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۴
شیخ مفید، الارشاد، ۱۴۱۴ق، ج۲، ص۳۱۳.
پاکتچی، «حسن عسکری،امام»، ص۶۱۸
مسعودی، إثبات الوصیة، ۱۴۰۹ق، ص۲۶۶، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص ۶۱۸.
محمدی ریشهری، دانشنامه امام مهدی، ۱۳۹۳ش، ج۲، ص۱۹۴.
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۳؛ طبرسی، «تاج الموالید» در مجموعه نفیسه، ۱۳۹۶ق، ص۵۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۲۷۴؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ص۲۷۸؛ شبلنجی، نور الابصار، ص۱۸۳، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۱۸.
زرندی، معارج الوصول الی معرفة فضل آل الرسول(ص)، ص ۱۷۶، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، صص ۶۱۸۶۱۹.
خصیبی، الهدایة الکبری، ۱۴۱۹ق، ص۳۲۸.
ابن ابی الثلج، «تاریخ الائمه» مجموعه نفیسه، ۱۳۹۶ق، ص ۲۱-۲۲؛ نک: فخرالدین رازی، الشجرة المبارکة، ص۷۹، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۱۹.
مثلاً نک: فخرالدین رازی، الشجرة المبارکة، ص۷۸، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص ۶۱۹.
نک: ابن حزم، جمهره انساب العرب، ۱۹۸۲م، ص۶۱؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱۳، ص۱۲۲، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۱۹.
مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۵۹
نوبختی، فرق الشیعه، ۱۳۵۵ق، ص۹۲
شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا(ع)، ۱۳۷۸ق، ج۲، ص۱۳۵؛ اربلی، کشف الغمه، ۱۴۰۵ق، ج۳، ص۱۹۸
قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ۱، ص ۴۲۵ – ۴۲۶؛ اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة، ۱۳۸۱ق، ج۲، ص۴۲۷ – ۴۲۸؛ ابن حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، ۱۴۱۹ق، ص ۲۱۵
شیخ طوسی، الغیبه، ۱۳۹۸ق، ص۱۲۰-۱۲۲؛ اربلی، کشف الغمه، ۱۳۸۱ق، ج۲، ص۴۰۴-۴۰۷.
جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۵۳۷.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۵۱
مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۶۸
مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۶۹
مسعودی، مروج الذهب، ۱۳۶۳ق، ج۴، ص۹۴
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۲۳۹-۲۴۰
مسعودی، مروج الذهب، ۱۳۶۳ق، ج۴، ص۱۰۸
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۹
مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۷۰؛ کشی، رجال کشی، ۱۳۴۸ش، ص۵۶۰
شیخ مفید، الارشاد، ص۳۸۷.
راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۴۳۹.
شیخ طوسی، الغیبة، ۱۴۱۱ق، ص۲۷۲، به نقل از: پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۲۶.
شیخ صدوق، کمال الدین، ۱۳۹۰ق، ص۴۷۵
پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۲۶.
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۷؛ خوانساری، روضات الجنان، ۱۳۹۰ق، ج۴، ص۲۷۳-۲۷۴
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۶
برای نمونه: مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۰۹ق، ص۲۷۱
برای نمونه: شیخ صدوق، کمال الدین، ۱۳۹۰ق، ص۲۲۲
برای نمونه: کشی، رجال کشی، ۱۳۴۸ش، ص۵۴۱
برای نمونه: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۷
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۵۲۶
کلینی، کافی، ۱۳۹۱ق، ج۱، ص۱۰۳
برای نمونه: طریحی، جامع المقال، ۱۳۵۵ش، ص۱۸۵
پاکتچی، «حسن عسکری(ع)، امام»، ص۶۳۰
ابن ابیالثلج، «تاریخ الائمه»، در مجموعه نفیسه، قم، ۱۳۹۶ق.
ابن اثیر، علی بن ابی الکریم، الکامل فی التاریخ، به کوشش کارلوس یوهانس تورنبرگ، لیدن، بی نا، ۱۸۵۱-۱۸۷۱م.
ابن حاتم عاملی، یوسف، الدر النظیم، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، بی تا.
ابن حزم، علی، جمهرة انساب العرب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، بی نا، ۱۹۸۲م.
ابن حمزه طوسی، محمد بن علی، الثاقب فی المناقب، قم، انتشارات انصاریان، چاپ سوم، ۱۴۱۹ق.
ابن خلکان، شمس الدین احمد بن محمد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، به تحقیق احسان عباس، بیروت، دار صادر، ۱۹۷۱-۱۹۷۲م.
ابن رستم طبری، محمد بن جریر، دلائل الامامة، قم، بعثت، ۱۴۱۳ق.
ابن شعبه حرانی، حسن، تحف العقول عن آل الرسول(ص)، به تصحیح و تعلیق علیاکبر غفاری، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، ۱۴۰۴ق/۱۳۶۳ش.
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، نجف، بی نا، ۱۳۷۶ق.
ابن صباغ، علی، الفصول المهمه، به کوشش سامی غریری، قم، بی نا، ۱۳۷۹ق.
]]>شما انتقاد می کردید که چرا مقام ولایتعهدی را به علی بن موسی الرضا واگذاشته ام، آگاه باشید که او درگذشت،
[46]
پس به اطاعت من در آیید» (57)مامون می کوشید طرفداران و پیروان امام رضا علیه السلام از شهادت امام مطلع نشوند، و با تظاهر و عوامفریبی می خواست نایت خود را پنهان سازد و وانمود کند که امام به مرگ طبیعی در گذشته است، اما حقیقت پنهان نماند و یاران ویژه ی امام و وابستگان از ماجرا با خبر شدند.
«ابا صلت هروی» که از یاران نزدیک امام رضا علیه السلام است، گفتاری دارد که چگونگی امور فیما بین مامون و امام، و سر انجام قتل آن گرامی را برای ما بازگو می کند:
«احمد بن علی انصاری» می گوید از «ابا صلت» پرسیدم:
چگونه مامون با آنکه به احترام و دوستداری امام تظاهر می کرد و او را ولیعهد خود ساخت، ممکن است به قتل او اقدام کرده باشد؟
«ابا صلت» گفت:مامون چون عظمت و بزرگواری امام را دیده بود اظهار احترام و دوستی می کرد، و او را ولیعهد خود نمود تا به مردم وانمود کند که امام دنیا دوست است، و در چشم مردم سقوط کند، اما چون دید بر زهد و تقوای امام لطمه یی وارد نیامد و مردم از امام چیزی بر خلاف قدس و تقوی ندیدند، و بهمین جهت مقام و فضیلت امام نزد مردم روزافزون شد، مامون از متکلمان شهرهای مختلف افرادی را گرد آورد به امید آنکه یکی از آنان در بحث علمی بر امام غلبه کند و مقام
[47]
علمی امام نزد دانشمندان شکست بخورد، و آنگاه بوسیله ی آنان نقض امام نزد عامه ی مردم مشهور شود، اما هیچکس از یهودیان و مسیحیان و آتش پرستان و صائبین و برهمنان و ملحدان و دهری مذهبان و نیز هیچ جدل کننده یی از فرقه های مسلمانان با امام سخن نگفت مگر آنکه امام بر او پیروز شد و او را به استدلال خویش معترف ساخت، و چون چنین شد مردم می گفتند: «به خدا سوگند امام برای خلافت اولی و شایسته تر از مامون است» و ماموران مامون این خبرها را برای او بازگو می کردند، و او سخت خشمگین می شد و آتش حسدش زبانه می کشید. و نیز امام علیه السلام از گفتن حق در برابر مامون پروا نداشت، و در بسیاری مواقع چیزهایی که ناخوشایند مامون بود می فرمود، و این نیز موجب شدت خشم مامون و کینه ی او نسبت به امام می شد، و سر انجام چون از حیله های گوناگون خود علیه امام نتیجه نگرفت پنهانی امام را مسموم ساخت» (58)
و نیز «ابا صلت» که خود همراه امام بوده، و در دفن امام نیز شرکت داشته است می گوید در راه بازگشت از مرو به بغداد در طوس مامون امام را با انگور مسموم به قتل رساند. (59)
پیکر پاک امام، در همان بقعه یی که هارون قبلا مدفون شده بود، در جلوی قبر هارون بخاک سپرده شد. واقعه ی شهادت امام رضا علیه السلام در روز آخر ماه صفر سال 203
[48]
هجری بود و در این هنگام امام پنجاه و پنجسال داشت…
درود خدا و پیامبران و پاکان و نیکان بر روح مقدس آن بزرگوار.
