در صبح روز۱سپتامبر۱۹۳۹ واقعهای که سالها بود جهانیان بیم آن را داشتند آغاز شد. آلمان نازی با حمله به خاک لهستان زنگ جنگ جهانی دوم را به صدا درآورد تا جهان وارد یکی از بزرگترین فجایع تاریخ بشر شود. ایران در این جنگ اعلام بیطرفی کرد و تنها دو سال بعد بود که به اشغال شوروی و بریتانیا تا درآمد تا تاریخ کشورمان دستخوش تغییر شود؛ اما برای آن اندک ایرانیانی که در لحظه آغاز جنگ در اروپا بودند، جنگ پیش از اینها آغازشده بود.
یکی از این افراد، سرهنگ عنایتالله سهراب، نظامی ۴۸ سالهای که در روز آغاز جنگ در بوداپست، پایتخت مجارستان، بود. او برای سفری اداری جهت خرید مهمات جنگی برای ارتش ایران به اروپا رفته بود و چندی قبل با گذر زمینی از بلغارستان و یوگسلاوی به مجارستان رسیده بود. حالا او در میان این جنگ بزرگ قرارگرفته بود. خود او با اشاره به گردشگرانی که از کشورهایی همچون آمریکا به بوداپست آمده بودند و مشغول خوشگذرانی بودند، مینویسد: «اگر نظر دقیقی متوجه بود میدید که در ماورای نامریی این صحنههای سراسر نشاط و عشرت که تعبیر جامعی از فلسفه اپیکوریان را به عهده داشت، پردههای غم و مصیبتی غیرقابل توهم در شرف تکوین و ابرهای تیرهوتار در پس این افق روشن و تابناک در کار پیدایش است. نعرههای مهیب و مصیبتبار هیتلر که در محیط اروپا به تمام قوت طنینانداز بود دنیا را به تشنجی بیسابقه و بینظیر وعده میداد.»
این بخشی تکاندهنده از خاطراتی است که سرهنگ سهراب بانام «چگونه بهایی شدم» نوشته است. بخش اول این کتاب به دوران کودکی و جوانی نویسنده در ایران اختصاص دارد که مختص چند دهه آخر قرن سیزدهم هجری است و همزمان با خزان پادشاهی قاجار و عروج دوره پهلوی. بخش دوم اما به سفری اختصاص دارد که سهراب از تابستان ۱۳۱۸ تا بهار ۱۳۱۹، یعنی درست در بحبوحه جنگ جهانی دوم، انجام میدهد. در این سفر او علاوه بر سفر به کشورهای متعدد اروپایی به جهان عرب نیز میرود و موفق به زیارت از اماکن مقدس بهایی در فلسطین میشود. در همینجا است که او با «شوقی افندی»، ولی امر بهاییان جهان، دیدار میکند.
سرهنگ سهراب علاوه بر حضور در ارتش از مسوولین جامعه بهایی در اصفهان بود و در همین مقام آثار متعددی منتشر کرد. از او شش جزوه و یازده کتاب تألیف و تدوین و ترجمه بهجای مانده است که بیشتر به دیانت بهایی بازمیگردند؛ اما کتاب خاطراتی که با عنوان «چگونه بهایی شدم» نوشت هرگز در زمان حیاتش انتشار نیافت. چند نسخه از این دستنوشته در اختیار جامعه بهایی ایران بود و پس از انقلاب یکی از این نسخهها از کشور خارج شد تا از سرکوب بهاییان توسط جمهوری اسلامی در امان بماند. خانواده او این اثر را حفظ کردند و بالاخره. در دهه ۱۳۸۰ بهصورت تایپی در بین اعضای خانواده سهراب پخش شد. اکنون اما پس از گذشت چند دهه به کوشش «برزو سهراب»، نوه نویسنده، متن این اثر بهصورت کتاب در آمریکا منتشرشده است تا در دسترس همگان قرار بگیرد. سهراب برای کتاب زحمت بسیاری کشیده و با پاورقیهای بهجا متن آن را که باگذشت بیش از هشتاد سال نثری قدیمی دارد برای خواننده امروزی قابلفهم کرده است. دهها عکس که بیشتر از آرشیو خانوادگی سهراب هستند نیز به کتاب مزین شدهاند.
نویسنده کتاب در سال ۱۲۷۰، یعنی اواخر دوران سلطنت ناصرالدینشاه، به دنیا آمده و پیش از اینکه ارتشی شود بانام «میرزا عنایتالله اصفهانی» شناخته میشد. بخت او چنین بود که در دورانی کلیدی از تاریخ ایران بزرگ شود و دو سلسله قاجار و پهلوی را ببیند. او در جوانی در نیروهای تحت امر بریتانیا در جنوب ایران خدمت میکرده و با عروج رضاشاه جزو جوانانی است که به ارتش ملی او میپیوندد. به گفته برزو سهراب البته او درصحنه نبرد خدمت نکرده و در سمتهای اداری در ارتش مشغول بوده است.
کتاب خاطرات او اما اشاره چندانی به حضورش در ارتش ندارد. چنانکه از عنوان آن برمیآید هدف نویسنده بیشتر شرح سفری معنوی است که او را به دیانت بهایی میرساند. او در خانوادهای بهایی-مسلمان به دنیا میآید. پدرش بهایی است اما بقیه خانواده مسلمان هستند و بهشدت مخالف با آیین پدر و میرزا عنایتالله را بهسوی مسلمانی و حتی طلبگی سوق میدهند. از سویی او زاده و بزرگشده اصفهانی است که در آن سالها میسیونریهای مسیحی نیز نقش مهمی در آن دارند. عنایتالله حتی پیش از اینکه از مرزهای ایران خارج شود در معرض تاثیراتی بینالمللی قرار میگیرد و در سالهای جوانی در مقام دفاع از اسلام درمیآید. درنهایت اما او دیانت بهایی را ترجیح میدهد و عمر خود را وقف این عقیده میکند. جالب اما اینجا است که دفاع او از دیانت بهایی پس از تسلط کامل بر متون اسلامی است و میبینیم که در جایجای این کتاب این دفاع را با رجوع به آیات قرآن انجام میدهد.
دو بخش کتاب گرچه کاملاً مجزا به هم هستند اما آنچه آنها را به هم پیوند میدهد همین سفر معنوی است که نویسنده ابتدا در ایران دنبال میکند و سپس در سفر طول و درازی که در آن از ترکیه، سوییس، مجارستان، فرانسه، بلغارستان، ایتالیا، یوگسلاوی، لبنان، عراق، سوریه و نهایتا فلسطین دیدار میکند. گرچه سفر او اداری است اما در طول راه هر جا که بتواند با جامعه بهایی تماس میگیرد و در ضمن دیانت خود را نزد افراد مختلف معرفی میکند و به مناظره فکری و معنوی با آنها میپردازد.
عنوان کتاب آن را جزو گونه «روایت گرویدن» یا «کانورژن نرتیو» قرار میدهد اما کتاب درعینحال سند تاریخی گرانبهایی است. نویسنده با نثر شیوا و گیرای خود در بخش اول از ساختار سنتی ایرانِ اواخر قاجار و نقش روحانیون در آن میگوید و در بخش دوم مشاهداتی از اروپا در آن لحظه حیاتی از تاریخ خود را بازگو میکند. درواقع این کتاب درعینحال سفر نویسنده در لحظه تاریخی مواجهه ایران با مدرنیته است؛ سفری که از زایش ایران جدید در زمان پهلوی آغاز میشود و تا هنگام مواجهه او با اروپا تداوم مییابد. این بخش دوم کتاب است که بهخصوص موردتوجه من قرار گرفت چون از اسناد به نسبت نادر برخورد دستاول ایرانیان با اروپا در زمان جنگ جهانی دوم است.
سفر عنایتالله از تهران پس از گذر از زنجان، تبریز و ماکو بهسوی ترکیه انجام میشود؛ این مسیر برای او اهمیتی معنوی دارد چراکه شبیه مسیر راه بهاالله، بنیانگذار دیانت بهایی، است که پس از تبعید توسط حکومت قاجار از امپراتوری عثمانی وقت گذر کرد و نهایتاً نیز در زندانی در گوشهای از همان سرزمین (عکا در فلسطین) ماند و جان سپرد. نویسنده پس از گذر از ارزروم به بندر ترابزون در دریای سیاه میرود تا ازآنجا عازم استانبول شود. این سفر چند ماه پس از درگذشت آتاتورک، بنیانگذار جمهوری ترکیه است و نویسنده از این کشور بهعنوان «ترکیه جدید که تازه برای تجدید یک حیات نوین میکوشید» یاد میکند و پس از رسیدن به استانبول آن را بهعنوان «این نقطه که برای همیشه مرکز تصادم سیاستهای شرق و غرب است» توصیف میکند و میافزاید: «شهری است بس بزرگ و باشکوه.»
بخش اصلی سفر اما با قطار «اورینت اکسپرس» یا «سریعالسیر شرق» انجام میشود که شهرت جهانی دارد و موضوع رمان معروفی از «آگاتا کریستی» است. سرهنگ سهراب مینویسد: «ورود به خاک اروپا مرا در برابر دنیای تازهای قرارداد. همهچیز و همه مناظر در نظرم غریب و شگفتآور بود. برای من که تا آن تاریخ ماورای ایران خشک و بیسروسامان جز در عالم تصور و خیال دنیای دیگری وجود نداشت، تأثر و تأثیر شدیدی پدید آمد.»
او این روحیه را در سراسر سفرش حفظ میکند و درنتیجه کتاب اثری خواندنی از مواجهه یک ایرانی با اروپا است. در بوداپست او با جامعه بهایی تماس میگیرد که در آن هنگام حدود ۳۰ نفر بودند (به گزارش منابع بهایی در سالهای اخیر این رقم به بیش از ۱۲۰۰ نفر رسیده است.) منشی محفل بهاییها در پایتخت مجارستان خانمی به نام «میس فلبرمن» بوده. برای عنایتاللهی که در ایرانِ قجری به دنیا آمده بود دیدن اینکه مسوول دیانتش در شهری اروپایی یک زن است حتماً نکتهای جالب بوده و نشان از برابری طلبی جنسیتی نزد بهاییان. او در این سفر در ضمن برخوردی بهیادماندنی باخانمی یهودی به نام «میسیز رزماری» دارد که به گفته خودش «بسیار فاضله و دانشمند» است و رابطه خوبیی با بهاییان بوداپست دارد. عنایتالله با این خانم و پسرش به مباحثه مینشیند. نکته تلخ آنجا است که اکثریت عظیم یهودیان بوداپست تنها چند سال پسازاین سفر توسط آلمان نازی در جریان هولوکاست کشته شدند.
سرهنگ سهراب البته مدتها پیشازاین واقعه به ایران بازگشته بود اما چنانکه گفتیم در طول سفرش آغاز جنگ را شاهد بود و نتایجش را هم میدید. او از هجوم پناهندگان لهستانی به مجارستان مینویسد: «حقیقتاً منظره به تمام معنی رقتآور بود. سیل فراریان و آوارگان و پناهندگان با پای پیاده یا اتومبیل آسیبدیده یا عرابهای از نوع عرابههای قرونوسطی… دخترخانمی که تا دیروز با ناز و تنعم خیابانهای ورشو را با قدمهای دلنواز خویش مفتخر میانگاشت امروز خسته، کوفته و فرسوده، گرسنه و تشنه با لباسی ژنده ولی نموداری از یک ثروت ازدسترفته در خیابانها و کوچههای اندوهگین بوداپست به این در و آن در میزد تا مگر زن یا مرد بافُتوتی پناهش داده و به خدمتکاری بپذیردش.»
نویسنده بلای جنگ را از زاویه دینی خود بهعنوان «بذری را که مذهب مادی در قلوب میلیونها بشر کشت و ذرغ نموده» تحلیل میکند و به یاد گفته عبدالبها میافتد که در جریان جنگ جهانی اول گفته بود «در آینده جنگی شدیدتر واقع خواهد شد.»
نویسنده در طول سفرهای طول و دراز خود در قطار اغلب از گفتگو با مسافرین در مورد دیانت بهایی میگوید. او علاوه بر فارسی و عربی بر انگلیسی و فرانسه نیز مسلط است و فرصتهای متعددی برای گفتگو پیدا میکند. درگذر قطار از ایتالیا به زوجی جوان از رومانی برخورد میکند که عازم پاریس هستند. علاقهمندی دختر جوان به شرحی که او از دیانت بهایی میدهد برای نویسنده جالبتوجه است و مینویسد: «سؤالات متسلسل این دختر و عمقی که در بیان مطالب نشان میداد مرا دچار تعجب کرد و درعینحال موجب تاسف بیپایان شد که چگونه متجددین ایرانی ما قضاوتهای خام و نارسایی از جوانان و بالاخص از دختران غربی میکنند و توهمشان این است که دختران غربی عموماً مظهر ستارگان سینما و آلت سرگرمی مردماند و غفلت دارند که در بین دختران غربی افراد مطلع و عمیقی هم هستند.»
