مدتی است، شاید بیش از دو ماه، که رؤیاهای بسیاری میبینم و بسیار مشوش. عموماً هم آغشته به هراس و همراه ترس. همان اضغاث احلام[1]خوابهای شوریده و درهم و برهم و پریشان که تأویل آن از جهت اختلاطها راست نیاید. خوابهای پریشان که تعبیر … Continue reading اما در ژانر کابوس. انگار هم که این چند ماه بیشتر. ربطی به کار و دانشگاه پیدا میکند تقریباً هر بار–مثلاً این که کد کذا اجرا نمیشود یا بخشی از دادههایی که در پژوهشهای مورد ارجاعم جمعآوری شده بودند عیوب و نواقص فاحشی دارند.
همیشه هم آشنایانی در این خوابها دخیل اند: دوستان، همکلاسان، همکاران، و صدالبته خاطرخواستههای[2]جایی دیده بودم کسی ‘کراش’ (crush) را «خاطرخواهی» معادل کرده بود. معنای دقیقتر آن عبارت است از شیفتگی مختصر … Continue reading گذشته و حال. بعضاً هم غریبههای یکی-دو-بار-دیده. گاهی استخوانهای کسی از گور خاطرات دفن-و-فراموش شدهام بیرون میزند و گاه باشد که رؤیا قابی میگیرد از کنج یا پسزمینهی صحنهای بیاهمیت در تجربهای بیاهمیتتر. لابد بس که روان انسان عجیب است–هرچند که گمانههایی دارم حول نقش بیوشیمی مغزم در این رؤیاها.
اما گاه هست که عجیبتر هم میشود این خوابهای پریشان و غریب. زمانی شیفتهی کفشی با رنگی خاص شده بودم که جایی، حتا در آمازون، برای خرید آنلاین نیافته بودمش. چند ماه پیش با عزیزی مغازه-به-مغازه دنبالش رفته بودیم که نیافتیمش. چند شب پیش خواب آن کفش را دیدم؛ روی زمین افتاده بود در میان رؤیایی شلوغ. فردایش آمازون را -بعد مدتها- باز کردم و دومین چیزی که در صفحهی نخست پیشنهاد داده بود ببینم همان کفش بود، با رنگی کمی متفاوت.
شاید دوم دبستان بودم که معمایی را سر صف صبحگاه شنیدم: «آن چیست که حتا خدا نیز نمیبیند؟» چیستانی که برای توحیدِ آن سن و سال ما جوابی بدیع داشت: «رؤیا». بعد این رؤیای کفش -و فردای آمازونِ آن- در این فکر رفتهام که گویی دیگر حتا خوابهامان هم برای خودمان نیست–آخرین سنگری که قرار بود حتا از ‘دیدرس’ خدا هم -هر چه قدر هم که ‘سمیع’ و ‘بصیر’ باشد- مخفی بماند.
غیر اینها هم خوابم رشکبردنی نیست چندان–اگر اصلاً. در یکی دو ماه اخیر شبی را سراغ -و در واقع به خاطر- ندارم که حداقل یک (بلکه دو) بار از خواب نپریده باشم؛ گاه با کابوس، گاه با احساس نیاز قضای حاجت بیهنگام، گاه هم بیدلیلی که برایم معلوم شده باشد بعدش–یا صبحش. عموماً بین دو و سه، چهار و پنج، و شش و هفت؛ به مثابهی سنگریزههایی لای غذا و بین دندان، البته بسیار بزرگتر از آنچه آدمها -آن هم هر از چند گاهی- در غذاهای روزمرهشان تجربه میکنند.
حافظهام، با همهی عیوب حقیقتاً نگرانکنندهاش، حکایت از آن دارد که صبحها با کابوس بیدار میشوم عموماً. کابوسهایی که بیشتر به کار مربوط است به وصفی که گذشت. شاید با (و برای؟) همین است که پیش از زنگِ هشت و نیم بیدار میشوم، الآنها که آفتاب حدودهای یک ربع به نه میزند. رؤیاهای منتهی به بیداری نهاییام حول کار میچرخد بیشتر. انگار.