باری، سکوت و تحریف تواریخ موجب آن شده که ابعاد جنایات برخی ستمگران و از آن جمله مامون عباسی برای آیندگان بدرستی آشکار نباشد، مامون با رذیلت و حیله گری نه تنها امام علیه السلام را سر انجام مسموم و مقتول ساخت، بلکه بسیاری از وابستگان امام و علویان بزرگوار و شیعیان وفادار به امام را نیز یا نابود کرد یا آواره ی شهرها و دشتها و کوهها نمود، و چنان عرصه را بر آنان تنگ ساخت که آن گرامیان پنهان و گمنام هر یک بگوشه یی فراری شدند، و سر انجام برخی شربت شهادت نوشیدند و برخی نیز گمنام زیستند و مردند، و از تاریخ زندگی بسیاری از آنان هیچ خبری در دست نیست و برخی خبرهای پراکنده نیز توسط شیعیان ضبط و محفوظ مانده است…
57 – طبری ج 11 ص 1030 – البدایة و النهایه ج 10 ص 249 و غیر آن به نقل حیاة الامام الرضا ص 34958 – عیون اخبار ج 2 ص 24159 – عیون اخبار ج 2 ص 245
منبع: کتاب پیشوای هشتم حضرت امام علی بن موسی الرضا (ع)
]]>امام حسن مجتبی علیه السلام در شب نیمه رمضان سال سوم هجری در مدینه چشم به جهان گشود و حدود هفت سال از دوران زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را درک کرد و پس از آن حضرت حدود سی سال با پدر بزرگوارشان علی بن ابی طالب علیه السلام ملازمت داشت. بعد از شهادت امیرالمؤمنان علیه السلام به مدت ده سال عهده دار مقام امامت بودند و در 28 صفر سال پنجاه هجری در سن 47 سالگی به دستور معاویه بن ابی سفیان و به دست جعده دختر اَشْعَثِ بنِ قِیس مسموم شد و بر اثر همان زهر به شهادت رسید.
حکومت اموی پس از تحمیل صلح بر امام حسن علیه السلام گرچه به بسیاری از اهداف خود رسیده بود، ولی هم چنان وجود امام حسن علیه السلام مانع از به اجرا درآوردن برخی از نیّات پلید آنان بود. از جمله اهدافی که معاویه دنبال می کرد تعیین جانشین برای خود بود. وی از اجرای این تصمیم که برخلاف مفاد صلح نامه او با امام حسن علیه السلام بود وحشت داشت و می دانست که اگر در زمان حیات آن حضرت به چنین کاری دست بزند، بدون شک با مخالفت شدید حسن بن علی علیه السلام روبه رو خواهد شد. بر این اساس تصمیم گرفت از هر راه ممکن امام علیه السلام را به شهادت برساند. پس از بررسی های زیاد جعده همسر امام حسن علیه السلام را مناسب ترین فرد برای تحقق بخشیدن به این هدف پلید دید. آن گاه به صورت محرمانه و با ارسال صدهزار درهم به جعده، به او قول داد که اگر امام حسن علیه السلام را به شهادت برساند او را به همسری یزید درخواهد آورد. بدین وسیله جعده آن حضرت را با ریختن زهر در آب آشامیدنی مسموم کرد و طولی نکشید بر اثر آن، امام حسن علیه السلام به شهادت رسید.
چون امام حسن علیه السلام را مسموم کردند و حال او دگرگون شد برادرشان امام حسین علیه السلام به بالین آن حضرت حاضر شدند. وقتی جویای احوال او گشتند امام حسن علیه السلام فرمودند: «خود را در اوّلین روز از روزهای آخرت و آخرین روز از روزهای دنیا می بینم». در ادامه، این گونه وصیت فرمودند: «گواهی می دهم به وحدانیت خدا و این که برای او شریکی نیست و تنها او سزاوار پرستش است. هرکه اطاعت او را در پیش گیرد رستگار می شود و هرکه نافرمانی اش کند گم راه می گردد و کسی که از گناهان و تقصیراتش به نزد او توبه کند هدایت می شود. ای حسین،جنازه مرا در کنار جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دفن کن به شرط آن که کسی مانع این کار نباشد. اگر تو را از این کار باز داشتند مبادا بر آن پافشاری کنی؛ چون راضی نیستم به خاطر این کار قطره ای خون به زمین ریخته شود».
وقتی از دفن جنازه امام حسن علیه السلام در کنار مرقد جد بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم جلوگیری کردند، امام حسین علیه السلام دستور دادند جنازه را به بقیع منتقل کردند و آن را در کنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد در خاک نهادند. طبق روایت ابن شهر آشوب وقتی امام حسین علیه السلام از دفن جنازه برادر فارغ شد اشعاری به این مضمون در سوگ برادر بر زبان جاری فرمودند: «حالا که بدن مطهّر تو را با دست خود کفن کرده، در قبر گذاشتم از این بعد چگونه می توانم شاد باشم و خود را آراسته سازم یا از زینت ها و امکانات دنیا بهره گیرم؟ من از این به بعد همواره در سوگ تو اشک خواهم ریخت و اندوهم در فراق تو طولانی خواهد شد. غارت زده کسی نیست که مالش را به غارتت برده اند؛ بلکه غارت زده کسی است که مصیبت مرگ برادر را دیده باشد».
ابن عباس روایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «آن گاه که فرزندم حسن مجتبی را با زهر شهید کنند تمام ساکنان آسمان وزمین بر او سوگوار می شوند. بدانید سوگواری و گریه بر مصیبت های فرزندم حسن بسیار فضیلت دارد. هرکس در مصیبت او گریه کند چشمان او در روزی که همه دیده ها نابینا خواهند بود روشن و بینا خواهد شد و دل او در روزی که تمام دل ها اندوهناک خواهند بود از غبار اندوه پاک خواهد شد و هرکس که مرقد او را در بقیع زیارت کند، قدم های او در پل صراط، در روزی که قدم ها بر آن لرزان شوند، از لغزش در امان خواهد ماند».
جُنادَةِ بن اَبی اُمَیه پس از مسموم شدن امام حسن علیه السلام به حضور آن حضرت رسید. پس از احوال پرسی، به امام علیه السلام عرض کرد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مرا موعظه کن. امام حسن مجتبی علیه السلام مطالب بسیار مهمّی بیان کردند و از جمله فرمودند: «ای جُناده خود را برای سفری که در پیش داری پیش از فرا رسیدن اجل مهیا کن. بدان تو همواره دنیا را طلب می کنی و مرگ هم تو را طلب می کند. اندوه روزی را که هنوز نرسیده است بر روزی که در آن هستی بار مکن… بدان در مال حلال دنیا حساب و در حرام آن کیفر و عقاب و در اموال شبهه ناک عتاب هست… برای دنیای خود به گونه ای تلاش کن که گویی همیشه در آن باقی خواهی ماند و برای آخرت به گونه ای کار کن که گویی همین فردا خواهی مُرد. اگر طالب عزّت بی عِدّه وعُدّه و هیبت بی مُلک و سلطنت هستی از خواری و ذلّت گناه و نافرمانی خدا پرهیز کن و به اطاعت از فرمان او خود را ملزم ساز».
از صفات برجسته و معروف امام حسن علیه السلام حلم و بردباری بود. به گونه ای که «الحِلْمُ الحَسَنِیَّة» در فرهنگ اسلامی ضرب المثل شده است. بردباری و سعه صدر آن حضرت به اندازه ای بوده است که سرسخت ترین دشمنان او نیز به این صفت همواره اعتراف داشتند. نقل می کنند وقتی جنازه امام حسن علیه السلام را پس از ممانعت عده ای از دفن آن درکنار مرقد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، به طرف بقیع حمل می کردند، ناگهان امام حسین علیه السلام متوجّه شدند که مروان یکی از سرسخت ترین دشمنان برادر بزرگوارش امام حسن علیه السلام یک طرف تابوت را به دوش گرفته است. امام حسین علیه السلام از این کار او متعجب شدند و سپس از وی پرسیدند: «شما که تا برادرم زنده بود همواره مایه اندوه او بودید. چه شده که اکنون در تشیع جنازه اش شرکت کرده اید؟» مروان گفت: «آری این کارها را در حق کسی انجام دادم که حلم و خویشتن داری او با کوه ها برابری داشت».