صحبتهای سرهنگ سهراب در طول سفر اما محدود به مسائل مذهبی نیست. او بهعنوان فردی بهایی که اعتقاد به صلح جهانی دارد در مورد جنگ نیز هم با اروپاییها و هم با ایرانیان مقیم اروپا مشاجره میکند. جالب است که او همزیستی مردمان آلمانیزبان، فرانسویزبان و ایتالیایی زبان در سوئیس را نشانهای از امکان وحدت میداند و میگوید آنها «یک ملت واحد را به نام ملت سوییس تشکیل داده و چون شیر و شکر با هم به مهر و برادری آمیختهاند» و میافزاید: «پس چگونه رفع این تعصبات غیرعملی است؟» نویسنده بهروشنی میل بسیاری به سوییس دارد و هنگام ترک آن در فروردین ۱۳۱۹ مینویسد: «اگر روزی مخیر شوم که وطن ثانوی برای خود انتخاب کنم آن وطن سوییس خواهد بود… که اگر بخواهند امکان تحقق مدینه فاضله را در مرحله شهود و عمل ببیند سوئیس نمونه شایستهای بود.»
او البته در بحث آمیختن مردم جهان به همدیگر به ستایش کشوری دیگر نیز مینشیند و مینویسد: «مگر ملت آمریکا جز معجونی از همین ملل جنگجوی متناقض عصر حاضر نیست که اکنون با ترک تمام عادات و سنن باستانی خویش یک ملیت بزرگ واحد را تشکیل داده و جای عبرت اینجا است که به این ملیت جدید افتخار هم میکنند!»
از دیگر نکات قابلتوجه سفر اروپا دیدار نویسنده با حسن بالیوزی است، نویسنده شناختهشده بهایی که از بنیانگذاران بیبیسی فارسی بود و از ۱۹۳۳ تا ۱۹۶۰ عضو محفل روحانی ملی بهاییان بریتانیا و ایرلند بهحساب میآمد. جالب اینجا است که بالیوزی در آن سالها به بهاییان انگلیس تاریخ اسلام تدریس میکرده که عنایتالله نیز فرصت شرکت در آن را پیدا میکند.
نقطه عطف سفر و اصلاً شاید نقطه عطف زندگی نویسنده اما زمانی است که اجازه مییابد به فلسطین برود تا با شوقی افندی دیدار کند؛ اما همانقدر که از پیشرفتهای اروپا و سوئیس در عجب است دشواریهای زندگی در مشرق عربی نیز به چشمش میآید و مینویسد: «سفری بس سخت و دشوار بود و آثار مظاهر شرق به تمام معنی در تمام جاها و تمام شئون زندگی آشکار و هویدا میگردید.» او با قطار از استانبول به طرابلس، بیروت و نهایتاً بندر حیفا میرود که امروز در شمال اسرائیل است و در آن روزها بخشی از فلسطینِ تحت قیمومیت بریتانیا بود.
سرهنگ سهراب فلسطین را «ارض موعود» مینامد و لحظه ورود خود را اینچنین ثبت میکند: «من به سرزمینی قدم گذاردم که گویا تاریخ تمام ثقل بیکران خود را بر آن تحمیل کرده.» او از تاریخ طولانی این سرزمین میگوید، از سلطنتهای یهودی دیرین تا عروج عیسی مسیح و بعدها معراج پیامبر اسلام. در اینجای کتاب او آیاتی از قرآن و عهد عتیق نقل میکند که نشان از تسلطش بر متون ابراهیمی دارد. حواس او البته به رویدادهای معاصر نیز هست و از «اوضاع منقلب فلسطین و مشاجرات بین یهود و اعراب» میگوید. مطابق رسم بهاییها او اما جزئیاتی از دیدارش با شوقی افندی نمیگوید چراکه «تعریف و توصیف» این دیدار بهجز به گفته خود او ممکن نیست.
باوجود گذشت قریب ۹۰ سال از آن سفر، خواندن این کتاب و همراه شدن با نویسنده در شهرهای کوچک و بزرگ اروپا و خاورمیانه لطف بسیاری دارد. کتاب سرهنگ سهراب فقط روایتی جذاب از سوی نویسندهای که با سفری معنوی به دیانت بهایی رسیده نیست. این کتاب درعینحال اثر تاریخی قابلتوجهی به شمار میآید که مواجهه یک ایرانی را از یکسو با ترکیه و کشورهای عربی و از سوی دیگر با اروپا به تصویر میکشد تا ما را به درک بهتری از جایگاه ایران در آن مقطع حساس از تاریخ کشورمان برساند.
کتاب «چگونه بهایی شدم» را میتوانید از کتابفروشی شرکت کتاب در آمریکا، کتابفروشی پرستوک در کانادا، کتابفروشی فروغ در آلمان و تمامی انتشارات و کتابفروشیهای مراکز بهایی در سایر کشورهای جهان تهیه کنید.
]]>«همه داستانهای مربوط به هولوکاست دروغ محض است، حتی یکی از دانشمندان غربی نیز این موضوع را ثابت کرد، لذا استعمار انگلیس با این طرح خانههای فلسطینی و باغات و مایملک آنان را غصب کردند، شروع به ساختمانسازی در داخل سرزمین فلسطین نمودند و کمکم دولت نامشروع اسراییل را تشکیل دادند.»
این جملات بخشی از سخنان احمد علمالهدی، امامجمعه مشهد و نماینده رهبر جمهوری اسلامی در استان خراسان رضوی است. او در روز جمعه ۸فروردین۱۴۰۴سخنانی درباره تاریخ جنگ جهانی دوم، هولوکاست و مساله اسرائیل و فلسطین بیان داشت که همراه با جعل و دروغ تاریخی بود.
خطبه علمالهدی مربوط به آخرین جمعه ماه رمضان است که از ابتدای انقلاب ۵۷ بهفرمان روحالله خمینی «روز قدس» نامگذاری شده و موسمی برای همبستگی حکومت ایران با فلسطین و سردادن فریاد مبارزه با اسراییل است. به همین بهانه، سخنرانان این روز، گاه دست به اظهارات نژادپرستانه و یهودستیزانه میزنند و جنایت هولوکاست را انکار میکنند.
علمالهدی در بخش دیگری از سخنانش مدعی شد که متفقین (بریتانیا، آمریکا و شوروی) پس از پیروزی بر هیتلر میخواستند «یک اصل ایدئولوژی» به وجود بیاورند و «اصل ایدئولوژیکی که ایجاد کردند مساله هولوکاست بود.» او افزود: «گفتند هیتلر به یهودیها ظلم کرده، اذیتشان کرده و اینها در آلمان مورد ظلم قرار گرفتند.»
«هولوکاست» اصطلاحی است که در مورد قتل شش میلیون یهودی به دستِ حکومت آلمان نازی از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ به کار میرود. این واقعه تاریخی مورد تصدیق تمامی منابع معتبر تاریخی قرار دارد و دولت آلمان نیز سالها است نقش خود را در این زمینه پذیرفته. دانشنامه بریتانیکا در مورد هولوکاست مینویسد: «تاریخ بشر کمتر تراژدیای دیده که ازلحاظ ابعاد و ورشکستگی اخلاقی بهپای هولوکاست برسد.» این دانشنامه این واقعه را اینچنین تعریف میکند: «کشتار نظاممند و دولتیِ شش میلیون مرد، زن و کودک یهودی و میلیونها نفر دیگر توسط آلمان نازی و شرکایش در جریان جنگ جهانی دوم.»
سایر دانشنامههای معتبر نیز همین را تصدیق میکنند. برای دیدن منبعی که ازنظر سوگیری کاملا متفاوت باشد مثلا میتوانیم به «دانشنامه بزرگ شوروی» مراجعه کنیم که توسط مسکو منتشر میشد. در این دانشنامه میخوانیم: «نازیها دست به سیاست کشتار دستهجمعی یهودیان زدند و حدود شش میلیون یهودی در جنگ دوم جهانی کشته شدند که بسیاریشان از شهروندان شوروی بودند.»
در حال حاضر روز ۲۷ژانویه، سالگرد آزادی اردوگاه آشویتز به دست ارتش سرخ شوروی، در تمام جهان بهعنوان «روز بینالمللی یادبود هولوکاست» بزرگ داشته میشود. این روز با رای مجمع عمومی سازمان ملل دریک نوامبر ۲۰۰۵ تعیین شد. ازآنپس نیز جهان بارها عزم خود را در این قضیه تجدید کرده است. در ژانویه ۲۰۲۲ بود که قطعنامهای در محکومیت انکار هولوکاست تصویب شد. این قطعنامه توسط کشورهای متعددی از سراسر جهان ارایهشده بود: از آمریکا و برزیل تا آلمان و فرانسه؛ و از زامبیا و نیوزلند تا فیجی و ترکیه. قطعنامه بهاتفاق آرا تصویب شد یعنی جمهوری اسلامی هم جرات مقابله با آن را نیافت.
اما جمهوری اسلامی امروز شاید تنها حکومت حاضر در جهان باشد که همچنان دست به انکار هولوکاست میزند. رهبر این حکومت، علی خامنهای، بارها این انکار را انجام داده و روسای جمهور پیشین همچون محمود احمدینژاد، ابراهیم رئیسی و اکبر هاشمی رفسنجانی نیز هولوکاست و ابعاد آن را مورد انکار قراردادند. رفسنجانی البته بعدها انکار علنی هولوکاست توسط احمدینژاد را نقد کرد. او در سال ۱۳۹۴ در گفتگو با فصلنامه «مطالعات بینالملل» گفت: «قضیه هولوکاست… قضیهای است که در اروپا بسیار روی آن حساس هستند و یک مساله محوری برای اروپاییها و بهطورکلی غربیها شده است؛ یعنی وقتیکه انسان یک قطعه تاریخی به آن مهمی را منکر میشود و همه میدانند که بوده و خانوادههایی که در آنجا قربانی داده بودند همه هستند و… اینیک نوع دفاع از هیتلر و نازیهای آلمان بود.» اما رفسنجانی در همین گفتگو خود ابعاد هولوکاست را انکار میکند و میگوید: «شاید اعدادی که آنها میگفتند درست نبود؛ مثلا اینکه گفتند شش میلیون یهودی کشته است بعدش که سرشماری شد معلوم شد که بیخود است. عده زیادی کشتهشده بودند؛ اما خیلی از یهودیها زنده بودند و در آن روزها مخفیشده بودند و دوباره آمدند و الان هم هستند. آمار صحیحی نبود.»
حرفهای رفسنجانی اما کاملا مغایر با دانستههای تاریخی هستند. عدد تقریبی شش میلیون بر اساس مستندات قوی تاریخی بهدستآمده و هیچ منبع تاریخی معتبری شکی در مورد آن ندارد. حتی یک مقام نازی نیز خود این عدد را تایید کرده است: ویلیام هوتل، افسر نازی که در محاکمه نازیها در نورنبرگ و بعدها محاکمه آدولف آیشمن در اسراییل شهادت داد، گفت که آیشمن در جلسهای در بوداپست در اوت ۱۹۴۴ به او گفته که تا آن موقع حدود شش میلیون یهودی کشتهشده بودند، چهار میلیون در اردوگاههای کشتار و دو میلیون توسط جوخههای کشتار.
تعداد کل یهودیهای دنیا پیش از جنگ جهانی دوم بیش از ۱۷ میلیون تخمین زده میشود که حدود ۱۰ میلیون آنها در اروپا بودند. در سال ۱۹۴۶، یعنی بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم، این رقم به ۱۱ میلیون رسیده بود که بهروشنی نشان از میان رفتن شش میلیون یهودی میدهد. آمار تکتک کشورها نیز همین موضوع را تایید میکند.
علمالهدی ادعاهایی درباره ارتباط هولوکاست با مساله فلسطین و اسراییل نیز مطرح کرده است. او مدعی است که بریتانیا که از قرنها پیش به دنبال «تسلط بر خاورمیانه» بوده «ایدئولوژی هولوکاست را به راه انداخت و قرار شد برای جبران ظلمی که در این مساله به یهودیان شده بود سرزمین فلسطین که آن را ارض موعود یهود میدانستند به این قوم اختصاص دهند و اولین دولت یهودی را در سرزمین فلسطین تشکیل دهند.» او افزود: «حال اگر همان زمان فریاد اعتراض از کشورهای اسلامی بلند میشد هیچگاه اسراییل نمیتوانست بر فلسطین مسلط شود.»
واقعیت تاریخی اما پیچیدهتر از این است.
در پی جنگ جهانی اول، امپراتوریهای عثمانی و آلمان و اتریش-مجارستان که شکستخوردگان بودند از هم فروپاشیدند. نهاد «جامعه ملل» که در پی جنگ توسط کشورهای پیروز شکل گرفت قیمومیت برخی اراضی این سه امپراتوری را به دست گرفت. سرزمینهای عربی که پیشازاین بخشی از عثمانی بودند به بریتانیا و فرانسه سپرده شدند. این دو کشور نقش «قیم» این سرزمینها را داشتند و تحت نظارت «جامعه ملل» آنها را اداره میکردند. بریتانیا در سرزمینهای عربی تحت تسلط خود سه واحد «عراق»، «اردن» و «فلسطین» را تشکیل داد و مطابق وعدهای که قبلا در سال ۱۹۱۷ داده بود از مهاجرت یهودیانِ عالم به فلسطین بهطورکلی حمایت کرد. البته حتی در زمان عثمانی هم یهودیان حضور قابلتوجهی در فلسطین داشتند؛ مثلا طبق سرشماری سال ۱۹۰۵ یهودیان در بیتالمقدس در اکثریت بودند درحالیکه در کل منطقه فلسطین حدود ۱۴ درصد را تشکیل میدادند. یهودیان البته تا پیش از قرن چهارم میلادی در این منطقه در اکثریت بودند اما بهمرور تاریخ اکثریت خود را ازدستداده بودند.