صبحها بعد همان هشت و خردهای، که برای نمازِ لبطلاییِ این روزهای کوتاه -با کیفیتی که گذشت- بیدار میشوم، به سختی خوابم میبرد–اگر اساساً ببرد. تقلای عموماً-نافرجام برای خوابِ بعدِ این بیداری توشهای ندارد برایم جز درازکشیدنی عذابآور که جسم بفرساید و روان بیازارد و ذهن بیفگارد. خواب نوشین بامداد رحیل بر من حرام شده باشد انگار. ختامُه مِسکِ[3]که مُهرِ آن [شراب] از مشک است – مطففین، 26. این گونه خوابِ این رنجور.
ایامی که آفتاب زودتر میزد یا دوشنبههایی که صبح زود (در واقع، نُه) درس داشتم کی و چهگونه برمیخاستم؟ تنها خاطرم هست که در صبحهای سرد دوشنبه همواره، عموماً سوار بر دوچرخهای که زمهریر و باران بر صورت میکوبد، گذشتهام را ورانداز میکردم تا معلومم شود کجای راه را اشتباه آمدهام که درسی را در چنین زمان و وضع نفرینشدهای ثبتنام کردهام. تا برسم به کلاس. هر هفته. بیش از این اما بر لوح خاطرم نقشی باقی نمانده از آن ایام. گفتم که حافظهام -بسیار- معیوب است؟
شاید دوم دبستان بودم که معمایی را سر صف صبحگاه شنیدم: «آن چیست که حتا خدا نیز نمیبیند؟» چیستانی که برای توحیدِ آن سن و سال ما جوابی بدیع داشت: «رؤیا».
دیشب خوابم تا سه و نیم به تأخیر افتاد. بعد از یکی دو ماهی که هزار جهد بکردم که -حتا در دوازده شبِ تعطیلات زمستانه- حوالی دوازده و یک به خواب رفته باشم. بین یازده و نیم و دوازده به پیشواز اضطراب اجتماعی در ارتباط کلامیِ بعد تعطیلات با همکاران رفتم. تا حدود یک ذهنم درگیر رویدادی اخیر بود در سیاست ایران. اما بعدش چرا خوابم نمیبرد؟ کاش میدانستم. و کاش لااقل دیگر خوابِ کار نمیدیدم.
امشب هم، بعد روز پرکار و البته خمار از خستگی دیشب، ده و نیم به بستر رفتم بلکه خواب بر چشمم بیاید. شاید دو ساعتی تپش قلب خویش میشنیدم در تاریکی مطلق اتاق و زیر پتوی گرم خویش. بعدتر هم تلاشهایی کردم که ذهنم را خالی کنم بلکه خوابم ببرد؛ چت کردن با تنها ایرانیای که در توییتر آنلاین بود و غر زدن در گروه واتسآپ دوستان اینجا–که البته بیخوابی را چاره نکرد.
اما چرا؟ جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال؟ احتمالاً نه. تا حدود سه که نوشتن این سطور را آغاز کردم و اینجا به پایان میبرم: چهار و چهل و چهار دقیقهی بامداد، در حالی که نه خوابرفتنها و خوابماندنها و بیدارشدنهام در اختیار خودم است، نه رؤیادیدنهام در تملک خودم.
_________________________________________________
پانوشت
| ↑1 | خوابهای شوریده و درهم و برهم و پریشان که تأویل آن از جهت اختلاطها راست نیاید. خوابهای پریشان که تعبیر درست نداشته باشند و به جهت اختلاط احوال معقول و غیرمعقول راست نیاید. قالوا اَضغاث ُ اَحلام و ما نحن بتأویل الاحلام بعالِمین (یوسف، دهخدا، با کمی تغییر.) |
|---|---|
| ↑2 | جایی دیده بودم کسی ‘کراش’ (crush) را «خاطرخواهی» معادل کرده بود. معنای دقیقتر آن عبارت است از شیفتگی مختصر اما قوی نسبت به کسی، خصوصاً کسی که دستنیافتنی است. |
| ↑3 | که مُهرِ آن [شراب] از مشک است – مطففین، 26. |
شاید شما هم این تلقّی را داشته باشید که «معنای متون را میفهمم، پس زبان میدانم.» که البته تلقی باطلی ست، چرا که فهم یک گونهی نوشتاری زبانی (آن هم در محدودهی تخصصی فرد) با فهم شنیداری و کاربرد گفتاری و نوشتاری (چه در حیطهی تخصصی، چه عمومی) تفاوت بسیاری دارد؛ دانستن یکی از دهها معنی یک کلمه برای استفاده از آن کافی نیست و دستورزبان حداقلی برای نگارش جملات و پاراگرافها و متون کفایت نمیکند. و جالب توجه است که متون انگلیسی نگاشته شده توسط غیرانگلیسی زبانها (خصوصاً ایرانیها) به سادگی قابل تفکیک از متون بومینگاشته است. برای مثال به جرأت میتوانم بگویم در بسیاری از متون انگلیسیای که از دوستان ایرانیام (از جمله نوشتههای قدیمتر خودم) دیدهام روح فارسی به وضوح پیداست که فهم آن برای انگلیسیدانها بسیار دشوار است.