نویسندگان تراجم به اتفاق گفته اند: حسن بن علی علیه السلام پس از جدّ بزرگوارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و پدر گرامی اش علی بن ابیطالب علیه السلام از همه مردم زاهدتر بودند. شخصی به نام مُدْرِک بن زیاد می گوید: روزی در یکی از باغ های ابن عباس بودیم. غذای مناسبی آوردند. امام حسن علیه السلام دستور دادند که کارگران و خدمت گزاران را جمع کنند و آن غذای خوب را به آنها بدهند. مُدرِک می گوید: خود امام حسن علیه السلام لب به آن غذا نزدند و خود مشغول خوردن نان با قدری نمک شدند. وقتی به آن حضرت گفته شد شما خود چرا از آن غذای خوب میل نمی کنید، در جواب فرمودند: «اِنّ ذاک الطَّعام احبُّ عندی؛ این خوراک را بیشتر دوست دارم».
روزی امام حسن مجتبی علیه السلام از راهی عبور می کردند. مردی از اهل شام با آن حضرت روبرو شد و بدون مقدمه شروع به ناسزا گفتن نسبت به امام علیه السلام کرد. حضرت امام حسن علیه السلام هیچ عکس العملی نشان نداد. وقتی آن مرد از ناسزا گفتن باز ایستاد، امام علیه السلام به او نزدیک تر شده، با تبسم به او سلام کردند. آن گاه فرمودند: «اگر اجازه بدهید حاضرم به شما کمک کنم. اگر چیزی لازم داری آن را برایت فراهم کنم یا اگر راه را گم کرده ای آن را به تو نشان دهم و اگر گرسنه ای ترا سیر کنم. اگر فقیری بی نیازت سازم. به هرحال اگر حاجتمندی حاضرم در برآوردن حاجت تو بکوشم». چون مرد شامی این رفتار را از امام حسن علیه السلام دید، ناگهان به گریه افتاد و گفت: «اَشْهَدُ انَّکَ خَلِیفُة اللّهِ فی ارضِهِ؛ گواهی می دهم که تو خلیفه خدا در روی زمین هستی».
مردی خدمت امام حسن علیه السلام آمد و عرض کرد ای فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام به حقِ آن خدایی که نعمت بسیار بر شما کرامت فرموده است تو را قسم می دهم که به فریاد من برسی و مرا از دشمنی که حرمت پیران را نگه نمی دارد و به کودکان و نوجوانان رحم نمی کند، نجات دهی. امام علیه السلام پرسید دشمن تو کیست تا از او دادخواهی کنم. آن مرد گفت: فقر است. امام علیه السلام به خادم خود دستور داد: «هرچه ثروت در نزد تو هست به او بده». او پنج هزار درهم حاضر کرد و به او داد. امام علیه السلام رو به مرد فقیر کرد و گفت: «تو را به خداوند متعال قسم می دهم که هروقت این دشمن بر تو رو آورد شکایتش را نزد من بیاور تا از تو دفع شر کنم».
]]>ریشه هر مدیریت حقی به پیامبر (ص) بر میگردد
وی افزود: هر علم و معرفت غلط و هر اخلاق و رفتار سیئه و هر سیاست و مدیریت باطلی که در عالم وجود دارد، ریشه و منشأ آن در خلافت جعلی و غاصبانه آن حضرت است.
آیتالله قائممقامی با بیان اینکه آنچه پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) اتفاق افتاد، عین بدعت بود، تصریح کرد: اگر سنت، ما سنت خدا و رسولش است، آنچه پس از رحلت پیامبر خاتم (ص) اتفاق افتاد، عین بدعت بود. زیرا که مرکز، کانون، اوج و قله سنت، همان ولایت و خلافت امیرالمؤمنین علی (ع) است.
وی با اشاره به روزهای انتهایی زندگانی نبی مکرم اسلام (ص) ادامه داد: تأسف بار این است که پیامبر (ص) در حالی از دنیا رفت که مردم او را اطاعت نکرده و آنچه وحی برای آن حضرت معین کرده بود، محقق نشد.
با رحلت پیامبر(ص) باب «وحی متن» بسته شد
این استاد حوزه و دانشگاه درباره بسته شدن وحی با رحلت پیامبر (ص) خاطرنشان کرد: با رحلت پیامبر (ص) در ارتباط با موضوع وحی و نبوت، بابی بسته و بابی گشوده میشود. با این رحلت، در وحیهای تشریعی، تأسیسی و تنزیلی بسته و در وحیهای تعریفی، تبیینی و تأویلی گشوده میشود. به عبارت دیگر باب «وحی متن» بسته و باب «وحی فهم» گشوده میشود.
پیامبر (ص ) خاتم گذشته و فاتح آینده است
وی در پاسخ به این سؤال که چرا پیامبر (ص) را خاتم گذشته و فاتح آینده باید دانست، گفت: مراد از گذشته دورانهایی است که به رغم حضور پی در پی انبیاء و نزول وحیهای آسمانی، اکثریت مردم قدر آنها را نمیدانستند. مراد از آینده دورانی است که با وجود غیبت انبیاء و قطع وحیهای تنزیلی و تشریعی، اکثریت مردم قدر انبیاء و وحی آسمانی را خواهند دانست.
]]>1. فداکاری های امام حسین علیه السلام، دین را زنده کرد و نقش او در زنده نگه داشتن دین اسلام، ویژه و حائز اهمیت است. این فداکاری ها را باید زنده نگه داشت؛ چون زنده نگه داشتن دین اسلام است. گرامی داشت روز عاشورا و اربعین، در حقیقت زنده نگه داشتن دین اسلام و مبارزه با دشمنان دین است.
2. مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام، برای هیچ امام و پیامبری پیش نیامده است. مصیبت امام حسین علیه السلام، از همه مصیبت ها بزرگ تر و سخت تر بود. اگر عامل دیگری هم در کار نبود، همین عامل کافی است که نشان بدهد چرا برای امام حسین علیه السلام بیش از امامان دیگر و حتی بیش از پیامبر اسلامصلی اللّه علیه وآله عزاداری می کنیم و مراسم متعددی برپا می کنیم.
3. در ماه محرم سال 61ق. امام حسین علیه السلام، فرزندان، خویشان و یاران آن حضرت را کشتند و اسیران کربلا را به کوفه و شام بردند و همین اسیران داغدیده، روز اربعین شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش، به کربلا رسیدند و همه مصائب روز عاشورا در آن روز تجدید شد و آن روز، روز سختی برای خاندان پیامبر بود.
4. دشمنان اسلام با به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام، قصد نابود کردن دین اسلام را داشتند. دشمنان امام حسین علیه السلام تلاش کردند تا حادثه کربلا، به کلی فراموش شود و حتی کسانی را که برای زیارت امام حسین علیه السلام می آمدند، شکنجه می کردند و می کشتند. در زمان متوکل عباسی، همه قبرهای کربلا را شخم زدند؛ مزرعه کردند و مردم را از آمدن برای زیارت قبر امام حسین علیه السلام، منع کردند. شیعیان هم برای مقابله با اینها، از هر مناسبتی استفاده می کردند که یکی از این مناسبت ها، حادثه روز اربعین است.
5. یکی از نشانه های موءمن، زیارت امام حسین علیه السلام در روز اربعین است. از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده است که علامت های موءمن پنج چیز است؛ پنجاه و یک رکعت نماز فریضه و نافله در شبانه روز، زیارت اربعین، انگشتر به دست راست کردن، پیشانی بر خاک نهادن در سجده و بسم الله را بلند گفتن (۱) و یکی از وظایف شیعیان را اهتمام به زیارت اربعین بر شمرده اند.
پانوشت:
۱. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص 545.
منبع: مجله، پرسمان، اسفند ۱۳۸۵، شماره ۵۴
]]>یکی از مهمترین این فضاهای مناسکی مربوط به «پیادهروی و زیارت اربعین» است که در منابع روایی شیعی فراوان به آن توصیه شده است – در واقع در تشیع زیارت از جمله مهمترین مناسک دسته جمعی درحرکت محسوب میشود – و سابقه ذهنی کلی در مورد آن وجود دارد.
پیادهروی اربعین، به عنوان یک «پدیده» و «مناسکی درحرکت» مرزهای جغرافیایی و اجتماعی را در نوردیده و در محدوده «زمان مناسکی» خود بر روی زمین «اتصالی قدسی» را برای انسان مؤمن امکانپذیر ساخته است. در این میان مکان اهمیتی ویژه دارد، از آنجا که «احساس حضور امر قدسی» در اماکن مقدس پررنگ تر میشود بنابراین قرار گرفتن در مکان و حتی مسیری که به یک مکان مقدس منتهی است نیز برای انسان درک معنویت و تجربه مقدس را رقم می زند.