بریتانیا در دوران قیمومیت خود بر فلسطین از مهاجرت یهودیان به این خطه حمایت میکرد اما این مهاجرت مورد مخالفت مردم فلسطینی (عربهای مسلمان و مسیحی) بود. بریتانیاییها مطابق معمول سعی میکردند بین جمعیتهای مختلف تحت سلطه خود سازش انجام دهند و به همین رو از سال ۱۹۳۹ به بعد مهاجرت یهودیان به فلسطین بهشدت محدود شد؛ یعنی درست در آستانه جنگ جهانی دوم و زمانی که آلمان نازی دست به کشتار یهودیان زد، آنها امکان مهاجرت گسترده به فلسطین را از دست دادند. این در حالی بود که آمریکا و سایر کشورهای جهان نیز حاضر به پذیرش پناهندگان یهودی نبودند.
در پی پایان جنگ جهانی دوم، بریتانیا سرنوشت فلسطین را به نهاد تازه تاسیس «سازمان ملل» سپرد. این سازمان ملل بود که با رای اکثریت کشورهای عضو آن تصمیم به تقسیم فلسطین به دو کشور عربی و یهودی گرفت. مجموعا از ۵۶ عضو سازمان ملل ۳۳ کشور به این برنامه رأی آری دادند ازجمله آمریکا، شوروی و اکثریت کشورهای اروپا و آمریکای لاتین. ایران و کشورهای عربی به همراه کشورهایی همچون ترکیه، مصر، هند، پاکستان و افغانستان رای منفی دادند. بریتانیا نیز خود رای ممتنع داد تا بیطرفیاش را نشان داده باشد. یهودیان در ماه مه ۱۹۴۸ تاسیس کشور «اسراییل» را در شهر تلآویو که در بخش خودشان بود اعلام کردند و در بخش عربی اما نیروهای شبهنظامی که از ماهها پیش با یهودیان درگیر بودند دست به جنگ با دولت تازه تاسیس اسراییل زدند. هفتکشور عربی مصر، اردن، سوریه، عراق، لبنان، عربستان سعودی و یمن در پشتیبانی از عربها به این جنگ پیوستند. آنها اما درنهایت از اسراییل شکست خوردند تا دولت اسراییل ماندگار شود. در پایان این جنگ سرزمین فلسطین به سه بخش تقسیم شد: اسراییل، کرانه غربی که تحت سیطره پادشاهی اردن قرار گرفت و نوار غزه که تحت سیطره پادشاهی مصر قرار گرفت. درعینحال یهودیان از سرزمینهای تحت سیطره اردن و مصر بیرون شده بودند و ۷۵۰ هزار فلسطینی نیز از خانههای خود در سرزمینی که اکنون «اسراییل» شده بود رانده شدند.
این روایت تاریخی غلط بودن دعاوی علمالهدی را نشان میدهد. اولا تکلیف سرزمین فلسطین را رای کشورهای عضو سازمان ملل تعیین کرد و نه بریتانیا. قابلتوجه است که خود بریتانیا اصلا رای به تقسیم فلسطین به دو کشور نداد. اگر هم فاجعه هولوکاست جزو دلایل رای «آری» کشورهایی همچون آمریکا و شوروی بوده باشد این واقعیتی تاریخی بوده و نه «ایدئولوژی» که لندن به راه انداخته باشد. اتفاقا سربازان آمریکا و شوروی مستقیما دست به آزادی اردوگاههای نازیها زده بودند و بهتر از هرکسی از جنایتِ تاریخی هولوکاست خبر داشتند. در ضمن «کشورهای اسلامی» نهتنها اعتراض کردند که شماری از آنها به جنگ اسراییل هم رفتند و اما شکست آنها در جنگ بود که پایداری اسراییل را ممکن ساخت.
]]>هشدار: خطر لو رفتن داستان فیلم «پیر پسر» اثر «اکتای براهنی» و «قاتل و وحشی» ساخته «حمید نعمتالله» در این گزارش وجود دارد.
در میان هنرهای معاصر ایران هیچیک مانند سینما اقبالی جهانی پیدا نکرده، تا جایی که فیلمهای ایرانی در سطح جهان طرفدارهای غیرایرانی خودشان را دارند. بیرون از کشورهای سینماخیز قارههای اروپا و آمریکا، ایران یکی از موفقترین سینماها را دارد. این سینما همیشه باید با سرکوب و سانسور سر میکرده و در سالهای اخیر ژانرهای دیاسپورایی و زیرزمینی آن نیز قد علم کردهاند. در واقع در سالهای اخیر سینمای ایران چندپاره و چندشاخه شده است و با بحرانهای مهمی دست و پنجه نرم میکند. این سینما اما همچنان زنده و پرجوش است و گواه آنرا در هفته گذشته در جشنواره فیلمهای ایرانی نیویورک دیدیم که برای سومینبار در این پایتخت فرهنگی آمریکا برگزار شد.
کمتر شهری در جهان مثل نیویورک شهروندان اهل سینما رفتن دارد که سالنهای متعدد شهر را اغلب پر میکنند. از این جهت این شهر شاید ایدهآلترین مکان برای برگزاری چنین جشنوارهای است. امسال نیز شاهد استقبال گسترده از جشنواره و تمام شدن بلیت بسیاری از فیلمها بودیم. در میان بینندگان هم چهرههای ایرانی حضور داشتند و هم غیرایرانیانی که بعضا از طرفداران سینمای ایران بودند. یکی از این مخاطبین قابلتوجه پل شردیر، فیلمساز شهیر آمریکایی و نویسنده فیلمنامه «راننده تاکسی»، بود که به نمایش فیلم «ناصرالدینشاه آکتور سینما» از محسن مخملباف آمد.
از مثبتترین نکات جشنواره این بود که فیلمهایش بخشهای مختلف سینمای ایران را در بر میگرفتند تا تصویری جامع از دستاوردهای این سینما که با سطوح مختلف سانسور و دردسر روبرو هستند، ارایه شود. در میان فیلمهای این جشنواره هم مواردی بودند که زیرزمینی هستند و بدون رعایت حجاب اجباری ساخته شدند (کیک محبوب من)، هم مواردی که دیاسپورایی هستند (آواز بوقلمون)، هم مواردی که نمایششان در ایران ممنوع است (قاتل و وحشی) و هم مواردی که بدون ممنوعیت در ایران اکران شدهاند (در آغوش درخت). بیشتر فیلمها مربوط به سال جاری یا چند سال اخیر بودند و مطابق معمول اما چند اثر از مهمان ویژه جشنواره از دهههای پیشین نیز به نمایش در آمدند. دعوت از مهمان ویژه پای ثابت این جشنواره جوان است. در دو دوره گذشته از «بهمن فرمانآرا» و «مانی حقیقی» دعوت شده بود. مهمان ویژه امسال، «فاطمه معتمدآریا» بود، بازیگر بزرگ سینمای ایران که کارنامهای درخشان و پر از همکاری با بزرگان سینمای ایران دارد. معتمدآریا یک سالی هست که بهصورت موقت در خارج از ایران زندگی میکند. او از همین فرصت استفاده کرد تا حضوری فعال در جشنواره داشته باشد و در چندین مورد جلسه پرسش و پاسخ مشارکت کرد.
معتمدآریا در صحبتهایش از این گفت که سینمای ایران در حال شیفت نسلی و ورود به نسلی تازه است. خود او در سراسر سینمای پس از انقلاب ۵۷ حاضر بوده است. در این جشنواره سه فیلم از دهه ۷۰ او نمایش داده شد (ناصرالدین شاه آکتور سینما، هنرپیشه و روسری آبی) و دو مورد از فیلمهای دهه ۹۰ (بهمن و روزی روزگاری آبادان.) این شیفت قابل توجه را در همین فیلمها میشد دید. در «روسری آبی» (۱۳۷۳)، ساخته «رخشان بنیاعتماد» که در آن سالها از معدود کارگردانان زن ایران بود، نفس حضور معتمدآریا در نقش زن روستایی که عاشق مردی مسن (عزتالله انتظامی) میشود جسورانه بود. بهخصوص با توجه به کلوزآپهای چهره معتمدآریا و میمیکِ بینظیر صورت او. این فیلم اما در ضمن لطافت و معصومیتی ویژه همان سالها و همان فضا داشت که در سالهای بعد از آن فراتر رفتهایم. خود معتمدآریا پس از صحبتهایش راجع به «ناصرالدین شاه آکتور سینما» (۱۳۷۰) نیز به انسانیتِ نابی که در آن فیلم آمده اشاره کرد. آخرین فیلمی که از معتمدآریا نشان داده شد اما «روزی روزگاری آبادان» (۱۳۹۹)، ساخته حمیدرضا آذرنگ، بود، فیلمی که در دل خانوادهای جنوبی و جنگزده میگذرد و همچنان نوعی از آن لطافت و انسانیت را حفظ کرده است گرچه تلخی آن نشاندهنده تلخی سالهای اخیر ایران هم هست.
اما دو فیلم از لیلا حاتمی هم در این جشنواره نمایش داده شدند که نشان میدهند سینمای ایران همچنان زنده و خلاق است و در عین حال به سمتهای جدیدی حرکت کرده است. حاتمی را البته نمیتوان از نسلی متفاوت از معتمدآریا دانست چون تنها حدود یک دهه از او کوچکتر است و از همان دهه ۷۰ با «لیلا» (۱۳۷۵) مطرح بود. اما دو فیلمی که در این جشنواره از او نشان داده شد نشاندهنده تحولی تمام و کمال در سینمای ایران است.
فیلم شب افتتاحیه جشنواره «پیرپسر»، ساخته «اکتای براهنی» بود که چند روز پس از نیویورک در جشنواره فجر هم نمایش یافت و مورد تحسین گسترده منتقدین قرار گرفت. تا جایی که آنرا «زنده بودن سینمای اجتماعی» ایران توصیف میکنند و البته نگرانند که پروانه نمایش برای اکران عمومی دریافت نکند. این فیلم مورد تحسین هیات داوران جشنواره فیلمهای ایرانی نیویورک هم قرار گرفت و جایزه بهترین فیلم جشنواره را از آنِ خود کرد. هیات داوران متشکل از چهار چهره فعال در سینمای آمریکا بود از جمله «جیمز شانی»، تهیهکننده «کارآموزِ» «علی عباسی» و «روزالین البی»، بازیگر مصری که او را با مجموعه تلویزیونی «رامی» میشناسیم.
«پیر پسر» قصه رابطه پدری قلدر (حسن پورشیرازی) و دو پسرش (حامد بهداد و محمد ولیزادگان) است. دو پسر مادرهای متفاوتی دارند که هر دو از زندگی پدر خارج شدهاند. پدر میانسال خانه گرانقیمتی دارد و از رفاه مالی برخوردار است. شغلی هم ندارد و زندگیاش را بیشتر وقف مواد مخدر و رابطه با تنفروشان، کارگران جنسی، میکند. تا اینکه با دیدن اتفاقی زنی هنرمند و جوان (لیلا حاتمی) تصمیم میگیرد ریل زندگیاش را عوض کند و هر چه شده این زن را به همسر سوم خودش بدل کند.
اکتای پسر بزرگ رضا براهنی، ادیب فقید ایرانی، است. به گفته خودش، همین رابطه فامیلی باعث شده بارها وزارت ارشاد جلوی پایش سنگ بیاندازد و مدتها طول کشید تا بتواند این فیلم را بسازد («پیرپسر» پس از «پل خواب» که در سال ۱۳۹۴ ساخته شد دومین فیلم بلند داستانی او در مقام کارگردان است.) همین رابطه اما حتما در تاثیر عمیق ادبیات داستانی بر اکتای نقش داشته است. در عنوانبندیِ پایانیِ «پیرپسر» فهرستی از آثار ادبی که از آن تاثیر گرفته میآید که مربوطترینش را احتمالا باید «براداران کارامازوفِ» داستایوسکی دانست. منظورم تنها بهخاطر اقتباس داستان فیلم نیست. فضای فیلم فضایی در سطح و اندازههای رمانهای نویسنده بزرگ روس است و تلاشش برای به تصویر کشیدن تلاطمات انسانی از همان جنس.
خط اصلی پیشبرنده روایت در فیلم داستان تبدیل شدن پدر با بازی خیرهکننده پورشیرازی به هیولایی بیمناک است که هر چه اطرافش هست، نابود میکند. اما این به معنی کمرنگ بودن سایر شخصیتها و یا زیر سایه رفتنشان نیست. لیلا حاتمی بازیای گیرا ارایه کرده و زنی را به تصویر میکشد که شخصیتی منفعل نیست، با اینکه در میان مثلث این خانواده گیرافتاده است. حامد بهداد در نقش پسر جوان روشنفکری که مدام مورد تحقیر پدر است و در جامعه نیز نمیتواند جایگاهی بیابد میدرخشد. او علیرغم تحصیلات بسیار باید در کتابفروشیای کارگری کند و مورد انواع تحقیرها توسط پسر صاحب همان مغازه قرار بگیرد. تصویر جوانی که مشکلات اجتماعی و پدرسالاری منفور باعث سد راه زندگی حرفهای، مالی، جنسی و عاطفیاش شده بیشک برای جوانان امروز ایران آشنا است و همچون حدیث نفسی که براهنی استادانه روایت میکند.