یافتههای روانشناسی تحولی Developmental Psychology (و تجربیات شهودی روزمره) حکایت از این دارد که تخصص با تکرار صرف به دست نمیآید. مثال ملموس آن رانندگی ست، که با وجود این که سالها از زمان دریافت گواهینامهی بسیاری از افراد میگذرد هنوز افتضاح رانندگی میکنند. مشکل فراگیر زبان هم، به گمان من، بدون آموزش دنبالهدار و عمیق رفع نخواهد شد و درمانهای سرپایی (مانند دورههای فشردهی مهارتهای آزمونی، آموزش محاورهای مقطعی، و خودآموزی از طریق حاضر بودن در محیط شفاهی/متنی کاربست زبان) راهگشا نیست.
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟
باید به نسلهای آتی پژوهشگران این مهم را فهماند که اگر تسلّط عمیق بر کاربرد محاورهای و نوشتاری زبان ندارند (یا در دوران کارشناسی کسب نکنند/نکردهاند) فاتحهی آرمانهای پژوهشیشان را (خصوصاً در علوم انسانی) بخوانند، بدون تعارف.
برای نسل درگیر هم، که عملاً امکان زبانخوانی عمیق را ندارند، یادگیری جدی و نظاممند زبان نوشتاری آکادمیک باید اولویت باشد. وقتی از جدی، نظاممند، و اولویت صحبت میکنم، یعنی باید وقت مشخصی را در هفته به آن اختصاص دهند، و از روی منابع تخصصی آموزش زبان آکادمیک مطالعه و تمرین کنند. از آنجایی که دسترسی به منابع زیاد در بسیاری از موارد به بهره نبردن از هیچ کدامشان میانجامد، به معرفی مجموعهکتابهای انگلیسی برای پژوهش آکادمیکEnglish for Academic Research از انتشارات اشپرینگر Springe اکتفا میکنم.
این مجموعه به مهارتهای مختلف لازم برای پژوهشگران و دانشجویان میپردازد:

فایلهای پیدیاف این مجموعه را میتوانید در کانال محتوای در دسترس داغ|دل در تلگرام بیابید (+).
اگر خیلی مشتاق یادگیری بیشتر و جامعتر هستید، میتوانید از کورسِرا Coursera کمک بگیرید. کورسرا یکی از بهترین و معروفترین پلتفورمهای آموزش آکادمیک است که دروس تخصصی بسیار متنوعی را از دانشگاههای برتر جهان ارائه میکند. اکثریت قریب به اتفاق این درسها رایگان اند و تنها در صورتی که مشتاق مدرک رسمی باشید باید هزینه بپردازید. درسهایی که شاید به کارتان بیاید را با جستجوی Academic English بیابید (+).
_________________________________________________
]]>من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی.
داغ|دل مجموعهای از نوشتههایی ست که منعکسکنندهی نظرات شخصی و افکار بعضاً ناپختهی من است، یا مطالبی که خواندنشان را مفید میدانم. برخی از زمینههای منتهی به تولد این وبگاه را میتوانید در میلاد نامه بخوانید.
داغ|دل خود را ملتزم به انصاف میداند و در این راستا تلاش میکند. غیر از مواردی که در آنها مطالعهی قابل توجّه داشتهام[1]مهندسی برق (خصوصاً مخابرات میدان)، هوش مصنوعی و آمار، مقادیری فلسفهی ذهن و علوم شناختی و عصبشناسی … Continue reading هر آنچه بنگارم نظر شخصی من خواهد بود. حتّی در مواردی که متعلَّقِ مطالعاتم بوده تنها برداشت و فهم خود را عرضه میکنم، که اصلاً بعید نمیدانم اشتباهآلوده باشد. هیچ اصراری (بلکه لزومی) به تحمیل آن به بزرگواری که شما باشید نمییابم، و صدالبته از نقد و نظرتان شادکام خواهم شد.