پیادهروی اربعین اگر چه از جمله مناسک دینی است که به لحاظ ریشههای تاریخی به شیعیان عراق تعلق دارد ولی اکنون بعد از گذشت سالها با افزایش معنادار تعداد مشارکتکنندگان از ملیتهای مختلف به حرکت جهانی شیعی تبدیل شده است. رشد سریع جمعیتی این مناسک و گستردگی آن در سطح جهان آن را به عنوان یک پدیده نوظهور مطرح نموده؛ پدیده ای که به سرعت توجه بسیاری از تحلیلگران و صاحبان اندیشه را به خود جلب نمود و پیرامون آن رویکردهای مختلف تحلیلی و تفسیری نضج گرفت.
راهپیماییِ مراسمِ اربعین، دستمایهی تحلیلهای اجتماعی قرار گرفته است، بهطوریکه برخی بزرگان و متفکّران، به تبیینِ این واقعیّتِ اجتماعی، اهتمام ورزیده و نکات و لطایفِ متعمّقانهای را دربارهی آن مطرح کردهاند. در این میان، تلاششده تا با تکیه بر این واقعیّتِ اجتماعیِ قُدسی و الهی، استنباطاتی نیز دربارهی «علمِاجتماعیِاسلامی»، ساختهوپرداخته شود، که البتّه این رویّه و جهتگیری، بسیار مبارک و درخورِ قدردانی است.
این فضای جدید، میتواند دریچههای متفاوتی را به روی محقّقانِ علمِاجتماعیِاسلامی بگشاید و حقایقِ نهفته و ناگفتهای را نمایان سازد و همانندِ نیروی محرّک، بر شتابِ حرکتِ تکاملیِ ما بیفزاید. از این زوایه، نگارنده به برخی رهآوردهای تفسیری و تحلیلیِ خویش دراینباره مینگرد و پارهای از حواشیِ انتقادی را نیز نسبت به برداشتهای دیگر، مطرح میسازد.
تصرّفاتِ خدایمتعال در تحوّلاتِ جهانِ اجتماعی
گفتهشده که خدایمتعال، علاوهبر مداخلات و تصرّفاتِ «تکوینی» و «تشریعی» در جهانِ انسانی، مداخلات و تصرّفاتِ دیگری نیز در این جهان دارد که بهصورتِ مستقیم و بیواسطه، تحقّق مییابند و تاریخِ جهانِ اجتماعی را دگرگرگون میکنند. این سنخ از مداخلات و تصرّفات – که میتوان آنها را «مداخلات و تصرّفاتِ تاریخی» خواند – حقّ را در جهانِ اجتماعی، آشکارتر و برجستهتر میکنند و موجب میگردند که نورِ حقیقت، چشمها را بهسوی خود خیره، و دلها را روشن گرداند. راهپیماییِ اربعین، یکی از مصادیقِ این نوع مداخلات و تصرّفات است؛ چراکه در چارچوبِ روندها و مناسباتِ زمینی و انسانیِ محض، معنا نمییابد و قابلِ توضیحِ نظری و معرفتی نیست.
امّا بهنظر میرسد که از لحاظِ منطقی، نمیتوان خارج از «تکوین» و «تشریع»، صورتِ سوّمی را فرض کرد، چون این دوگانه، در حکمِ «حصرِ منطقی» است؛ هرآنچهکه هست، بههرحال یا به عالَمِ تکوین تعلّق دارد، یا به عالَمِ تشریع. مداخلاتِ مستقیمِ الهی در جهانِ انسانی، اگر تشریعی نباشد (که نیست)، تکوینی است؛ یعنی جزء ساخت و بافت و ماهیّتِ جهان است و حیثیّتِ باید و نبایدی ندارد. از زاویهای وسیعتر باید گفت «حرکتِ کلّیِ جهان»، برخاسته از «ربوبیّتِ تکوینیِ الهی» است و این ربوبیّت، «تداوم» دارد و رویدادهای نو و نوپدید را نیز شامل میشود.
نسبتِ الاهیّاتِ اسلامی به علمِاجتماعیِاسلامی
برداشتِ دیگر این است که تبیینِ مداخلاتِ خدایمتعال در جهانِ اجتماعی، بدونِ برخورداری از علمِ اجتماعیِ متناسب با آن جهانِ اجتماعی و واقعیّتهایش و فقط با اتّکاء به الاهیّات – از قبیلِ فقه، کلام، تفسیر، فلسفه و … – ممکن نیست. ازاینرو، الاهیّات در عرضِ علمِاجتماعیِاسلامی نیست، بلکه علمِاجتماعیِاسلامی، یکی از شاخهها و فروعِ الاهیّات است؛ همچنانکه فقه و کلام و فلسفه، چنین نسبتی با الاهیّات دارند.
در مقابل باید گفت که تبیینِ واقعیّتِهای اجتماعی در چارچوبِ «الهیّات»، ممکن است و در عمل هم تحقّق یافته است. بنابراین، نمیتوان وجودِ آن را انکار کرد و سخن از امتناعش گفت. مناقشهای که در اینجا مطرح میشود این نیست که تبیینهای الاهیّاتی از جهانِ اجتماعی، ممکن است یا محال، بلکه مسأله این است که چون چنین تبیینهایی، معرفتی از سنخِ علمِاجتماعی نیستند، نمیتوان آنها را بهعنوانِ «جایگزینی برای علمِاجتماعیِسکولار» معرفی کرد.
بنابراین، ساختهوپرداختهکردنِ تبیینهای الاهیّاتی از واقعیّتِهای اجتماعی، ممکن است، امّا معرفتی که از این مسیر حاصل میشود، «علمِاجتماعیِاسلامی» نیست؛ زیرا منطقِ درونیِ علمِاجتماعیِاسلامی، بهطورِ کامل، همان منطقِ درونیِ الاهیّاتِ اسلامی نیست.
از علمِاجتماعیِاسلامی تا واقعیّتِهای اجتماعیِ قُدسی
رهآوردِ دیگرِ برخی بزرگانِ علمِاجتماعیِاسلامی، این است که باید تولیدِ علمِاجتماعیِاسلامی را از مطالعهی «واقعیّتِهای قُدسی و دینی» که محصولِ مداخلات و تصرّفاتِ مستقیمِ خدایمتعال هستند – از قبیلِ راهپیماییِ اربعین – آغاز کرد، نه «واقعیّتِهای اجتماعیِ متعارف و زمینی». بهاینترتیب، سلسلهای از مفاهیم و قضایا بهدست میآیند که علمِاجتماعیِاسلامی را شکل میدهند. پس از این مرحله، میتوان از معرفتِ پدیدآمده در جریانِ این نوع مطالعات، در راستای مطالعهی واقعیّتِهای اجتماعیِ دیگر نیز، بهره گرفت.
کاربستِ ناموجّهِ پدیدارشناسی در علمِاجتماعیِاسلامی
گفتهشده که روشِ «پدیدارشناسی»، قابلجمع با علمِاجتماعیِاسلامی است و باید بهعنوانِ یکی از روشهای اساسی در آن، بهکار گرفته شود.
امّا «دلیلِ» این برداشت چیست؟ ازیکسو، پدیدارشناسی بهمثابهِ یک روش، چه ترجیحی نسبت به سایرِ روشها دارد، و ازسویدیگر، چگونه با دین، قابلجمع است؟ بهعبارتدیگر، آیا میتوان با قاطعیّت اعلام کرد که روشِ پدیدارشناسی، هیچگونه اصطکاک و تصادمِ عمدهای با تفکّرِ دینی ندارد؟ چون دراینباره، توضیحی ارائه نشده که بتوان به نقادی نشست، از آن درمیگذریم.
امّا روشِ پدیدارشناسی، از منظری دیگر نیز، محلّ تأمّل است. روشِ پدیدارشناسی، که جزوِ رهیافتِ تعریفِ اجتماعی است، به سطحِ خُردِ جهانِ اجتماعی علاقه دارد و بهطورِ خاص، بر عنصرِ آگاهیِ کنشگرانِ اجتماعی تمرکز میکند و جهانِ اجتماعی را از زاویهی ذهن و تعاریف و برداشتها و تفاسیرِ ذهنیِ آنها مطالعه میکند. این در حالی است که در آن دسته از واقعیّتِهای اجتماعی که برخاسته از مداخلات و تصرّفاتِ مستقیمِ الهی هستند، باید به بیرون از جهانِ ذهنیِ کنشگر نظر افکند تا این خصوصیّتِ تمایزبخش – یعنی مدخلیّتِ مستقیمِ ارادهی الهی در شکلگیریِ واقعیّتِ اجتماعی – دیده و مطالعه شود.