«پیرپسر» اما در ضمن به این علت خیرهکننده است که مرزهای ژانرهای رایج سینمای ایران را پشت سر میگذارد. دیگر هدف تصویر نوعی معصومیت انسانی نیست. دوربینِ براهنی قرار نیست خشونت آشکار ماجرا را بهصورت استعاری یا غیرمستقیم بیان کند. قصد دارم پایان فیلم را لو ندهم اما همینقدر بدانید که بخش قابلتوجهی از این فیلم ۱۹۰ دقیقهای سریری از خونریزی است که در آن کارگردان و بازیگران صاحب سبک بودن خود در زمینه نمایش خشونت را نشان میدهند.
اما اگر در «پیرپسر» این نمایش جسورانه محدود به سه مرد میماند در فیلم دیگری که لیلا حاتمی در آن نقش اول را دارد با قامت کمسابقه زن ایرانی در جایگاه مرتکبشونده خشونت، گیرم با ماهیت دفاعی، مواجه میشویم. «قاتل و وحشی» ساخته «حمید نعمتالله» در سال ۱۳۹۸ است، اما از همان سال در توقیف وزارت ارشاد بوده است. نمایش اخیر آن در جشنواره فیلمهای ایرانی نیویورک اولین نمایشش بود و طلسم چند سال عدم نمایش را شکست. لیلا حاتمی پیش از نمایش فیلم بهصورت تلفنی با حضار گفتوگو کرد.
«قاتل و وحشی» داستانی نسبتا ساده دارد و تقریبا تمام آن در یک آپارتمان میگذرد. زیبا (لیلا حاتمی) برای درست کردن گوشواره دخترش در شب ازدواج به آپارتمان جواهرسازی میرود و اما در آنجا اسیر باندی گانگستری به رهبری دو مرد (امین حیایی و شهرام حقیقتدوست) و یک زن (ستاره اسکندری) میشود. فیلم ماجرای برخورد او با این باند است. در جایی از فیلم موهای سر او را میتراشند و اینگونه است که فیلم در فضایی خاکستری از حجاب اجباری فرار میکند و لیلا حاتمی را در قامت زنی به تصویر میکشد که مقابل این باند میایستد و برای زنده ماندن و رسیدن به آغوش دخترش از هیچ اقدامی پرهیز نمیکند.
اما زیر پا گذاشتن کامل حجاب اجباری را در «کیک محبوب من» ساخته «مریم مقدم» و «بهتاش صناعیها» میبینیم. فیلمی که پیش از این نمایش موفقی در کشورهای اروپایی داشته و حالا در نیویورک نیز نمایش یافت. این فیلم قصه عشقی ساده و تاثیرگذار بین دو شهروند هفتاد و اندی ساله است: مهین (لیلی فرهادپور) که سی سال است بخاطر فوت همسرش تنها زندگی میکند و فرامرز (اسماعیل محرابی) که راننده تاکسیای است که او نیز مجرد است. شوهر مهین ارتشی بوده و او خود دنیای پیش از انقلاب را به نیکی بهخاطر دارد. روزی با افسوس به کافه هتلی در تهران میرود که زمانی پاتوق بهترین کنسرتها بود. در صحنهای دیگر میبینیم که با جسارت دختری را از دست گشت ارشاد نجات میدهد. بخش قابل توجهی از فیلم اما داستان ساده شام عاشقانهای است که در خانه مهین با حضور او و فرامرز صرف میشود. اینجا است که سادهترین امر میتواند بینهایت تکاندهنده باشد: تصویر معمولیترین ساعات زندگی، یعنی دو شهروند که با هم شرابی مینوشند و در خانه خود رقصی میکنند و البته زنی که حجاب ندارد سالها است در سینمای ایران ممنوع بوده است. امروز نیز کارگردانان و برخی سایر عوامل این فیلم تنها به جرم ساختن همین فیلم ممنوعالخروج شدهاند. بازی فرهادپور اینقدر تاثیرگذار بود که هیات داوران جایزهای ویژه تقدیم او کرد با اینکه اصلا جایزه بازیگری جزو دستورکار آن نبود.
از دیگر فیلمهای جشنواره که کارگردانش با انواع ممنوعیتها روبرو بوده «آشغالها و عروسکها» از «منیژه حکمت» است که جایزه ویژه هیات داوران را از آنِ خود کرد. راهی که حکمت در سالهای اخیر برای مقابله با ممنوعیتها برگزیده ساختن فیلمهایی با بودجههای پایین است و هنر او همین است که خلاقیتش را در همین قالب نیز میتواند نشان دهد. «آشغالها و عروسکها» قصه زن و شوهری (بهدخت والیان و محمد ولیزادگان) است که مسئول نگهبانی از کپه زبالهای هستند و اینکه چگونه میکوشند در همان فضا زندگی زیبایی برای خود بسازند. موفقیت حکمت در اینجا است که شخصیتهایش کلیشهای نیستند و باورپذیری خود را از دست نمیدهند. نه رقتبرانگیزند و نه قهرمانهایی مبالغهشده.
فیلمهای دیگر جشنواره نیز هر یک به نوبه خود نشاندهنده پتانسیلهایی دوامدارِ سینمای ایران بودند: «مسخرهباز» (۱۳۹۷) ساخته «همایون غنیزاده» و به تهیهکنندگی «علی مصفا» (که با حضور کارگردان نشان داده شد) نشان میدهد که ایران اکنون برای خودش «وس آندرسونی» دارد که تقلیدی هم نیست و صاحب سبک. «آواز بوقلمون» ساخته «متیو رنکینِ» کانادایی با همکاری چند سینماگر ایرانی است، از جمله «پیروز نعمتی»، نویسنده و بازیگر که در جشنواره حضور داشت و نشان میدهد که چطور کارگردانی در آن سوی جهان هم میتواند فیلمی به زبان فارسی و با الهام از سینمای ایران بسازد. این فیلم، که جایزه «دستاورد ويژه فنی یا هنری» جشنواره را گرفت، باید از خاصترین فیلمهای سینمای دیاسپورایی دانست.
و بالاخره فیلم اختتامیه جشنواره، «علت مرگ: نامعلوم» (۱۴۰۳) از «علی زرنگار» که در جشنواره شانگهای نامزد چند جایزه از جمله بهترین فیلم و کارگردانی شده بود و این اما از اولین نمایشهای غربی آن بود. این فیلم در ژانر آشنای فیلم جادهای است و موفق میشود هم روایتی قوی و گیرا ارایه کند که آدم را روی لبه صندلی نگاه میدارد و هم در عین حال معضلات مختلف سیاسی اجتماعی را بهتصویر بکشد، همچون مصایب افغانستانیهای مقیم ایران، بیاعتمادی بین اقشار مختلف جامعه و سرکوب جوانانِ معترض. اینکه فیلمی هر دوی اینها را با هم انجام دهد دستاوردی است قابلتوجه. بیهوده نیست که فیلم مورد توجه مخاطبین قرار گرفت و طبق رایگیری بین آنها بهعنوان بهترین فیلم انتخاب شد.
جشنواره فیلمهای ایرانی نیویورک پس از تنها سه دوره اکنون دیگر به نهادی به نوبه خود بدل شده و دستاورد مهم آن این است که بخشهای مختلف سینمای ایران را انگار در گفتوگو با یکدیگر گذاشتهاست. گفتگویی که متاسفانه فعلا در تهران ممکن نیست و باید در نیویورک انجام شود.
]]>هشدار: در این یادداشت داستان فیلم «صبحانه با زرافه» لو رفته است.
سینمای معاصر ایران را در سطح جهان معمولا یا با فیلمهای شاعرانه میشناسند و یا با درامهای تاثیرگذار. در سالهای اخیر که ایران پر از رنج و درد بوده این درسینما هم منعکس شده و بسیاری از فیلمهای مطرح مثل «برادران لیلا» یا «دانه انجیر معابد» تا مغز استخوان تلخ هستند. در نقطه مقابل، شاید کمتر ژانری به اندازه ژانرِ کمدی مهجور مانده باشد، آن هم در فضای خارج از ایران. اما در فرهنگی که سابقه طنازیاش به «سعدی» و «عبید زاکانی» میرسد استعدادهای کمدی هم موجودند و هر از چند گاهی پایشان به جشنوارههای جهانی هم باز میشود. مثلا «خوک» اثر «مانی حقیقی» که در زمستان ۱۳۹۶ در جشنواره «برلین» خوش درخشید.
حالا اما کمدی ایرانی دیگری پیدا شده که در گیشههای ایران خوب عمل کرده و در عین حال با فضای استادانه سورئال و آبزوردی که ساخته به خوبی گویای حالوهوای امروز ایران است: «صبحانه با زرافهها»، دومین ساخته سروش صحت، هنرمندی که سالها به عنوان نویسنده و بازیگر آثار کمدی معروف بود و حالا بار دیگر پشت دوربین رفته.
کمدی بودن البته به معنای تلخ نبودن نیست و بهترین کمدیهای ایرانی (مثل همان «خوک») از خاصیتهای این ژانر استفاده میکنند تا تلخی واقعی روزگار ما را به تصویر بکشند. «صبحانه با زرافهها» نیز در همین رده است. فیلمی است که با آن هم قهقهه میزنید و هم میخکوب میشوید و هم احتمالا اشکی میریزید.
داستان فیلم حول یک شب عروسی میگذرد. داماد، رضا (پژمان جمشیدی) از یک سو گیر سعید، برادر عروس (مجید یوسفی) افتاده که سختگیر است و میخواهد او در شب دامادیاش خیلی مطابق اصول باشد. تا جایی که به او اجازه خوردن شلیل هم نمیدهد که مبادا لباسهایش کثیف نشوند. از سوی دیگر دو نفر از دوستان داماد، پویا و شاهین (هوتن شکیبا و بیژه بنفشهخواه) و یکی از فامیلهای نزدیکش، مجتبی (بهرام رادان) به مراسم عروسی آمدهاند اما دل خوشی از فضای سنتی آن ندارند.
مراسم عروسی به همان سبک قدیمی است که خیلی از ایرانیان حتما تجربهاش را دارند: سالنها تفکیک جنسیتی شدهاند و مهمانها دور میزهایی نشستهاند و سرشان را با شیرینی و میوه گرم میکنند. هیچ چیز پویا و شاهین به این جمع نمیخورد: نه سبک کت و شلوارشان و پاپیونی که زدهاند و نه کوکایینی که در حیاط پیش از ورود به مراسم مصرف کردهاند. مجتبی هم بیشتر شبیه آن دو است تا شبیه فضای مراسم. فیلم از همینجا تضادی را نشانمان میدهد که نشانی از تناقضهای موجود در جامعه ایران امروز است: تضادی که از همان لحظه ورود سه مهمان بین آنها و فضای جمع احساس میشود. و البته سرگردانی داماد بین آنها و بین رضا در جریان مراسمی که خودش میگوید دو سال کار کرده تا خرجش را بدهد.
پویا و شاهین نهایتا موفق میشوند رضا و مجتبی را از مهمانها دور کنند و به موتورخانه بکشند. رضا که به حکم برادر زنش، شلیل هم نمیخورد حالا میافتد به مصرف کوکایین و همین دچار دردسرش میکند. حال داماد بد میشود و نیاز به کمک پزشکی (هادی حجازیفر) میشود که از دوستان شاهین است. بقیه فیلم روایتگر شبی پرماجرا یا بهقول پزشک «خیلی دارک» است که بر زندگی همهشان تاثیر میگذارد.
هنرمندانهترین ویژگی «صبحانه با زرافهها» آن فضای ابزوردی است که آدم را یاد نمایشنامههای «ساموئل بکت» و رمانهای «آلبر کامو» میاندازد. ابزوردیسم در عالم فلسفه به نظریهای گفته میشود که جهان را غیرمنطقی و بیمعنی میداند و میتوان آنرا جزو مکاتب هیچانگاری یا نیهیلیسم دانست. در جهان هنر (و بهخصوص نمایش) اما ابزوردیسم بهگونهای تحت تاثیر سورئالیسم اطلاق میشود که در آن شخصیتها بهدنبال معنی نیستند و رویدادها از منطق معمولی داستانی پیروی نمیکنند. هنر سروش صحت این است که در «صبحانه با زرافهها» در حین استفاده از عناصر ابزورد (مثلا اینکه یکی از شخصیتها از چند طبقه به پایین پرت میشود اما آسیبی نمیبیند) خط روایی داستان را حفظ کرده تا فیلم مجبور نباشد بین دوگانه کاذب «گیشهای و هنری» انتخاب کند. به بیان دیگر، هم دیدنی است و هم عمیق. هم قصهگو است و هم فلسفی. تعلیق معنا و بهتر بگوییم پرسشگری درباره معنی نیز بیشتر در محتوای فیلم مطرح میشود تا در علایم داستانی آن.
فیلم از قالبهای زیر ژانر معروف به «بادی فیلم» یا «سینمای رفقا» نیز استفاده میکند. یعنی سینمایی که روایتگر روابط بین چند دوست معمولا همجنس و معمولا مرد است. این زیرژانر اغلب در فیلمهای کمدی پیدا میشود و هدف از آن کاوش در بغرنجیهای عاطفی رابطه دوستان با همدیگر و احتمالا قرار دادن مردانگی در بوته بررسی و نقد است. در «صبحانه با زرافهها» نیز این فضای مردانه مورد کاوش قرار میگیرد. کل فیلم حول شب ازدواج میگذرد، گرچه هرگز عروس را نمیبینیم. شاهین مطلقه است و پویا در رابطهای قرار دارد که در جریان فیلم در بحران قرار میگیرد. پزشک چند بار طلاق گرفته و حالا همسری دارد که مدام او را با تلفن میپاید. در جریان فیلم چند بار زنانی سر راه شخصیتها قرار میگیرند و در یک مورد تلاش دوجانبه اغوا بین این چند زن و چند مرد صورت میگیرد. در این مورد نیز شاهد عنصری ابزورد و سورئال هستیم: دو طرف به تقلیدی مندرآوردی از زبان ایتالیایی دست میزنند و اینگونه با هم لاس میزنند.