مطالب این وبگاه در دسته بندیهای زیر ارائه میشوند (و خواهند شد):
در حکمت دربارهی منش و روش زیست حکیمانه است.
در اخلاق و اجتماع به مطالبی در باب اخلاق فردی و اجتماعی میپردازد.
در سوشال مدیا به رسانهها و شبکههای اجتماعی میپردازد.
در روان به مسائل و مشکلات روان (به عنوان ساحتی از ساحات وجودی انسان) میپردازد و به رویهی علمی-نظری بها میدهد.
در ذهن و آگاهی به مسائل مرتبط با فلسفهی ذهن و علوم شناختی میپردازد، با غلبهی رویهی فلسفی.
در اندرونهی روان شامل روایتهای اوّلشخص از حالات و وضعیتهای روانی انسانی ست.
در ساینس و بازیهاش از علوم تجربی سخن میگوید.
در هوش مصنوعی از هوش ماشین و یادگیری ماشین صحبت میکند.
در ایمان و کفر به دربارهی جایگاه ایمان میپردازد و مطالب مرتبط با آن.
در قوم خداوندان به رسولالله و خانوادهی او اختصاص دارد.
در روزمرگی گزارش وقایع یومیه است.
در بلاد کفر نوشتههایی دربارهی کشورهایی ست که دیدهام یا در آنها اقامت داشتهام، یا تجربهنگاریهای مشابه از افراد دیگر.
در دیدهها و شنیدهها گزارش گفتوشنودها و وقایعی ست که روزمرگی کمتری دارند.
در معرفی و معارفه معرفی این وبگاه است.
گفتهپاره و جیکواره فرمهای نوشتاری بسیار پراکندهای هستند که زمانی به عنوان جایگزین برای توییتر و به عنوان دفترچهی چرکنویسی برای مطالب بسیار خام استفاده میشد و مدتهاست متروک مانده.
علاوه بر این دستهبندی، متون بر اساس میزان پرداختگی و پختگیشان برچسبهای نزاده، نوباوه، بالیده، و پخته خوردهاند و آنهایی که تجربههای زیسته را دربرگرفتهاند با برچسب زیسته مشخص شدهاند و نوشتههای ادبیتر (خصوصاً شعرگونه) برچسب سروده خورده اند.
برخی از محتواهای رسانهای داغ|دل (از جمله کلیپهای تصویری و اسناد پیدیاف) در کانال محتوای در دسترس داغ|دل در تلگرام ارائه میشود.
نگارنده ی این واژگان «هیچ»گونه حقوق و مزایایی بابت این نوشتهها از «هیچ» نهاد و جناحی دریافت نمیکند، بلکه «هیچ»گونه تعلّق خاطر و دلبستگی به «هیچ» جریان سیاسی ندارد. در صورتی که این رویه تغییر کند متعاقباً اعلام میشود. برای مثال اگر متنی به سفارش شخص یا نهادی نگاشته شود حتماً ذکر خواهد شد.
لازم به ذکر است که تمامی محتوای این وبسایت تحت مجوّز کرییتیو کامنز CC BY-NC-SA 4.0 (اختیار-غیرتجاری-اشتراک همانند 4.0 بینالمللی) قابل استفاده است. (اطّلاعات بیشتر به فارسی و به انگلیسی.)
محتوای این وبگاه پیرو قوانین جمهوری اسلامی است.
اگر کمتر از 18 سال سن دارید قبل از مطالعهی داغ|دل با والدین (یا قیّم قانونی) خود مشورت کنید.
________________________________________________________________
پینوشت:
اگر ساکن ایران هستید، مادامی که توییتر فیلتر است، نمیتوانید تصاویر توییت هایی که اینجا به اشتراک گذاشته میشود را ببینید[2]اگر خیلی مشتاق اید و به قند(!)شکن دسترسی ندارید، میتوانید لینک توییت مربوط را در تلگرام به خودتان بفرستید. … Continue reading. برای مثال، شما احتمالاً نمیتوانید خوشنویسی مجید رستگار از شعر را ببینید:
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
— Manuël (@iHaqi_) January 16, 2017
که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقرارانند#حافظ. pic.twitter.com/QxB7IgLglE
(اگر تصویر ضمیمهی توییت را نمیبینید میتوانید آن را در کانال تلگرامی مجید رستگار بیابید «خراب باده ی لعل تو هوشیارانند».)