براساسِ تحلیلی که از آن سخن رفت، متعلَّقِ تصرّفِ الهی، ضمیر و باطنِ انسان است و خدایمتعال از طریقِ چنین تصرّفی، کنشگران را به مسیری میافکند که خود میخواهد و آنگاه است که واقعیّتِ اجتماعی، ساخته میشود، ولی چنانچه روشِ پدیدارشناسی بهکار گرفته شود، تحلیل از سطحِ خُرد، فراتر نمیرود و از جهانِ ذهنیِ کنشگرانِ اجتماعی، خارج نمیگردد و سخنی از منشأ و سرچشمهی این تحوّل و غلیانِ انفسی و جمعی، به میان نمیآید. پس در اینجا، روش با موضوع، تناسب ندارد و تمامیّتِ آن را پوشش نمیدهد و با واقعیّتِ اجتماعی، برخوردِ گزینشی میکند، و از قضا، چیزی را حذف میکند یا نمیبیند که فصلِ مقوّم و عنصرِ تمایزبخشِ این نوع از واقعیّتِهای اجتماعی است.
منزلتِ تنزّلیافتهی انسان در علمِاجتماعیِسکولار
ماکس وبر که مفهومپردازیهای سنخشناسانه از فرآیندهای کنشی در جهانِ اجتماعی را جزء وظایف و لوازمِ علمِ جامعهشناسی میداندٰ، چهار سنخ و گونه را بهعنوانِ صورتهای کنشِ اجتماعی معرفی میکند:
[الف]. «کنشِ عقلانیِ معطوف به هدف». کنشِ عقلانی، زمانی از نوعِ معطوف به هدف خواهد بود که با بررسیِ دقیقِ وسایل، اهداف و عوارضِ ثانوی تحقّق یابد. علاوهبراین، چنین کنشی باید راههای جایگزین، روابطِ هدف با سایرِ کاربردهای محتملِ وسایل و اهمّیّتِ نسبیِ اهدافِ مختلف را بسنجد. البتّه کنشی که بهصورتِ مطلق، معطوف به هدف باشد؛ یعنی مبتنی بر مصلحتِ محض و بدونِ هیچگونه رجوعی به ارزشهای بنیادی باشد، بسیار نادر و استثنایی است، چون این سنخها، انواعِ آرمانی هستند و چهبسا بهصورتِ خالص و ناب، در جهانِ اجتماعی وجود نداشته باشند. اغلبِ کنشها در جهانِ اجتماعی، آمیزهای از جهتگیریهای گوناگون هستند.
[ب]. «کنشِ عقلانی معطوف به ارزش». در این نوع کنش، ارزشهای غایی بهصورتِ آگاهانه، انتخاب و بر کنش، حاکم میشوند، و اموری از قبیلِ اخلاقیّات، زیباییشناسی یا دین، معیار انگاشته میشوند. بهعنوانِ نمونهای از کنشِ مربوط به ارزشِ محض، میتوان از کنشِ کسانی نام برد که به پیامدِ کنششان، اعتنا نمیکنند و تنها بر حسبِ اعتقادشان، هر آنچه را که وظیفه و تعهّد، شرف و افتخار، زیبایی، دیانت، پارسایی یا اهمّیّت یک آرمان، صرفنظر از هدف آن، اقتضاء میکند، جامة عمل بپوشانند. از زاویه کنشِ معطوف به هدف، هر اندازه جهتگیری بهسوی ارزش، مطلقتر شود، به همان اندازه، عنصرِ غیرعقلانیِ بیشتری کسب میکند؛ زیرا هرچه فرد بهطورِ نامشروطتری، خود را وقفِ ارزشها کند، تأمّلِ کمتری دربارة پیامدهای چنین ایثاری خواهد داشت.
[ج]. «کنشِ سنّتی». این کنش، اغلب فقط واکنشی غیرارادی نسبت به محرّکهای عادی است.
[د]. «کنشِ عاطفی». کنشی است که حالتِ انفعالی دارد و برخاسته از عواطف و احساساتِ محض است. واکنشِ آزاد و مهارنشده نسبت به محرّکی غیرعادی، مصداقی از این کنش است. کنشی که بهطورِ انفعالی، تعیّن یافته است، از آن نوعی بهشمار میرود که برآوردنِ فوریِ یک انگیزش را – صرفنظر از اینکه چنین انگیزشی ممکن است تا چه حدّ متعالی یا پست باشد – طلب میکند تا از این رهگذر به گرفتنِ انتقام، ریاضتِ نفس، تسلیمِ کامل به یک فرد یا آرمان، رسیدن به حالتِ خلسة سعادتمندانه و یا رهایی از فشارهای عاطفی، نائل آید.
اینها، تمامِ درک و دریافتِ علمِاجتماعیِسکولار از کنشهای انسان است؛ دایرهی فهم و تحلیل، به همین اندازه، تنگ و سطحی است که بیان شد.
قدرتِ مفهومِ «جَذْبِه» در مقامِ تبیینِ واقعیّتِ اجتماعیِ الهی
برای تبیینِ آن نوع از واقعیّتِهای اجتماعیِ الهی که خدایمتعال، بهصورتِ مستقیم در شکلگیریشان مدخلیّت دارد، میتوان از مفهومِ عرفانیِ «جَذْبِه» بهره گرفت؛ چنانکه امام خمینی – رحمهاللهعلیه – در مقامِ تعلیلِ انقلابِ اسلامیِ ایران، همواره به پیدایشِ «تحوّلِ درونی و باطنی در کنشگرانِ انقلابی» اشاره میکرد و این تحوّل را مستند به «ارادهی خدایمتعال» مینمود، و برهمیناساس بود که ایشان، انقلابِ اسلامی را، «هدیهی غیبی» و «تحفهی الهی» میخواند. اینکه بهیکباره، جمعِ زیادی از انسانها در عمیقترین لایههای وجودیِ خود، به حقّ گرایش یابند و همگی در غایتی قُدسی و ملکوتی، هضم و مستحیل شوند و همچون رودِ خروشانی به راه اُفتند و جامعه را بهکلّی دگرگون کنند، توضیحِ نظری و معرفتیای جز این نمیتواند داشته باشد:
رغبتِ ما از تقاضای تو است
جَذْبِهی حقّست، هرجا رهرو است
خاک، بیبادی به بالا بَرجَهد
کِشتی بیبحر، پا در رَه نهد
ازاینرو، امام خمینی تصریح میکند که در پشتِ رویدادهای ظاهری، «دستِ قدرتِ الهی» را میبیند که انقلاب را از موانعِ بنیانبرافکن عبور میدهد و بهسوی مقاصدِ عالیاش هدایت میکند.
«جَذْبِه» در لغت بهمعنیِ کشش، ربایش و گیرایی است، و یکی از اصطلاحاتِ عرفانی است که بر تعلّقگرفتنِ ارادهی الهی به مجذوبکردنِ انسان نسبت به خویش دارد. بهبیاندیگر، جَذْبِه عبارت است از حالتی در انسان که در آن، خدایمتعال بهصورتِ مستقیم و بدونِ آنکه انسان، مسیرِ سلوکِ معنوی و مجاهدتهای عرفانی و ریاضتهای شرعی را طی کرده باشد، او را بهسوی خود میکِشد. پس جَذْبِه، حاصلِ لطف و فضلِ بیواسطهی خدایمتعال است که در اثر ِآن، انسان بهصورتِ ناگهانی، به حالاتِ معنوی و ملکوتی دست مییابد:
جادویی کردست، جادوآفرین
جَذْبِه باشد آن، نه خاصیّاتِ این
این وضع نشان میدهد که جَذْبِه، معلولِ تصرّفِ خاصِ خدایمتعال در باطن و ضمیرِ انسان است؛ تصرّفی که اثرِ آن، غلبهیافتن ارادهی الهی بر حالِ روحیِ انسان است. تحقّقیافتنِ لطف و فضلِ خاصِ خدایمتعال نسبت به انسان در امرِ جَذْبِه، از طریقِ تجلّی رخ میدهد؛ خدایمتعال، گاه اسماء و صفاتِ خود را بر انسان متجلّی میسازد، و گاه ذاتِ خویش را، و این دوّمی، نهایتِ مرتبهی کشف و شهود است و ازاینرو، جَذْبِهی حقیقی خوانده میشود:
گفت پیغامبر که نَفحَتهای حقّ
اندرین ایّام میآرد سَبَق
گوش و هُش دارید این اوقات را
در رُبایید این چنین نَفحات را
نَفحه آمد مَر شما را دید و رفت
هرکه را میخواست، جان بخشید و رفت
بهطورِ کلّی، عرفای اسلامی معتقدند که تقرّبِ الی الله به دو صورت ممکن است: یکی «سلوک» و دیگری «جَذْبِه». سلوک، حاصلِ مجاهدتِ معنویِ انسان و توجّهِ انسان به خدایمتعال و نتیجهی آن، سیرِ تدریجیِ او بهسوی خدایمتعال است، و جَذْبِه، حاصلِ کششِ معنویِ خدایمتعال و توجّهِ خاصِ او به انسان و نتیجهی آن، سیرِ دفعیِ انسان بهسوی خدایمتعال است. سالک، فاعل است و مجذوب، مفعول:
گر رسد جَذْبِهی خدا، آبِ معین
چاه ناکنده، بجوشد از زمین
بههمینسبب، عرفا، انسانِ مجذوب را به مسافری تشبیه کردهاند که او را با چشمِ بسته، از بیابانی عبور داده و به مقصد رساندهاند؛ مسافری که چیزی از منازلِ راه را ندیده و از آنها چیزی نمیداند. البتّه ممکن است این دو با یکدیگر اتّفاق کنند؛ چنانکه گفتهاند «سالکِ مجذوب»، کسی است که سلوک و مجاهدهاش به جذبه انجامیده است؛ و «مجذوبِ سالک» کسی است که بر اثرِ جَذْبِه، بیدار گشته و به کشف و یقین، دست یافته و در طریقِ سلوک و مجاهده، پانهاده است.