عنوان فیلم به خودیِ خود، حسی سورئال دارد. این عنوان از دیالوگی در موتورخانه گرفته شده که در آن داماد و دوستانش که پس از چند خط کوکایین زدن در حال و هوای خاصی هستند رویای اینرا میبافند که گذارشان شاید روزی به لانگاتا بیفتد: از حومههای نایروبی، پایتخت کنیا، که در آن هتل معروفی هست که مهمانان در آن با زرافهها میپرند و حتی صبحانه میخورند. این هتل واقعا وجود دارد و افسانه نیست. ابزوردیسم اما اینجا خودش را بهطور ظریفی نشان میدهد: مثلا داشتن چنین آرزویی در شرایط اقتصادی ایران. یعنی دامادی که میگوید دو سال دویده تا این مراسم عروسی معمولی را برگزار کند چطور قرار است برای ماه عسل به چنین هتلی برود (میدانیم که اقامت در این هتل شبی ۱۲۰۰ تا ۲۵۰۰ دلار آب میخورد.) یا اینکه به محض گفتن نام «لانگاتا»، مجتبی میگوید که میداند آنجا کجا است و توضیحش این است که «من چون راننده اسنپم آدرسها را بلدم.»
این نوع از تعلیقهای خفیف منطق داستانی در فیلم بسیارند اما در همین سطح خفیف میمانند. یعنی غریبند اما محیرالعقول نیستند. همینگونه است که «صبحانه با زرافهها» موفق میشود مصائب ایران امروز را در قالب طنز تلخ به تصویر بکشد. ایده اصلی فیلم انگار این است که نشان دهد چطور زندگی در ایران امروز مثل زیستن در دنیایی سورئال است؛ دنیایی که در آن رانندههای اسنپ آدرسهای کنیا را حفظند و شخصیتها ناگهان به زبان ایتالیایی نطق میکنند. در عین حال اما تلخی این شرایط روشن است: انگار یک خط ممتد داستان این است که بیشتر این شخصیتها بدون کوکایین زدن تاب گذران زندگی روزمره را ندارند.
«صبحانه با زرافهها»، حضوری در جشنوارههای بینالمللی نداشته اما اخیرا چند نمایش ویژه در آمریکا با حضور «بهرام رادان» که از بازیگران اصلی فیلم است داشت. فیلم در شهرهای بوستون، نیویورک و واشنگتن نمایش داده شد. در نیویورک این فیلم ماه گذشته بهعنوان پیشنمایشی در آستانه سومین جشنواره فیلمهای ایرانی نشان داده شد که اخیرا در سینما «آیافسی» در این پایتخت فرهنگی آمریکا برگزار شد. رادان خود در این نمایشها حضور داشته و در نیویورک در جلسه پرسشوپاسخ به سوالهای بسیار حضار پاسخ داد. بینندگان فیلم هم از میان ایرانیان شهر بودند و هم از میان علاقمندان غیرایرانیِ سینمای ایران. واکنشها به آن عموما مثبت بود تا جایی که یک نمایش اضافه برای آن ترتیب داده شد. واقعیتهای دشوار جامعه ایران را در قالب گزارش و خبر و مستند بسیار شنیدهایم. «صبحانه با زرافهها» اما مجالی است برای دیدن آن در قالب طنزِ تلخ.
]]>چهار سال ریاستجمهوری کارتر اینقدر مملو از رویدادها و تصمیمات بزرگ است که تا ابد مورد مناقشه باشد
جیمی کارتر، سی و نهمین رئیسجمهور آمریکا و برنده جایزه صلح نوبل، در سن ۱۰۰ سالگی در منزلش در شهر کوچک پلینز در ایالت جورجیا درگذشت. برای ایرانیان او تا ابد به عنوان رئیسجمهوری به یاد خواهد ماند که هنگام سقوط شاه، انقلاب ۵۷ و برپا شدن جمهوری اسلامی سر کار بود و تصمیماتش ناگزیر بر نتیجه آن رویدادها تاثیر گذاشتند. اما کارتر همانقدر برای ایران اهمیت داشت که ایران برای کارتر. طرفه آنجا که او نهایتا در گرداب «بحران گروگانگیری» که جمهوری اسلامی برایش درست کرد، غرق شد و از میان رفت تا جزو روسای جمهور تکدورهای تاریخ آمریکا باشد. دوران کارتر البته در ضمن مملو از رویدادها و تصمیمات دیگری بود که باعث شده میراث او پر از مناقشه باشد: از سیاستهایش در زمینه انرژی تا میانجیگری برای رسیدن به صلح تاریخی اسرائیل و مصر؛ از پایان دادن به حاکمیت آمریکا بر کانال پاناما تا برخورد با حمله افغانستان به دست شوروی. کارتر به راستی مورد مناقشهترین رئیسجمهور آمریکا، حداقل در قرن بیستم، بود. حامیانش پیشرو بودن برخی تصمیماتش را میستودند و او را به عنوان رئیسجمهوری به یاد میآوردند که بر غلبه جناح نژادپرست جنوب بر حزب دموکرات خاتمه داد؛ مخالفینش او را به عنوان رئیسجمهور ضعیفی به شمار میآورند که گذاشت روحالله خمینی به قدرت برسد و ۴۴۴ روز دیپلماتهای آمریکایی را گروگان بگیرد. در ردهبندیهای تاریخدانان و عالمین سیاسی از روسای جمهور، کارتر در جایگاه «پایینتر از متوسط» قرار دارد؛ گرچه معلوم نیست قضاوت تاریخ در آینده چه بگوید.
از بادام زمینی تا نیرو دریایی
جیمز ارل کارتر جونیور در روز اول اکتبر ۱۹۲۴ در بیمارستانی در قریه کوچک پلینز در ایالت جورجیا به دنیا آمد؛ همان شهری که تا روز آخر حیات نیز در آن میزیست و حتی در دهمین دهه عمر هم مثل دوران کودکی گاه دستی در کشاورزی در مزرعه بادام زمینی خانوادگیاش در آنجا داشت. مادرش پرستار بود و در همان بیمارستانی کار میکرد که کارتر در آن به دنیا آمد. همین بود که کارتر اولین رئیسجمهور تاریخ آمریکا شد که متولد بیمارستان است. پدرش، جیمز ارل کارتر سینیور، هم متولد جورجیا بود و از کودکی در پلینز زندگی میکرد. پدر، که در جنگ جهانی اول جنگیده بود، اهل کسب و کار بود و به دنیای سیاست هم وارد شد. در ژانویه ۱۹۵۳ به عنوان نماینده مجلس ایالتی جورجیا انتخاب شد اما چند ماه بعد در سن ۵۸ سالگی درگذشت تا حرفه سیاسیاش زود تمام شده باشد.
نسب کارترها به مهاجری انگلیسی به نام توماس کارتر باز میگردد که در سال ۱۶۳۵ به ویرجینیای آمریکا مهاجرت کرد. چندین نسل از این خاندان مثل بسیاری سایر سفیدپوستان جنوب کشت پنبه میکردند. پلینز در زمان تولد جیمی ۶۰۰ نفر جمعیت داشت و رو به رشد بود. پدر در کارش موفق بود و هم مغازهای اداره میکرد و هم در کشاورزی به سود رسیده بود. در این دوران ایالات جنوبی آمریکا، از جمله جورجیا، سیاستهایی داشتند که باعث میشد سیاهپوستان از بیشتر حقوق مدنی محروم باشند و در جایگاهی پایینتر از شهروندان درجه دوم قرار داشته باشند. پدر جیمی به شدت طرفدار این سیاستها بود اما به او اجازه میداد با کودکان کارگران سیاهپوست مزرعه دوستی کند. از جمله زارعین سیاهپوست آن روزها زنی به نام ریچل کلارک بود که کارتر خود میگفت او را «بهتر از مادرم میشناسم» و خطاب به او گفت: «تو دلیل این هستی که من اینی که هستم شدم.»
جیمی از نوجوانی در کار کشاورزی بود. قطعهای از زمین پدر را گرفت و آنجا بادام زمینی درست میکرد و میفروخت. در همان خردسالیاش «رکود بزرگ» از راه رسید تا رونق قبلی پلینز از میان برود. اما فرانکلین روزولت، رئیسجمهور دموکرات، با یارانههای کشاورزی که به عنوان بخشی از «طرح نو» به خانوادههایی مثل کارترها داد اوضاع را بهتر کرد. جیمی در سال ۱۹۴۱، در اوج جنگ جهانی دوم و در آستانه ورود آمریکا به آن، از دبیرستان فارغالتحصیل شد. او تحصیلات دانشگاهیاش را در «کالج جنوب غربی جورجیا» که در همان نزدیکی بود در رشته مهندسی آغاز کرد اما آرزویش تحصیل در آکادمی نیرو دریایی آمریکا بود. این آرزو پس از دو سال محقق شد. کارتر در سال ۱۹۴۶ از این آکادمی، واقع در ایالت مریلند، با مدرک لیسانس فارغالتحصیل شد. همانجا بود که عاشق روزالین اسمیت، دوست خواهرش، شد و بلافاصله پس از فارغالتحصیلی با هم ازدواج کردند. روزالین ۹۵ ساله، که او هم متولد همان قریه کوچک پلینز بود، اکنون مهمترین بازمانده جیمی کارتر است.
جیمی جوان پس از فارغالتحصیلی وارد نیرو دریایی شد و در ناوگان آمریکا در اقیانوسهای اطلس و آرام خدمت کرد. در این سالها او و همسرش مدام از ایالتی به ایالت دیگر میرفتند: ویرجینیا، هاوایی، کنتیکت، نیویورک و کالیفرنیا. سوار بر ناوگان آمریکا که حالا قویتری ناوگان جهان بدل بود او به نقاط مختلف جهان هم رفت: از جمله سواحل چین در سالهای پرتلاطمی که منتهی به جنگ کره در سال ۱۹۵۰ شد.
اما در ژوئيه ۱۹۵۳ که پدرش از سرطان لوزالمعده درگذشت، زندگی کارتر عوض شد. او به جورجیا بازگشت و اداره مزرعه بادام زمینی خانواده را به عهده گرفت. پدر با بدهی بالایی از دنیا رفته بود و در نتیجه ارث چندانی برای جیمی و دو خواهر و یک برادرش باقی نماند. جیمی و روزالین و سه پسری که در این فاصله به دنیا آمده بودند در حالی به پلینز بازگشتند که باید چند سالی در مسکن دولتی زندگی میکردند.
فعال محلی
در پی جنگ جهانی دوم دیری نکشید که جنبش برابریطلبی شهروندان سیاهپوست آمریکا بالا گرفت. سیاهانی که در جریان آن جنگ بزرگ زیر پرچم آمریکا به شکست نظام نژادپرست آلمان نازی کمک کرده بودند حالا نمیخواستند بیحقوقی و نابرابری در کشور خودشان را تحمل کنند. در سال ۱۹۵۴ رای تاریخی دیوان عالی آمریکا در پرونده «براون علیه اداره آموزش و پرورش» امیدی برای طرفداران برابری شد.
کارتر از جمله جوانان سفیدپوست نسل جدید جنوب بود که مخالف قوانین نژادپرستانه و همدل با جنبش حقوق مدنی بودند (در سالهای آینده بیل کلینتون دیگر جوان سفیدپوست جنوبی ایچنینی میبود.) او اما در عین حال نظراتش را هر جایی نمیگفت و هر جا به نفعش بود مواضع نژادپرستانه میگرفت. کارتر مثل پدر وارد دنیای سیاست محلی شد و میدانست که اگر به عنوان طرفدار حقوق سیاهان مطرح شود اقبالش محدود میشود. در سال ۱۹۶۲ او در اولین انتخابات زندگیاش شرکت کرد. ابتدا بخاطر تقلب رئیس محلی حزب دموکرات شکست خورد و سپس با اعتراض موفق شد به پیروزی برسد و وارد مجلس سنای ایالتی جورجیا شود و تا سال ۱۹۶۷ همانجا خدمت کرد.
او از همان ابتدا اما آمال بزرگتری در سر داشت و به فکر ورود به کنگره آمریکا یا فرمانداری ایالت بود. در سال ۱۹۶۶ نامزد فرمانداری شد. در آن روزها حزب دموکرات در ایالات جنوبی مثل جورجیا در اختیار طرفداران پر و پا قرص تبعیض علیه سیاهپوستان بود در حالی که حزب جمهوریخواه، که اولین رئیسجمهورش، آبراهام لینکلن، صادرکننده فرمان آزادی بردگان بود، پیشینه متفاوتی داشت. در جنوب اما جمهوریخواهان جایگاهی نداشتند و تمام سمتها متعلق به حزب دموکرات بود و امثال کارتر اگر میخواستند تغییری ایجاد کنند باید از درون حزب وارد عمل میشدند.
در سال ۱۹۶۶ کارتر در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات برای فرمانداری جورجیا نامزد شد اما با کسب ۲۰ درصد آرا سوم شد و شکست خورد. نتیجه این شکست افسردگی و روی آوردن به فعالیت مذهبی بود. در همین سالها بود که او اعلام کرد مسیحی «دوباره متولد شده» است و آخرین فرزندش، ایمی، در سال ۱۹۶۷ به دنیا آمد.