پانوشت
| ↑1 | مهندسی برق (خصوصاً مخابرات میدان)، هوش مصنوعی و آمار، مقادیری فلسفهی ذهن و علوم شناختی و عصبشناسی محاسباتی، روانشناسی نظری و روانسنجی، و مختصری مطالعات کلاسیک در اسلام و پراکندهجاتی در فلسفهی دین (خصوصاً مسائل علم و دین). |
|---|---|
| ↑2 | اگر خیلی مشتاق اید و به قند(!)شکن دسترسی ندارید، میتوانید لینک توییت مربوط را در تلگرام به خودتان بفرستید. تلگرام پیشنمایش درستی از توییت و تصویر توییت به دست میدهد. |
هرشب، همین که پتو را روی خودم میکشم رو به تاریکی مناجات کوتاهی میخوانم، «خدایا، شکرت که سالم ام، شکرت که خانهای دارم.»
طی آخرین -و بدترین- بحران روحی1ام در سال 2014 و 2015، زمانهایی بود که هر عنوانی برای من صدق میکرد، مگر «سالم». به خاطر بیماری خانهخراب شده بودم. و بله، در معرض خطر هم بودم، خطر بیخانمانی و استثمار. تصدیق میکنم که بسیاری از افرادی که دچار بیماریهای روان هستند مشخّصاً از بیخانمانی و استثمار رنج میبرند.
خوشبختانه والدین من پا پیش گذاشتند، من را از روی زمین جمع کردند. اینجایی که اکنون هستم مدیون آنان است، مدیون عشق بدون شرط و صبر تسلیمناپذیرشان، آنها که هرگز از من منصرف نشدند.
وقتی که به دوقطبی فکر میکنم، این ترانه در ذهنم میآید، ترانهای که خوانندهاش را دوستی در دانشگاه به من معرفی کرده بود:
و شاید بتوانی من را از شادی باز داری،
ولی نخواهی توانست جلوی تفریح کردنم را بگیری.– آنی دیفرانکو، شِن2.
اختلال دوقطبی میتواند مفرح باشد. حتی زمانی که در مانیا3 نبودم هم به تکانشگری4 متمایل بودم. برای من تکانشگری به لحظههای طلایی دیوانهواری انجامیده بود که برایم بسیار قیمتی بود. مثلاًً به خاطر دارم تا ساعت سهی بامداد در دیسکوتکهای اسپانیا میرقصیدم. در واقع فرهنگی را یافته بودم که به اندازهی من رقصیدن را دوست میداشت.
شاید بتوانی من را از شادی باز داری …
ولی اگر مدام و مدام درگیر تکانشگری بشوی تو را از شادی باز میدارد. از آن بدتر، زندگیات را لت و پار میکند.
بحران روحی 2014-2015 من با چیز خیلی کوچکی شروع شد، چیزی آنی: تصمیم گرفتم وزن کم کنم. میانههای سال 2013 بود که تصمیم گرفتم داروی کلیدیای را قطع کنم5. به روانپزشکم هم خبر دادم و او هم تلاش کرد جایگزینی برای من پیدا کند. ولی هیچ کدام برایم کار نکرد. به زودی دچار کابوسها و بیخوابیها شدم. تحت فشار روانی بودم و بسیار حساس شده بودم، دیر سر کار حاضر میشدم و اسناد را بعد موعد ارسال میکردم. بعد از این که تذکر کتبی دریافت کردم خودم شغلی را که عاشقش بودم ترک کردم، چرا که قانع شده بودم رئیسم تمهیدات اخراج مرا تدارک دیده.
روانپزشکم اصرار کرد که به درمان دارویی خود برگردم. ولی با آن جنگیدم. نمیتوانستم نیازم به دارو را درک کنم.
زمان که میگذشت آرام آرام مانیک6 میشدم و ایدههای عجیبی میپرداختم. این ایدهپردازیها با گذر زمان شتاب میگرفت.
پاییز 2015 بود که به جاده زدم و اطمینان داشتم که به استخدام سیآیاِی7 درآمدهام و قرار بوده که به اوهایو بروم و در خانهی امن سیآیاِی مستقر شوم. نمیدانستم که کجا دارم میروم ولی میدانستم میتوانم از عهدهاش بربیایم.
مادرم به من زنگ زد. نزدیک مرز میشیگان و اوهایو بودم.

«مِگی، کجایی؟»
بهش گفتم.
به آرامی پرسید «چرا داری میری اوهایو؟»
زدم زیر گریه «مامان، انگار که از واقعیت پرت افتادهام.»