سالک در اثرِ عمل، به حالِ معنوی نائل میشود، و مجذب در اثرِ حالِ معنوی، اهلِ عمل میشود. با اینهمه، هرگز نباید از این مفهوم، ترجیحِ بیعملی و سستی را نتیجه گرفت و تنها در انتظارِ الطافِ خاصِ خدایمتعال نشست، بلکه باید گامهایی را برداشت تا درخورِ مرحمتِ الهی واقع شد:
اصل، خود جَذْبِهست، لیک ای خواجهتاش
کار کن، موقوفِ آن جذبه مباش
عرفا، حتّی مقامِ «نبوّت» را نیز به «جَذْبِه» ربط داده و گفتهاند طریقِ انبیای الهی، طریقِ جَذْبِه بوده؛ زیرا اعطای مقامِ نبوّت به آنها، حاصلِ افاضه و عنایتِ خاصِ الهی به آنها بوده، نه مجاهداتِ باطنی و معنویشان. در قرآنِ کریم نیز، قراردادنِ نبوّت در انسان – یا برگزیدنِ کسی بهعنوانِ نبی – به «خواستِ خدایمتعال» نسبت داده شده و بهمثابهِ «فضلِ» او، یا مایهی «منّتِ» وی بر نبی، قلمداد شده است:
أَنْ یُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلَی مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ
خداوند از فضلِ خویش، بر هر کس از بندگانش که بخواهد، [آیاتی] فرو میفرستد.
قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَمُنُّ عَلَی مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا کَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُون
پیامبرانشان به آنان گفتند: ما جز بشری مثلِ شما نیستیم، ولی خدا بر هر یک از بندگانش که بخواهد، منّت مینهد.
بهاینترتیب، «علومِ الهی» نیز علومی جَذْبِهای هستند؛ چون که این علوم بهواسطهی انبیاء، بهدستِ ما رسیده و انبیاء نیز این علوم را از مجرای جَذْبِه، بهدست آوردهاند.
آنچه که در اربعین رخ داده و میدهد، در این چارچوب، فهمپذیر و معناشدنی است، بیآنکه بخشی از آن نادیده گرفته و یا فروکاهیده شود.
جذبه یک برق عشق الهی است که مزه اش را می چشند. این جذبه های خدا وقت و بی وقت می تواند بیاید. یکی از آن جاهایی جذبه الهی سرازیر می شود اربعین حسینی است.
در دستگاه سیدالشهدا بالاترین جذبه ها شامل حال انسان می شود و در این دستگاه است که انسان به صورت جهشی بالا می رود. اهل معرفت می گویند کسانی که راه خدا را می روند یا سالکند یا مجذوب. سالک آن کسی است که راه خدا را می رود ولی آهسته و منزل به منزل؛ اما مجذوب کسی است که راه خدا را می رود اما با جذبه و یک مرتبه او را می برند. بین کسی که خودش می رود و کسی که او را می برند تفاوت وجود دارد.
جذبه مانند این است که انسان در بیابانی تاریک قرار دارد که هیچ نوری نیست و یک مرتبه نوری از سمت آسمان پدیدار می شود و اطراف انسان را روشن می کند. جذبه های الهی برقِ عشقی است که روی دل تاریکی می تابد که تا به حال حقایق را درک نکرده و یک مرتبه با تابش آن برقِ الهی حقایقی برایش روشن می شود. این جذبه ها زمان خاصی ندارد و خداوند دائم الفیض است.
جذبه آن برق عشق خدا شامل چه کسانی می شود؟ آن جذبه ها به چه دلیل می آیند. یک عنایت خاص خداست که استانداردش بر ما معلوم نیست. گاهی اوقات یکی دلی شکسته می شود جذبه پیدا می کند گاهی اوقات دست یک افتاده ای را می گیریم نه فقط افتاده از نظر توان مالی بلکه وقتی می بینی آن کسی که می شناسی دینداریش به مویی بند شده دستش را می گیری و کمکش می کنی خدا می گوید دست او را گرفتی من هم دست تو را می گیرم.
قرار گرفتن در جاذبه خود حقیقت
گاهی تمام توجه انسان به حقیقت عامل بروز احساساتش است اما گاهی مشغول به حواشی و متفرقات آن می شود؛ مانند فردی که در جاده ای در حال حرکت به سوی مقصد خود است. ممکن است تمام توجه او به مقصد باشد و از فرصتی به منظور دستیابی سریع به هدف خودیاری جوید اما در برخی مواقع زیبایی ها و یا موانعی که در طول مسیر وجود دارد، چنان توجه او را به خود معطوف می سازد که از مقصد و هدف اصلی خود غافل می شود. و این غفلت و عدم توجه به خود هدف مانع حرکت و رشد او می شود.
آنچه شرایط رشد انسان را فراهم می آورد، توجه به خود حقیقت و به بیان دیگر قرار گرفتن در جاذبه حقیقت است. ارتباط با حقیقت، محدود در زمان و لذت و درد و ترس و وحشت نیست. انسان نباید به منظور بهره بردن و پاداش و یا ترس، به حقیقت متوجه شود. اگر قرار گرفتن در جاذبه امری به علت حقیقت آن مسئله باشد، ارزشمند خواهد بود و موجب رشد انسان می گردد.
جاذبه الهی
قطعاً حقیقتی که قرار گرفتن در جاذبه آن، زمینه ساز رشد و کمال آدمی است، خدا، انبیاء و ائمه اطهار (علیهم السلام) هستند. قرار گرفتن در جاذبه این بزرگواران انسان را در جاذبه خدا قرار می دهد چراکه تمام هدف آنان قرار دادن انسان در همین مسیر است. به بیان ساده تر اگر محبت انبیاء و علی و اولاد علی در دل انسان باشد درصورتی که کمترین چشم داشتی به پاداش این حب و علاقه نداشته باشد بلکه تمام توجه او به حقیقت وجودی آن ها باشد، درجه ای والا از رشد و کمال انسان خواهد بود.
محبت به ائمه اطهار (علیهم السلام) به علت حقیقت خودشان، در مراحل بالاتر به توحید و خداپرستی انسان منجر می شود. آنگاه انسان به جایی خواهد رسید که عبادت او به خاطر ترس از عذاب یا امید به پاداش و بهشت نخواهد بود بلکه علت پرستش خداوند در وجود او ذات و حقیقت خداوند است؛ زیرا خدا را لایق پرستش می داند و در جاذبه ربوبی قرار می گیرد.
همان گونه که علی ابن ابی طالب (علیه السلام) فرمودند: «من تو را عبادت می کنم نه به طمع بهشت، نه برای ترس از جهنم، بلکه تو را شایسته عبادت می بینم و می پرستم.»
توجه به حقیقت الهی و به دور از هرگونه احساس ترس و لذت و توقع پاداش، نشان از تعالی و کمال وجودی انسان دارد. امام حسین (علیه السلام) در جاذبه ربوبی قرار داشت و هر آنکه در جاذبه حقیقت وجودی او قرار گیرد از این رشد و تعالی برخوردار خواهد شد.