چهار سال بعد او اینبار مقابل کارل سندرز، فرماندار سابق لیبرالماب، قرار گرفت و در دور دوم انتخابات مقدماتی با ۵۹ درصد آرا پیروز شد. کارتر زیرکانه سعی کرده بود در فضای ملتهب جنوب خودش را هم طرفدار حقوق سیاهان جلوه دهد و هم اکثریت سفیدپوست را از خود نراند. او از یک سو با چهرههای مهم جامعه سیاهان همچون مارتین لوتر کینگ سینیور (پدر مارتین لوتر کینگ جونیورِ معروف) دیدار کرده بود و از سوی دیگر از جورج والاس، فرماندار ایالت آلاباما که به دفاع بیشائبه از نژادپرستی و قوانین تبعیضآمیز معروف بود تعریف کرده بود. او وعده داد که والاس را برای سخنرانی به جورجیا دعوت میکند. کارزار انتخاباتی که پیش رفت کارتر بیش از پیش از تاکتیکهای نژادپرستانه علیه سندرز استفاده کرد. او در واقع میکوشید پوپولیستی باشد که سندرز را بخاطر ثروت و ارتباطاتش با رهبری ملی حزب دموکرات (که هر روز بیشتر مخالف قوانین تبعیضآمیز میشد) زیر ضرب بگیرد. کارزار کارتر عکسهایی از سندرز در حال شادی در کنار بازیکنان سیاهپوست بسکتبال منتشر کرد. کار به جایی رسید که کارتر علنا به سندرز حمله کرد که چرا از مارتین لوتر کینگ جونیور پشتیبانی میکند. روی هریس، نژادپرست افراطی و بنیاگذار «شورای شهروندان سفیدپوست جورجیا» از چهرههایی بود که در لحظه آخر از کارتر حمایت کرد.
نتیجه انتخابات پیروزی کارتر بود. او اما با اینکه با اتکا بر نژادپرستی پیروز شده بود در عمل سیاستهایی متفاوت پیشه کرد و در همان اولین سخنرانی فرمانداریاش در ژانویه ۱۹۷۱ وعده داد که «زمان تبعیض نژادی به پایان رسیده است.» این باعث بهت بسیاری از حامیان نژادپرستش شد و باعث شد چهار سال فرمانداری دشواری داشته باشد. کارتری که از دیدار رقیبش با مارتین لوتر کینگ انتقاد کرده بود حالا تصویری از این رهبر حقوق مدنی و برنده جایزه نوبل صلح را به همراه چند چهره دیگر به ساختمان کنگره جورجیا افزود؛ اتفاقی که باعث خشم گروه نژادپرست و تروریستی «کو کلاکس کلان» شد.
از جمله تصمیمات کارتر در این سالها که خود بعدا از آن ابراز پشیمانی کرد دفاعش از مجازات اعدام بود. در سال ۱۹۷۲ که دیوان عالی آمریکا حکم داد قوانین جورجیا در مورد اعدام مغایر با قانون اساسی هستند، کارتر میتوانست این مجازات را به پایان برساند. او اما قوانین جدیدی ارائه کرد که همچنان شامل مجازات اعدام میشدند. این ایالت تا همین امروز هم مجازات اعدام دارد و در هنگام نوشته شدن این خطوط حداقل ۳۷ مرد و یک زن در جورجیا منتظر اعدام هستند.
از نکات مثبت این چهارسال اما اقداماتش در زمینه محیطزیست بود که از مشخصههای زندگی سیاسی او شد.
کاخ سفید
طبق قوانین آن روزها دوره فرمانداری چهار ساله بود. کارتر پس از پایان یک دوره تنها یک راه برای پیشرفت سیاسی داشت: خیز برداشتن به سوی ریاستجمهوری. در آن سالها آرایش سیاسی آمریکا در حال تغییر بنیادین بود. رهبری حزب دموکرات هر چه بیشتر به دست مدافعین حقوق مدنی میافتاد و همین بود که سفیدپوستان طرفدار تبعیض در جنوب با کوچی تدریجی این حزب را ترک میکردند و جمهوریخواه میشدند. اما کارتر در حالی باید جایی برای خود در میان دموکراتها پیدا میکرد که این روند هنوز در حال انجام بود و چهرهای مثل والاس مهمترین رقیب او در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات بود. کارتر جزو نمایندگان حزب در کنگره سال ۱۹۷۲ آن بود و میکوشید خود را در جناح محافظهکار آن مطرح کند. تلاشش برای رسیدن به ریاست «انجمن سراسری فرمانداران» به نتیجه نرسید اما در سال ۱۹۷۴ رئیس کارزارهای انتخاباتی دموکراتها برای کنگره و فرمانداریها شد. با مطرح شدن بحران واترگیت و استعفای ریچارد نیکسون، دموکراتها فرصت خوبی داشتند تا در انتخابات ۱۹۷۶ بر جانشین نیکسون، جرالد فورد، پیروز شوند.
کارتر جاهطلب حالا ۵۰ ساله بود. او در دسامبر ۱۹۷۴ با حضور در «باشگاه ملی مطبوعات» در واشنگتن نامزدی خودش را اعلام کرد. در این میان ۱۶ نامزد دیگر نیز حاضر بودند و شانس پیروزی کارتر بسیار پایین دانسته میشد. در مقابل بسیاری سایر نامزدها او آنقدر ناشناخته بود که مخالفینش او را «جیمی دیگه کیه؟» (Jimmy Who?) مینامیدند. کارتر اما از صحنه به در نشد و عبارت معروف آن سالهایش شد: «اسم من جیمی کارتر است و نامزد ریاستجمهوری هستم.»
این جسارت در عمل جواب داد و کارتر خیلی زود به یکی از نامزدهای اصلی بدل شد. به زودی معلوم شد که آرای والاس در حزب دموکرات محدودتر از آن است که تصور میرود. کنگره حزب که در ژوئيه ۱۹۷۶ در نیویورک برگزار شد، کارتر با ۳۹ درصد در صدر قرار گرفت و پیروز شد. در انتخابات نهایی در ماه نوامبر، کارتر با نتیجهای بسیار نزدیک و رای ۵۰.۱ درصد بر فورد پیروز شد تا سی و نهمین رئیسجمهور آمریکا شود. کارتر موفق شد هم در ایالات سنتی دموکراتها در جنوب (به جز ویرجینیا) پیروز شود و در هم در ایالتهای چرخشی مهم شمالی همچون نیویورک، اوهایو و پنسیلوانیا. او تا امروز آخرین رئیسجمهور دموکراتی است که توانسته در اکثریت ایالات جنوبی پیروز شود.
رئیسجمهور قوی یا ضعیف؟
در سالهای پسین عمر وقتی جاناتان آلترِ تاریخدان از کارتر پرسید که بزرگترین افسانه راجع به دوران ریاستجمهوری او چیست، او پاسخ داد: «اینکه میگویند من ضعیف بودم. من خیلی تصمیمات جسورانه گرفتم که اعمال تقریبا تمامشان سخت بود و خیلی هم محبوب نبودند.»
آلتر این تصمیمات را چنین فهرست میکند: بخشودن سربازانی که در دوره جنگ ویتنام بخاطر سرپیچی از نظام خدمت وظیفه فراری بودند، اعمال مقررات جدید در زمینه حفظ انرژی، تغییر قواعد تعیین قیمت بنزین، لغو سدها و سایر پروژههای آبی، کاهش نیروهای آمریکا در کره جنوبی، لغو پروژه رآکتور رودخانه کلینچ، لغو بمبافکن بی ۱ و بمب نورتونی، امضای معاهده کانال پاناما، بازگرداندن تاج سنت استفن (نماد تاریخی مجارها) به مجارستان کمونیست، کاهش بودجه، انتصاب رئیس هیات مدیره بانک ذخایر فدرال با هدف افزایش نرخ بهره، اعمال تحریم غلات (علیه شوروی)، تحریم المپیک تابستانی مسکو ۱۹۸۰، بازگرداندن ثبت نام برای نظام خدمت وظیفه، عدم حمله نظامی به ایران، اسکان دادن به پناهندگان کوبایی و جلوگیری از توسعه دهها میلیون هکتار زمین در آلاسکا.
کتاب زندگینامه کارتر به قلم آلتر در سال ۲۰۲۰ منتشر شد و نویسنده به روشنی با رئیسجمهور دموکرات همدلی دارد. اما حتی بدون همدلی و مستقل از قضاوتمان راجع به کارتر روشن است که او رئیسجمهوری بود که در چهار سال زمامداری مجبور به گرفتن تصمیمات بسیاری بود و ابایی از اتخاذ این تصمیمات نداشت. مثلا تنها در روز دوم حضورش در کاخ سفید بود که با صدور بیانیه ۴۴۸۳ سربازان فراری از خدمت وظیفه (بخاطر اعتراضشان به جنگ ویتنام) را بخشید تا هزاران نفر از شهروندان آمریکایی آیندهای جدید پیدا کنند.
کارتر دو وزارتخانه جدید انرژی و آموزش و پرورش را بنیان نهاد. او «سیاست ملی انرژی» را اجرا کرد و اقداماتی بیسابقه در زمینه فنآوریهای جدید انجام داد. تاریخ به یاد دارد که نهاد حفظ محیط زیست را نه او که نیایش، نیکسونِ جمهوریخواه، بنیان نهاده بود. اما کارتر اینقدر روشنبین بود که پنلهای انرژی خورشیدی در کاخ سفید به کار گذاشت؛ پنلهایی که رئیسجمهور بعدی، رونالد ریگان، آنها را حذف کرد.
در عرصه خارجه، او حداقل سه دستاورد مهم دارد. اول، میانجیگری در مذاکرات کمپ دیوید بین مناخم بگین، نخستوزیر اسرائيل و انور سادات، رئيسجمهور مصر که نتیجه آن توافق تاریخی صلح بین دو همسایه متخاصم بود. مصر اولین کشور عربی بود که اسرائیل را به رسمیت میشناخت. دوم، امضای معاهدههای کانال پاناما در سپتامبر ۱۹۷۷ با ژنرال عمر توریخوس، فرمانده گارد ملی پاناما. این کانال از ۱۹۰۳ در سیطره آمریکا بود و حالا آمریکا وعده داد که از سال ۱۹۹۹ کنترل آن به کشور مستقل پاناما سپرده شود. سومین دستاورد برقراری روابط دیپلماتیک با جمهوری خلق چین بود که در سال ۱۹۷۹ ممکن شد و نتیجه نمادینش سفر تاریخی دنگ ژیائوپینگ، رهبر وقت پکن، به واشنگتن بود. در این مورد آخری البته کارتر تنها کاری را ادامه داد که بیشترش را نیکسون و وزیر خارجهاش، هنری کیسینجر، با سفر تاریخی به پکن و دیدار با مائو تسهتونگ انجام داده بودند. کارتر در ضمن در سال ۱۹۷۸ به نیجریه رفت تا اولین رئیسجمهور تاریخ آمریکا باشد که به آفریقای جنوب صحرایی میرود.
کارتر رئیسجمهوری بود بداقبال. در اقتصاد داخلی او با رکود تورمی روبرو بود که بدترین کابوس هر رئيسجمهوری است: تورم و بیکاری بالا و رشد پایین اقتصادی. در مارس ۱۹۷۹ بحران هستهای جزیره سهمایلی در رآکتوری در ایالت پنسیلوانیا درگرفت که بزرگترین حادثه اینچنینی تاریخ آمریکا محسوب میشود. اینکه رئیسجمهوری طی یک سال هم این بحران داخلی را داشته باشد، هم انقلاب ایران و بحران گروگانگیری، هم انقلاب نیکاراگوئه و هم حمله شوروی به افغانستان غیر قابل تصور مینماید.
در عرصه مهم روابط با شوروی او با مذاکرات موفق «سالت ۲» به توافق تاریخی وین ۱۹۷۹ رسید که سیاست کاهش تنشها و کنترل تسلیحات روسای جمهور قبلی را ادامه میداد. اما حمله شوروی به افغانستان همه چیز را عوض کرد. نه تنها مجلس سنا حاضر به تصویب آن توافق نشد که کارتر مجبور شد به سیاست «دتانت» (کاهش تنش) با شوروی خاتمه دهد و با تحریم کامل غلات به سراغ آن برود، المپیک مسکو را تحریم کند و با اعلام «دکترین کارتر» در ژانویه ۱۹۸۰ ابرقدرت را تهدید به درگیری نظامی در خلیج فارس کند. درگیری شوروی در جنگ دوم یمن در سال ۱۹۷۹ و انقلاب نیکاراگوئه و به قدرت رسیدن دولتی چپ در نزدیکی آمریکا که انگار کوبای جدیدی بود از دیگر چالشهای آن سال پرماجرا بودند.
بیشک اما مهمترین چالش پیش روی کارتر و جریانی که نهایتا او را زمین زد انقلاب ۵۷ بود.
کارتر و ایران
موضوع کارتر و ایران سالها هم در ایران و هم در آمریکا پرجنجال بوده است و باعث شده بسیاری به دامن تئوریهای توطئه و ادعاهای بیبنیان بیافتند. اما آنچه مبرهن است این واقعیت است که کارتر از ابتدای درگرفتن بحرانهایی که نتیجهاش انقلاب ۵۷ و برقراری جمهوری اسلامی است سرکار بود و سیاستهایش بیشک در تعیین نتیجه نهایی نقش داشتند.