مادرم هم گفت «من هم همین طور فکر میکنم. دخترکم، لطفاً بیا خونه.»
مادرم کل شب را با من حرف زد. فردا که شد مرا به بیمارستان برد. داروها من را آرام آرام به خودم بازگرداند. نهایتاً به همان دارویی رجوع کردم که 2013 رها کرده بودم. به خودم بازگشته بودم.
بهار 2016 بودکه برای مؤسسهای غیرانتفاعی شروع به کار داوطلبانه کردم؛ نوشتن و طراحی ماهنامههای چاپی. نه ماه بعد، بعد از طراحی گزارش سالیانهی 2016، هیئت مدیره رأی داد که مرا به عنوان مدیر روابط عمومی استخدام کنند. هشت ماه از استخدامم گذشته بودو شغلم هم داشت به خوبی پیش میرفت.
تابستان 2017 در نامیمترو8 (که شعبه ای از مجمع ملی بیماریهای روان9 بود) به عنوان رهبر یکی از گروههای حمایتی خدمت کردم. الآن خیال برگشتن به دانشگاه و ارشد خواندن دارم. الآن سالم و خوب ام.
الآن دیگر میدانم که این داروی مناسب من است. این دارو من را به خودم بازگرداند. برای کنترل وزن معتدلانه ورزش میکنم و غذای سالم میخورم. بیش از آن چه لازم باشد عبرت گرفتهام که از نسخهی پزشک پیروی کنم. سلامتی و بهروانی من وابسته به این است که همهی داروها را دقیقاً همانگونه که تجویز شده مصرف کنم.
به جایی که از آن شروع کرده بودم باز خواهم گشت، شکرگزاری.این گفتآوردی از کتابیست که مشغول خواندنش هستم، «نفس کشیدن زیر آب»10، از کشیش فرانسیسکویی11، ریچارد رور12:
زندگی هدیهای ست که بدون هیچ هزینهای به تو داده شده است، هر روز آن، هر پارهی آن. نگرش شکرگزارانهی روزانه و گزیده دستان تو را باز میگذارد که از زندگی انتظار داشته باشی، به زندگی اجازه دهی و زندگی را در عمیقترین نقطهی رضایتمندی دریافت کنی.
چندین و چند بار گند زده ام، دیگران بسیاری را آزردهام، به خودم آسیب زدهام. ولی خدا بر آن ناظر بود. مرحمت را یافتهام، و شاکر ام. هر روز این را با این نگاه شروع میکنم.
در همین حین که به سلامت ادامه میدهم امید دارم که «بالاتر و درونتر» سفر کنم، همانگونه که سی.اس. لوئیس13 گفته بود. هزار راه نرفته آن بیرون هست که گردشگردان را به خود میخواند. نیز، جهانی از عشق و صمیمیت و معنویت هم در اندرونه هست که باید پرداخته شود.
بر ستیغ هلال کمال ایستادهام. از اینجا به کجا برجهم؟ راهها چشمانم را به خودشان خیره میکنند.
_________________________________________________
]]>دستِ تو دور دید و به الفت مرا گرفت
بر گردنم نشسته ردِ بازوانِ نعل
خوش کرده جا به کامِ شریفم از این جهت
بوسیدنیست—از همه جا—آستانِ نعل
زخمی ست زخمِ راه که بر جان اثر کند
رفتهست لای زخمِ دلم استخوانِ نعل
نعلی به زیرِ سایهی ابروی ما نشست
یا رب! چهقدر اوج گرفت آسمانِ نعل
از سالخوردگانِ جمل نقش بستهام
پا بر وجودِ من زده قدِّ کمانِ نعل
گه ابرو است و گاه هلال و گهی دهان
یا رب! چه نقشهاست در این داستانِ نعل …
در من رواجِ پیشهی آهنگران پر است
از شهرِ پیکرم شده رد کاروانِ نعل
با من حدیثِ نعشِ تو گفتند نعلها
… در من خدا گذاشته فهمِ زبانِ نعل
هرگز ندیدهایم شود نعل میهمان
اینجا ولی شدهست کسی میزبانِ نعل
آهنگران و آهن و سندان به شعله باد
بر-باد-رفته باد همه خاندانِ نعل
از نیزهها بپرس چه معنیست سلکِ ما
خواهند گفت «کرد وفا او به جانِ نعل.»
[محمد سهرابی] ]]>