جاذبه حسینی
امام حسین (علیه السلام) در جاذبه الهی قرار داشت. همین تعالی و توجه به ذات و حقیقت خداوند امام را درراه حق ثابت قدم داشت و هیچ وعده و رعب و وحشتی در وجود ایشان ایجاد تردید و تعلل نکرد. امام در جاذبه حقیقت خداوند غوطه ور بود که توانست زمینه رشد بشریت را فراهم آورد. قرار دادن انسان ها در جاذبه ربوبی جز از انسانی تکامل یافته و باتقوا امکان پذیر نخواهد بود.
امام حسین (علیه السلام) ولی اعظم خداوند بود. جاذبه وجودی ایشان چنان در جان و روح یارانشان نفوذ کرده بود که با علم به شهادت و رویارویی با سخت ترین شرایط و مصیبت بارترین وضع، تمام توجهشان به امام بود و هیچ یک از وقایع تلخ کربلا ایمان و محبت آن ها نسبت به امام را نشانه نرفت.
چه رابطهای بین اربعین و عرفان وجود دارد؟
حرکت و قیام امام حسین(ع) یک کار عرفانی بود و از عقل متعارف قیامش بالاتر بود در عرفان هم مسائلی زیادی وجود دارد از جمله اینکه در خود فرهنگ اسلامی برای پاکی روح و رسیدن به درجات عرفانی توصیه شده که چهل روز با نیت خالص عبادت کنیم.
ارتباط اربعین با عرفان این است که اگر شما کسی را اطاعت کنید در واقع آن شخص را مورد پرستش قرار دادهاید و اگر به خاطر کارهای شخص باشد خود شخص را پرستیدهاید ولی اگر به خاطر کسب رضای الهی و کارهایی باشد که شخص انجام داده قطعاً این پیروی و اطاعات، پرستش خدا نیز هست.
ما در این ایام اهداف و کارهای امام حسین(ع) را پیروی میکنیم در واقع به نحوی در این چهل روز خودمان را پاک کردهایم و چون تنها فردی که در طول تاریخ به شکل کاملاً شگفت انگیزی از همه وابستگیها گذشت و به عرفان رسید امام حسین(ع) بود البته باید عزاداری ما به شیوه صحیح باشد و به شناخت کامل از امام و قیامش برسیم و به معرفت واقعی برسیم قطعاً میتوان در اربعین به درجاتی رسید.
عشق به حسینبنعلی بهمثابهِ پرتوی از عشق به ذاتِ ربّوبی
شیخالرئیس در فصلِ سیزدهم از نمطِ هشتمِ کتابِ «اشارات و تنبیهات» با عنوانِ «بهجت و سعادت» مینویسد کسانی از رذیلتِ نقصان رنج میبرند که «شوق» به کمال دارند، و شوق، تابعِ «تنبّه» است و تنبّه نیز، بهواسطهی «کسب» حاصل میشود. پس هرچند شوق، چیزی از قبیلِ میل و کشش و خواستن است و حتّی شاید نسبت به متعلَّقِ خویش، امری تکوینی و سرشتی باشد، امّا محتاجِ تذکّر و توجّه معرفتی است تا فعّال و برانگیخته شود و به عمل، تبدیل گردد.
وی در فصلِ شانزدهم از همین نمطِ مینویسد نفسهای «سالم» که بر مدارِ «فطرت» هستند و از اقتضائاتِ آن فاصله نگرفتهاند و امورِ دنیایی، آنها را سخت و غلیظ و مادّی نکرده است، هنگامیکه «ذکرِ روحانی» میشوند که آنها را به حالِ مفارقت از شئونِ مادّی فرامیخواند، «شوق» در دلشان پدید میآید و از خود، «بیخود» میشوند و «سروری آنچنانی» و «لذّتی نشاطآفرین» بر وجودشان حاکم میشود که دچارِ «حیرت» و «دهشت» میگردند.
در میانِ موجبات و اسبابی که انسان را بهسوی حقّ سوق میدهند، این، فاضلترین موجب و سبب است برای طلبِ حقّ. همچنین شیخالرئیس، رسالهای دربارهی عشق نگاشته که هم حِکمی و استدلالیست و هم لایههای عمیقِ عرفانی و معنوی دارد و سرّ عالَم را بازمیگوید. فقراتِ اصلیِ سخنِ بوعلی دربارهی عشق به ذاتِ ربّوبی، چنین است:
[الف]. چنانچه انسان، ادراکِ خیری کند، عاشقِ آن خیر میشود. انسان، مشتاقِ خیرِ مطلق است.
[ب]. کمالِ انسان، عبارت است از خیریّت.
[ج]. چنین ادراکی ممکن است حاصلِ ادراکِ حسی یا عقلی باشد، و یا برخاسته از هدایتِ طبیعی.
[د]. این میل و کشش، بر حسبِ جِبِلّت و طبیعتِ خودِ انسان است، نه حاصلِ قرارداد و اعتبار.
[هـ]. خدایمتعال، علّتِ اوّلی و وجودِ حقیقیِ محض است، هم خیرِ محض است، و هم خیریّتِ او، ذاتیست و مُستفاد از غیر نیست و هم همهی خیرات در خدایمتعال، جمع است و او، خیرِ مطلق است.
[و]. ازاینرو، تمامِ ممکنات و از جمله انسانها، مشتاق و عاشق هستند به کمالاتِ خدایمتعال، و تشبّهِ به ذاتِ خیرِ مطلق، کمالِ آنهاست.
[ز]. عشق به خدایمتعال، فاضلترینِ عشقهاست.
[ح]. خیرِ مطلق نیز عاشقِ کسانی است که به کمالاتِ او نائل شوند، هرچند به آن غایتِ قصوی، نخواهند رسید، چون کمالاتِ خدایمتعال، نامتناهی است و او متناهی.
پس عشق به حسینبنعلی، فرعِ بر عشق به خدایمتعال و پرتوی از آن است. انسانِ مؤمن که دلبستهی ذاتِ ربّوبی است و او را منشأ و مبدأ همهی کمالات و خیرات میانگارد، وقتی درمییابد که حسینبنعلی، از خویش برون زد و هرآنچه را که داشت، یکجا و بیدغدغه، فدای رضایتِ خدایمتعال کرد، بهروشنی این حقیقت را میفهمد که او، واسطهی فیض است و باید به ریسمانِ هدایتِ او چنگ زد و با قافلهی او همراه گشت، تا بهرهای از لطف و فضلِ الهی برد.
اینچنین است که هرآنکه حسینبنعلی را بشناسد و داستانِ کربلا را خوانده باشد، شیفتهی او میشود و در قلبش، حرارت و هیجانی پدید میآید که هیچگاه، خاموش میشود. ریشهی دلدادگی به حسینبنعلی و غرقشدن در محبّت و شوقِ وی، این اندازه عمیق و عالی است.
راهپیماییِ اربعین، مسیر و منزل است و نه مقصد و غایت، امّا کربلا، منزل است و مدینهی فاضله. آنچهکه در کربلا محقّق و مجسّم است، مناسبات و تعلّقاتِ مادّی نیست. هرچه هست، همه حکمِ دل است و روایتِ شیدایی و بیقراری در طلبِ معشوق. بلکه حتّی باید دربارهی مسیر نیز بهگونهای دیگر قضاوت کرد و ان را نمونهی اعلایی از مدینهی فاضله قلمداد کرد؛ جمعی در حالِ حرکت بهسوی مقصدی هستند، امّا نباید حرکت و شدنشان موجب گردد که آن را اجتماعِ واحد و مدینهوار ندانیم. در متنِ این سفر، قواعد و مناسباتِ متفاوتی حاکم است و گویا انسانها، به انسانهای دیگری تبدیل شدهاند. و اینهمه، در زیرِ پرچمِ ولایتِ حسینبنعلی تحقّق یافته است.
لذّتِ مترتّب بر فراغتیافتنِ نفوسِ زائران از احوال و تمنیّاتِ بدن
نفسِ انسان، جوهری است مفارق از مادّه، و اتّصالی که به بدن دارد، بهجهتِ تدبیر و سیاستِ نفس نسبت به بدن است و نه همسنخیِ جوهرِ آنها با یکدیگر. هنگامیکه در نفسِ انسان، صورتی پدید آید، بدن بهتبعِ آن به حرکت افتاده و اقدام میکند. نفسِ انسان با مردنِ بدن، نمیمیرد و سعادت و شقاوت و لذّت و الَمِ خاصِ خویش دارد. نفس را در شریعت، روح گویند.