پرداختن به تمام ابعاد سیاستهای کارتر در این دوران ممکن نیست و این مطلب هنوز مورد بررسی تاریخدانان و کارشناسان است. داریوش بایندر، دیپلمات سابق دوران شاه، در کتاب اخیر خود «شاه، انقلاب اسلامی و آمریکا» به ابعاد مختلف این موضوع پرداخته است. کتابهای دیگری توسط تاریخدانان مطرحی همچون یرواند آبراهامیان و رهام الوندی نیز در دست کار هستند. کامبیز فتاحی، خبرنگار بی بی سی، در سال ۲۰۱۶ با ساختن مستندی راجع به روابط دیرین خمینی با آمریکا و پیغامهایی که در چند روز مانده به انقلاب برای دولت کارتر فرستاده بود باعث گفتگوی علنی بیشتر در این موضوع شد.
کارتر با وعده حقوق بشر سر کار آمده بود و بسیاری انتظار داشتند همان کاری را بکند که کندی قبلا انجام داده بود: فشار به شاه برای تغییر سیاستهایش در زمینه حقوق بشر. اما چنانکه بایندر با اتکا به منابع نشان میدهد در عمل کارترِ پراگماتیک این وعدهها را کنار گذاشته بود و قاطعانه از شاه اعلام حمایت کرد. بایندر اصرار دارد که تغییراتی که شاه در سالهای آخر انجام داد نه تحت فشار کارتر که بخاطر عوامل متعدد دیگر بودند: از بیماری سرطان گرفته تا واکنش شاه به تغییرات دموکراتیک در اسپانیا در پی درگذشت ژنرال فرانکو.
اما شکی نیست که احساس شاه که کاخ سفید بر خلاف زمان نیکسون پشتش نیست در تصمیمگیریهای او نقش داشت. کارتر هم در کاخ سفید میزان شاه ملکه و ایران شد و هم شب سال نوی ۱۹۷۸ را در تهران گذراند. در آن شب او در سخنرانی کذایی معروفش از ایران به عنوان «جزیره ثبات» منطقه نام برد. اما وقتی نهضت انقلابی در ایران بالا گرفت شماری از چهرههای وزارت خارجه آمریکا و میز ایران آن تا درجهای با این انقلاب همدلی داشتند و شاه را فردی خودخواه و دیکتاتور میدانستند. این عوامل البته موفقیت محدودیتی در تعیین سیاست آمریکا داشتند مگر تغییرات کوچکی مثل ممنوعیت فروش ادوات ضدشورشی به ایران.
اما آنچه مسلم به نظر میرسد این است که کارتر متوجه خطر خمینی نبود و لزومی نمیدید که واشنگتن کاری برای جلوگیری از به قدرت رسیدن او انجام دهد. مذاکرات فرستادههای دولت کارتر با ابراهیم یزدی، از نزدیکترین مشاورین وقت خمینی، نیز در این زمینه نقش داشت؛ و این مذاکرات با دستور کارتر ممکن شده بودند. مدتی پس از رفتن شاه و چند روز پیش از بازگشت خمینی به تهران، در روز ۲۷ ژانویه، آیتالله از نوفلوشاتو به کارتر پیام داد. وعده خمینی این بود که اگر هم شاپور بختیار برود و انقلابیون به قدرت برسند، ایران همچنان به آمریکا نفت خواهد فروخت و مشکل خاصی با این کشور نخواهد داشت.
این فکر که آینده ایران باید بر اساس نوعی سازش بین خمینی و ارتشی تعیین شود که امکانات بسیار داشت و تحت تعلیمات آمریکاییها بود در ماههای منتهی به انقلاب از چند سو مطرح شده بود.
ویلیام سالیوان، سفیر وقت آمریکا در تهران، در ۹ نوامبر ۱۹۷۸ گزارش معروفی را با عنوان «فکر کردن به آنچه فکرنکردنی است» به کاخ سفید فرستاد. استدلال او این بود که آمریکا باید شاه و ژنرالهای ارشد او را از ایران خارج کند و سپس توافقی بین خمینی و فرماندهین پایینرتبه ارتش فراهم کند. کارتر البته نه تنها دل خوشی از این پیشنهاد نداشت که جسارت آنرا برنتابید و رابطهاش با سالیوان خراب شد. اما سالیوان تنها نبود. در ۹ ژانویه ۱۹۷۹، دیوید آرون، معاون مشاور امنیت ملی، گفت کودتا علیه بختیار و توافق بین ارتش و خمینی برای کنار زدن شاه میتواند نتیجه خوبی باشد. کارتر در آن روزها رابرت هویزر را به عنوان فرستاده نظامیاش به ایران فرستاده بود تا با سران ارتش گفتگو کند. به نظر میرسد هویزر اتفاقا ارتش را تشویق به حفظ چارچوب کلی در ایران کرده بود و آنرا از کودتا بر حذر داشته بود؛ گرچه تمامی ابعاد ماموریت مرموز هویزر هنوز معلوم نیست.
به هر روی، نتیجه جو کلی این بود که آمریکاییها شاه را تشویق به ترک ایران کردند. کارتر در روز ۳ ژانویه در دفترچه یادداشتهای روزمره خود جملهای تاریخی نوشت که تفکر او را به خوبی نشان میدهد: «اگر ایران حقیقتا غیرمتعهد باشد این لزوما به معنی نتیجه بدی برای آمریکا نیست.» به نظر میرسد کارتر در کنفرانس گوآدلوپ که از فردای این یادداشت در این جزیره دریای کارائیب برگزار شد همین موضع را با سه رهبر غربی دیگر (هلموت اشمیت، جیمز کالاهان و والری ژسکاردستن) دیگر در میان گذاشت. تفکر غالب در این هفتههای سرنوشتساز این بود که ایرانِ بدون شاه غیرمتعهد خواهد بود و هرگز به دست کمونیستها و حامیان شوروی سپرده نمیشود.
در عمل نیز ایران مدت کوتاهی پس از به قدرت رسیدن خمینی به جنبش غیرمتعدها پیوست؛ اما چنانکه تحولات بعدی نشان داد تغییر جهت ایران قطعا «نتیجه بدی» نه فقط برای آمریکا که برای خود کارتر نیز بود.
در ۲۲ اکتبر ۱۹۷۹ کارتر پس از فشار بسیار از سوی دوستان آمریکایی شاه به او اجازه داد برای درمان سرطانش به نیویورک بیاید. طرفداران خمینی در پاسخ به این حرکت دست به یورش به سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلماتهای این کشور زدند؛ رویدادی که آمریکا، ایران و حتی جهان را تغییر داد. کارتر ۱۰۰ روز تمام به ندرت کاخ سفید را ترک میکرد. در همان روزهای اول بحران وعده داد که دست به حمله نظامی نزند و به باور برخی کارشناسان، این عملا خیال جمهوری اسلامی را راحت کرد که خطر دخالت نظامی آمریکا علیه حکومت جدید وجود ندارد. در آوریل ۱۹۸۰ آمریکا به دستور کارتر عملیات «پنجه عقاب» را برای نجات گروگانها انجام داد. نتیجه اما کشته شدن هشت سرباز آمریکایی بود. گروگانها نهایتا تنها پس از ۴۴۴ روز و تنها زمانی آزاد شدند که رونالد ریگان، رئیسجمهور جمهوریخواه جدید آمریکا، مشغول ادای سوگند ریاستجمهوری بود. کارتر دو ماه قبل در انتخابات ریاستجمهوری شکستی سخت خورده بود. سازمان سیا در تحلیلی که در همان سال ۱۹۸۰ انجام داد (و تنها در سال ۲۰۱۷ منتشر شد) به این نتیجه قاطع رسیده بود که خمینی عامدانه جوری بحران گروگانها را پیش برده بود تا کارتر شکست بخورد. بسیاری از چهرههای سیاسی آن زمان، از ابوالحسن بنیصدرِ ایرانی تا گری سیکِ آمریکایی، نظری مشابه دارند.
بعد از ریاستجمهوری
کارتر را شاید بتوان از موفقترین «پسارئیسجمهورها» در آمریکا دانست؛ یعنی کسی که از دوران بعد از پایان خدمت خود استفاده مفید کرده است. او به جای اینکه درگیر سیاست داخلی شود در سال ۱۹۸۲ «مرکز کارتر» را بنا نهاد تا برای صلح، نظارت بر انتخابات و مقابله با بیماریهای عفونی در سراسر جهان تلاش کند. در این چند دهه آخر عمر او بیش از ۳۰ کتاب نوشت و در سازمانهای غیرانتفاعی متعددی فعالیت میکرد. با بدتر شدن تغییرات اقلیمی و تبدیل محیطزیست به یکی از موضوعات روز، مواضع دیرین او و دولتش در این زمینه بیشتر مورد توجه قرار گرفتند. از جنجالیترین کتابهایش را در سال ۲۰۰۶ با عنوان «فلسطین: صلح به جای آپارتاید» نوشت؛ تور سخنرانیاش برای این کتاب موضوع مستندی به نام «مردی از پِلِینز» شد که سندی تاریخی در مورد کارتر در نهمین دهه زندگیاش است. او در این کتاب تاکید کرده بود که خواهان صلح و امنیت برای هردو مردمان آن سرزمین، فلسطینیها و اسرائیلیها هست و از واژه آپارتاید تنها برای وضعیت سرزمینهای اشغالی و نه درون اسرائیل استفاده میکند. با این وجود بسیاری از آنها که خود را حامی اسرائیل میدانستند با او به شدت مخالفت کردند و حتی جامعه یهودیان جورجیا که سنتا از حامیان او بود در مورد میراث او دوشقه شد.
کارتر در سال ۲۰۰۲ بخاطر تلاشهای متعدد خود نوبل صلح گرفت تا آتلانتا، مرکز ایالت جورجیا، به افتخاری بزرگ برسد: شهری که دو مدال نوبل صلح در آن قرار دارند — یکی در مرکز کارتر و دیگری در مرکز مارتین لوتر کینگ. دو فرزند این ایالت با سرنوشتهایی در هم تنیده و متفاوت. اما اگر میراث یکی از این دو فرزند مورد تحسین عمومی و جهانی است، میراث دیگری تا سالها مورد مناقشه خواهد بود.
]]>آرش عزیزی
نویسنده، تاریخدان و استاد دانشگاه
انتشار در: فصلنامه خاطرات سیاسی
من این خطوط را در روزهای آخر مرداد ماه ۱۴۰۳ مینویسم، در لحظات حساسی که جهان با نگرانی به خاورمیانه چشم دوخته، پروازهای منطقه لغو شدهاند و بیم حمله ایران به اسرائیل و عواقب آن میرود. علت بلافصل این وضعیت فوقالعاده ترور اسماعیل هنیه، رئیس دفتر سیاسی سازمان حماس، در تهران است و از این جهت باید تقصیر بلافصل آن را هم برگردن بنیامین نتانیاهو انداخت، نخستوزیر راستگراترین دولت تاریخ اسرائیل که امروز حتی بسیاری اسرائیلیها نیز او را متهم میکنند که میخواهد منطقه و حتی جهان را آتش بزند تا حکومت خود را حفظ کند. اما بیم جنگ بزرگ در منطقه از اکتبر سال پیش که حماس با حمله به اسرائیل و کشتار شهروندان غیرنظامی این کشور فاز جدیدی در این نزاع قدیمی آغاز کرد هرگز متوقف نشده است. دولتهای عربی دهها سال است که یک تیر هم علیه اسرائیل شلیک نکردهاند و فاز نظامی این جدال اکنون تنها توسط سازمانهایی دنبال میشود که چه یمنی، چه لبنانی، چه فلسطینی و چه عراقی باشند یک ویژگی مشترک دارند و آن تأمین مالی و تسلیحاتی آنها توسط ایران است. در نتیجه میتوان گفت:« نزاع اسرائیل و عربها مدتها جای خود را به نزاع ایران و اسرائیل داده است». اولین فاز گسترده گرم این نزاع را شاید باید جنگ لبنان سال ۲۰۰۶ دانست و اولین صورت مستقیم آن را نیز در آوریل ۲۰۲۴ دیدیم که ایران در پاسخ به حمله اسرائیل به کنسولگری کشورمان در دمشق به سوی اسرائيل آتش گشود. اینگونه بود که «جنگ سایهها» بدل به رویارویی مستقیم شد.