اگر عقاید و افعالِ انسان، بر وفقِ شریعتِ حقّ و امرِ الهی باشد، به سعادت خواهد رسید، و اگر برخلافِ این باشد، دچارِ شقاوت خواهد شد. حکمای الهی، بیشتر به سعادت و لذّتِ روحانی رغبت دارند تا سعادت و لذّتِ جسمانی، چنانکه نفرتِ ایشان از شقاوت و الَمِ روحانی، بیشتر است تا شقاوتِ و الَمِ جسمانی. هریک از قوای نفسانیِ انسان، لذّت و الَمی دارد. قوّتِ عقلی که اصلِ قوّتهای نفسِ انسان است، کمالی دارد از جنسِ خودش، و آن، تصوّر و تصدیقِ ذاتِ واحدِ باری تعالی و وحدانیّت و صفاتِ اوست.
این کمال، از کمالاتِ تمامِ قوای دیگر، شریفتر است. رسیدنِ قوّتِ جماع به کمالش، به ملاقاتِ سطوح است، حالآنکه رسیدنِ معقول به عقل، اتّحاد یا همانندِ اتّحاد است.پس همهی لذّتها آن نیست که بهائم از آنها بهرهمند هستند، از قبیلِ مباشرت و خوردن و خفتن.
اگر نفسِ انسان، آلوده به کدوراتِ عالَمِ مادّی نباشد، وی از دریافتنِ علومِ الهی لذّت خواهد برد، امّا اگر به قوّتهای جسمانی، متّصل، و به افعال و آثارِ آنها مشغول باشد، دیگر نسبت به لذّت و سعادتِ مربوط به علومِ الهی، شعورِ تامّ نخواهد داشت. بهاینسبب، ممکن است کسی از این علوم برخوردار باشد، ولی درنظراو، لذّتِ حاصل از آن همچون لذّتِ أکل و جماع نباشد.
انسان چون بیمار شود، لذّتِ طعام و شراب را بهتمامی درنیابد، بدانسبب که بدنِ وی به مرض مشغول شده است، چنانکه اگر در اثرِ کثرتِ صفرا، دهانش تلخ باشد، حسِ او ادراکِ مزهی تلخی نخواهد کرد، امّا چون مرضش زائل شود، مزه را دریابد. حالِ نفسِ انسان نیز بر این قیاس است؛ بهطوریکه تا انسان به تدبیرِ بدن و قوّتهایش مشغول باشد، نه از الَمِ جهل باخبر باشد، و نه به لذّتِ علم، شعورِ تامّ خواهد داشت.
پس اهتمام به بدن، با کمالاتِ نفسانی سازگار نیست. ممکن است نفسِ انسان در شَرَف، به غایتِ کمال برسد، و اگر برسد، از آن نفس در عالَمِ عنصرها، اثرهایی بهوجود آید، چنانکه باران ببارد یا قومی هلاک گردند یا از حیوانات و جمادات، افعالی برآید که از معهودِ انسان، بیرون باشد.دراینحال، اجرامِ عنصری، مسخّرِ و تابعِ خواستههای نفسِ او هستند.
«تنزیّهی نفس» بهواسطهی کارهای صورت میگیرد که از جمله شئونشان، «منصرفساختنِ نفس از بدن و حس» است، و دراینحال، نهتنها انسان از احوالِ بدن فارغ میشود، بلکه بر آن «تسلّط» نیز مییابد. پس انسان باید با تحمّلِ ریاضت و مشقّت، به وضعی برسد که توجّهاش از مشغلههای جسمانی و حواسِ جسمانی بهسوی «خود»ش بازگردانده شود و این «خود»، همان است که در دین، «روح» خوانده میشود.
زائرِ اربعینی، دل از تعلّقاتِ مادّی گسسته و به حسینبنعلی، پیوسته و جز به او نمیاندیشد؛ این استغراق و انفعال، مستیِ شیرینی دارد که از هر لذّتی، فزونتر است. چون روحِ حسینبنعلی، ارواح و قلوبِ زائران را به تسخیر و تصرّفِ خود درآورده و همگان را مغلوب و مقهورِ عظمت و جلالتِ خویش ساخته است، مرتبه و درجهای از قطعِ تعلّق از بدن و مادّیّات، واقع گردیده و حالِ زائرِ دلباخته، دیگرگون است. در این یادداشت از مطالب مهدی جمشیدی هم استفاده شده است./702/422/ح
تهیه و تنظیم: محرم آتش افروز
منبع: سایت اینترنتی وسائل
]]>
به گزارش شفقنا رسانه، اکبر نصراللهی رئیس دانشکده علوم ارتباطات و مطالعات رسانه دانشگاه آزاد اسلامی در ادامه این نشست گفت: به عقیده من با توجه به شاخص های کلاسیک علوم ارتباطات، اربعین نه تنها رسانه است بلکه حتی ابر رسانه هم محسوب می شود. به عبارتی رساترین، مردمی ترین، صمیمی ترین، بزرگترین و جامع ترین رسانه است و می توان گفت رسانه مظلومان و مستضعفان محسوب می شود. حضور مردم از کشورهای مختلف با مذاهب و ادیان متفاوت نشان می دهد که اربعین رسانه فراجناحی، تعاملی، فراگیری، فرامذهبی، فراملی و بین المللی است. به عبارتی می توان گفت اربعین رنگین کمان مشارکت همه اقوام، مذاهب و همه ملت ها است.
او توضیح داد: در مدل های ارتباطی فرستنده، گیرنده و پیام وجود دارد. اگر براساس همین مدل های کلاسیک ارتباطات بخواهیم تحلیلی داشته باشیم، به عقیده من اربعین رسانه است. چون برخلاف شاخص های کلاسیک ارتباطات که افراد مشهور و مقامات فرستنده خبر و پیام هستند در اینجا مردم تولید کننده و فرستنده پیام اربعین محسوب می شوند، گیرندگان هم دوستان و دشمنان هستند.
او ادامه داد: سونامی جمعیتی و اقدامات ناکافی و موازی زیر ساختی هم از دیگر مسائل مهم در اربعین است. یعنی همزمان با سونامی جمعیت و افزایش استقبال زوار، حاکمیت به فکر زیر ساخت ها نبوده است. باید آموزش به اندازه این جمعیت و استقبال باشد. رسانه ها می توانند با آموزش مستمر و توانمندسازی زائران و خادمان و استفاده از ظرفیت سازمان های مردم نهاد محیط زیستی در دوره قبل ،حین و بعد از مراسم اربعین ، به برگزاری این مراسم اربعین به منظم ترین ، بهترین و سالم ترین شکل کمک کنند. اربعین می تواند یک الگو و سبک زندگی به نفع همه باشد. ولی می بینیم تنها محدود به همین ایام است این هم جز چالش هایی است که رسانه ها باید به آن توجه کنند.
نصراللهی با اشاره به نقش دانشگاه ها و کارهای تحقیقاتی برای شناخت بیشتر اربعین از منظر معرفتی بیان کرد: دانشگاهها و رسانه ها باید به جنبه های اجتماعی اربعین در کنار جنبه های دینی توجه کنند. نقش دانشگاهیان در توصیف ،تبیین، جذب و پیش بینی مراسم اربعین بسیار مهم است. ما باید در همه این موارد اطلاعات داشته باشیم. الان اطلاعات ما ناکافی است و دانشگاهیان باید در رساله های دکتری و ارشد و در بخش های مختلف تحقیقاتی آن را در دستور کار خود قرار دهند. واقعا این سوژه را موضوعی کهنه و دست چندم نبینند. بلکه موضوع دست اول و ضروری ببینند و ما اساتید دانشگاه باید دانشجویان را به این موضوعات ترغیب کنیم.
]]>این برنامه در ادامه برنامههای قبلی در شبکه تهران و به عنوان سومین برنامه از این سلسله سخنرانیها پیرامون موضوع امر به معروف، روز سهشنبه ۱۶ مرداد ماه ۱۴۰۳ پخش شد. ایشان در این برنامه در مورد امر به معروف صحبت کردند.
این برنامه در ادامه گفتگوهای ایشان پیرامون موضوع امر به معروف در این برنامه ادامه پیدا کرد.
برنامه تا نیایش با محوریت پاسخگویی به سوالات در زمینه فرهنگ و معارف اسلامی هر روز غیر از تعطیلات رسمی، ۴۵ دقیقه قبل از اذان ظهر و در مورد مسائل دینی به همراه کارشناسان به بحث و گفتگو می پردازد و روی آنتن شبکه تهران می رود. کارشناسان و مخاطبان می توانند سوالات خود را به صورت زنده پیامک می کنند.
ویدئوی کامل این سخنرانی را ببینید:
]]>