ریشه وضعیت خطرناک امروز را نمیتوان فقط در تصمیمات اخیر نتانیاهو و رویدادهای اخیر جنگ غزه و یا حتی اشغال مداوم سرزمینهای فلسطینی توسط اسرائیل جست. بلکه بنیان کار به سیاستی بازمیگردد که تهران در پس از انقلاب ۵۷ اتخاذ کرد و آن دنبالکردن نابودی اسرائيل است. انقلاب درست در زمانی صورت گرفت که اولین صلح بزرگ بین اسرائیل و عربها صورت گرفته بود. اسرائیل و مصر با وساطت جیمی کارتر پیمان کمپ دیوید را در شهریور ۵۷ امضا کردند و چندی بعد معاهده صلح رسمی بین دو کشور امضا شد تا اسرائیل از شبهجزیره سینا بیرون بیاید و آن را تحویل قاهره دهد. جهان عرب هم نهایتاً همین راه را پیش رفت. جمهوری اسلامی در این میان کوشید پرچم اسرائیلستیزی را که از دست بزرگترین و قدرتمندترین کشور عرب درآمده بود خود به دست بگیرد و به عنوان حکومتی انقلابی که نه مثل اکثریت منطقه عرب بود و نه مثل اکثریت جهان اسلام، شیعه، برای خود جایگاهی در این دو حوزه جغرافیایی به پا کند. البته ایران ابتدا در این زمینه رقبای بسیاری داشت. بخصوص صدام حسینِ بعثی در عراق. درپی توافق کمپ دیوید، مصر از اتحادیه عرب اخراج شد و مقر اتحادیه از قاهره به تونس رفت. اما این اخراج تنها دهسال طول کشید و در زمان حسنی مبارک، مقرّ اتحادیه به قاهره بازگشت. در طول سالها کشورهای عربی یک به یک دست از خواست نابودی اسرائيل برداشتند و موجودیت آن را پذیرفتند و تنها خواهان تخلیه سرزمینهای فلسطینی و تشکیل دولت مستقل فلسطینی هستند. این پیشنهاد رسمی اتحادیه عرب بود که در نشست آن در بیروت در سال ۲۰۰۲ رسماً به جهان و به اسرائيل ابلاغ شد. سازمان کشورهای همکاری اسلامی (که ایران نیز جزئی از آن است) نیز همین موضع را تکرار کرده است. صدام از آخرین رهبرانی بود که کوتاه نمیآمد که او هم توسط آمریکا سرنگون شد. دیگر دولت بعثی منطقه، سوریه خاندان اسد، در حرف صحبت از مبارزه با اسرائيل میکند اما با وجود اینکه بخشی از خاک خود این کشور (بلندیهای جولان) در اشغال اسرائيل است سالها هیچ گلولهای به سمت این کشور شلیک نکرده. امروز این حکومت گرچه به نوعی بخشی از «محور مقاومت» تحت رهبری تهران است اما عملاً روابط آن با دولت روسیه نزدیکتر است و آن دولت نیز مراودات امنیتی بسیاری با تلآویو دارد. همین است که اسرائیل برخلاف آمریکا هرگز وارد درگیری داخلی سوریه نشد و خواهان رفتن اسد نشد. این است که ایران امروز به تنها کشور جهان بدل شده که سلاح در دست حزبالله و حماس و جهاد اسلامی میگذارد. در واقع ما اگر بخواهیم به سؤال« در پاسخ به ترور هنیه چه کنیم؟» پاسخ دهیم اول باید این سؤال را مطرح کنیم که «چرا باید هنیه و رهبران گروههای شبهنظامی ضداسرائیل مهمان مراسم تحلیف رئیسجمهور …
درحالیکه کشورهای عربی و رهبری خود دولت فلسطین خواهان پایان اشغال سرزمینهای خود و تشکیل دولت مستقل فلسطینی هستند، باید به قول دکتر صادق زیباکلام این سؤال را طرح کنیم که اصلاً وظیفه نابودی اسرائیل را چه کسی بر دوش کشور ما گذاشته است؟ ما چرا باید در یک قدمی حمله به کشوری مثل اسرائیل باشیم که به خودی خود منافع ملی ما تضادی با آن ندارد و دلیلی ندارد که بخواهیم وارد درگیری مستقیم با آن شویم؟ چرا ایران باید کشوری باشد که رسماً خواهان ویرانی و نابودی یک کشور مستقل عضو سازمان ملل میشود؟
در پاسخ به ترور هنیه، که درتعارض با حقوق بینالملل بود و تحریکی آشکار از سوی دولت نتانیاهو به حساب میآید، بسیاری از جریانات در داخل کشور بدرستی بر لزوم عدم تعجیل اشاره کردند و هشدار دادند که نباید به دام نتانیاهو افتاد. این را باید به فالنیک گرفت. همین است که حسین مرعشی بهدرستی خواهان همکاری ایران با کشورهای منطقه و اروپا و حتی بخشهایی از دولت آمریکا برای انزوای نتانیاهو میشود. و همین است که جبهه اصلاحات ایران بدرستی در بیانیه خود مینویسد:«علاوه براين حذف شهيد اسماعيل هنيه تلاشي براي اختلال در روندي است كه به منظور اتحاد نيروهاي سياسي فلسطين بر محور يك برنامه مشترك براي تشكيل دولت ملي فلسطين در جريان است؛ چراكه گروههاي فلسطيني اخيراً در پكن به توافقي مهم براي تشكيل يك دولت موقت وحدت ملي و نقشه راه تشكيل دولت فلسطيني دست يافتهاند كه پايهاي حياتي براي ثبات سياسي و نيز چارچوبی برای رهبري واحد در تصميمگيريهاي سياسي به منظور شكل دادن به آينده فلسطين خواهد شد».
در واقع این جبهه، گرچه بسیار تلویحی، از لزوم پذیرش راهحل دو دولتی توسط ایران و کنار گذاشتن شعار« از نهر تا بحر» و نابودی اسرائیل میگوید. موضع ما در قبال فلسطین باید همگام با موضع دولت فلسطین و اتحادیه عرب باشد.
ایران به جای اینکه خود را در خطر جنگ قرار دهد و به نتانیاهو اجازه دهد پای آمریکا را به جنگ مستقیم علیه ایران بکشاند باید به «سیاست مستقل ملی» بازگردد که در دهه اخیر دولتهای محمدرضا شاه پهلوی و بخصوص در زمان وزارت خارجه میهندوستی همچون اردشیر زاهدی برقرار بود. این سیاست مستقل البته در تمام طول تاریخ ایران به طرق مختلف قطبنمای تهران بوده است و شعار« نه غربی، نه شرقی» که همین امروز بالای سردر وزارت خارجه آمده هم نشان از گرایش به همان است. گرچه ایکاش با شعار« هم شرقی، هم غربی» جایگزین شود تا خواهان رابطه با تمام جهان باشیم و نه نزاع با تمام جهان.
در مبنای همین سیاست ایران در قضیه فلسطین سنتا هم از حق، دفاع کرده و هم کوشیده با هر دو طرف نزاع رابطه داشته باشد و البته هرگز از مواضع اصولی کوتاه نیاید. این حتی به پیش از تشکیل دولت اسرائیل برمیگردد. در سال ۱۹۲۹ که نزاعهایی در سرزمین فلسطین بین یهودیان و عربها پیش آمد، محمد علی فروغی رئیس شورای جامعه ملل درژنو بود. او در این جایگاه عالی دیپلماتیک (که امروز خواب رسیدن آن را به ایران نیز نمیبینیم) کوشید موضع اصولی در دفاع از عربها بگیرد و در عین حال موضع ویرانگر علیه یهودیان اتخاذ نکند. او تأکید داشت که «مخالفت اینجانب که همآواز دیگری هم ندارم جز اینکه سوءنظر دو عنصر قوی در دنیا یعنی دولت انگلیس و قوم یهود را نسبت به دولت و ملت ایران جلب کند اثر دیگر نخواهد داشت» و اما در عین حال افزود:« همینقدر من که نماینده یک مملکت اسلامی هستم نسبت به مسلمینی که در فلسطین مصیبت دیده و میبینند، اظهار همدردی و دلسوزی و در عالم انسانیت از قضایای واقعه اظهار تأسف میکنم و امیدوارم تکرار نشود».
بعدها ایران در اسفند سال ۱۳۲۸ پس از ترکیه دومین کشور مسلمان بود که در زمان نخستوزیر خوشنام خود، محمد ساعد مراغهای، اسرائیل را به صورت دٌفاکتو اما نه دوژور به رسمیت شناخت. این پس از آن بود که دیپلمات برجسته ایرانی، نصرالله انتظام، در سال ۱۳۲۶ در قالب هیأت ۱۱ نفره سازمان ملل به فلسطین رفته بود و به همراه هند و یوگسلاوی در مخالفت با تقسیم این سرزمین به دو بخش عرب و یهودی و تشکیل اسرائیل رأی داده بود. ایران در ضمن به عضویت اسرائیل در سازمان ملل هم رأی منفی داده بود. اما از زاویه عملگرایی و منافع ملی وقتی این دولت تشکیل شد ایران هم دست به برقراری روابط با آن زد و رضا صفینیا به عنوان نمایندهای نزد اسرائیل به این کشور رهسپار شد.
حتی وقتی این روابط در زمان دولت دکتر محمد مصدق زیر فشار کسانی که خواهان سیاست خارجه رادیکالتری بودند قطع شد، وزارت خارجه ایران اینقدر تدبیر داشت که تعطیلی کنسولگری ایران در اسرائیل را به علت «صرفهجوییهای ارزی» عنوان کند و از در نزاع با تلآویو وارد نشود.
بعدها در اوج زمان محمدرضا شاه پهلوی ایران توانست روابطی کامل و حسنه هم با مصر و سایر کشورهای جهان عرب (حتی عبدالناصر در آخرین روزهای حکومت خود و حتی صدام پس از سال ۱۹۷۵) داشته باشد و هم روابط دٌفاکتو با إسرائيل. از قبال رابطه با اسرائیل ایران به دستاوردهای مهم آموزشی، کشاورزی، فنآوری و هنری رسید. شاه در عین حال به شدت مخالف اشغال سرزمینهای فلسطینی پس از جنگ سال ۱۹۶۷ بود و در این زمینه چه به صورت علنی و چه در خفا قویا با اسرائیل مخالفت میکرد. شاه تأکید داشت که ایران مادام که اسرائیل به اشغال این سرزمینها ادامه دهد آن را به رسمیت نخواهد پذیرفت. وزرای ارشد اسرائیل همچون آبا اِبن، وزیرخارجه شهیر این کشور، وقتی به ایران میآمدند به جای حضور رسمی در وزارتخارجه باید به ویلای زاهدی در حصارک میرفتند و زاهدی تأکید داشت که اگر میخواهند مهمان رسمی شوند باید حقّ فلسطینیها را بدهند. حکومت ایران در عین حال با یاسر عرفات نیز رابطه داشت و به سازمان آزادیبخش فلسطین کمک مالی کرد. موضع آن روز تهران را میتوان موضع مشابه امروز عربستان سعودی دانست که علی رغم تمام فشارهای آمریکا حاضر به عادیسازی روابط با اسرائیل نیست و تأکید دارد که تنها در صورت تشکیل دولت مستقل فلسطینی تن به چنین چیزی میدهد.
زیبنده است ایران به «سیاست مستقل ملی» خود بازگردد و به جای اینکه خود را در خطر جنگ قرار دهد به شیوههای هوشمندانهای مثل شیوههای آفریقای جنوبی و خود دولت فلسطین که پای اسرائیل را به مجامع بینالمللی قضایی کشاندند با ظلمهای اسرائیل و دولت نتانیاهو مقابله کند.
…
]]>در روایت تاریخی جمهوری اسلامی از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، نقش روحانیون پررنگ است. اما یکی از مهمترین شخصیتهای آن روز، «طیب حاجرضایی» است؛ فروشنده میدان ترهبار تهران که به دلیل عاملیتش در درگیریهای مربوط به ۱۵ خرداد دستگیر و چند ماه بعد اعدام شد.
طیب که بین برخی به «لوطی» معروف بود، پیش از ۱۵ خرداد در رویداد دیگری نقشی تاریخی بازی کرده بود؛ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که در آن در رکاب چهرههایی همچون «شعبان جعفری» موسوم به «شعبون بیمخ» به کار سرنگونی دولت دکتر «محمد مصدق» کمک کرده بود.
تعجبی نبود که در جریان ۱۵ خرداد، او علیه «انقلاب سفید» شاه و برنامههای مترقی آن موضع بگیرد و کنار روحانیت بایستد، چرا که در جریان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز بسیاری روحانیون مثل «کاشانی» موضعی ضد مصدق داشتند و یا حداکثر اعلام بیطرفی کرده بودند.
در سالهای پس از کودتا اما طیب به اختلافاتی با شعبان رسیده بود که اوجش در ماجرای انتخاب رییس صنف قهوهچیها بود. معروف است که چِک او را به اجرا گذاشته بودند و ۲۴ ساعت به زندان رفته بود و به همین علت بسیار از دربار دلخور بود و شاید میخواست در ماجراهای نیمه خرداد انتقام بگیرد.
در درگیریهای خرداد، او و عاملش چندین کلوب و بانک را آتش زدند و غارت کردند. آنها در ضمن به اماکنی همچون کتابخانهها، روزنامه «اطلاعات»، کاخ دادگستری، کارخانه «پپسیکولا» و مرکز فرهنگی ایران و امریکا نیز یورش بردند و برخی زنان بیحجاب را مضروب کردند.
او در دادگاه نظامی به ریاست سرتیپ «حسین زمانی» و دادستانی سرهنگ ستاد، «احمد دولو قاجار»، محاکمه و به اعدام محکوم شد. مقامات جمهوری اسلامی برایش مراسم بزرگداشت برگزار میکنند و او را در تشبیه با یکی از شخصیتهای ماجرای «عاشورا»، «حُر انقلاب اسلامی» میخوانند.
حکم در سحرگاه ۱۱ آبان ۱۳۴۲ در «میدان تیر» پادگان «حشمتیه» اجرا شد. معروف است که حوزه علمیه قم و نجف ۴۸ ساعت به یادش تعطیل کردند.
این که قمهکشی که شیرهخانه هم داشته، قهرمانی برای جمهوری اسلامی باشد، شاید به مذاق برخی خوش نیاید اما حاج طیب همیشه جایگاه والایی برای حکومت داشته است. همسرو پسرانش در همان ابتدای انقلاب به دیدار «روحالله خمینی» رفتند و مورد تحسین رهبر جمهوری اسلامی قرار گرفتند. در سالهای اخیر هم بیش از پیش به او توجه شده است. «انتشارات هادی» کتاب زندگینامه او را تحت عنوان «طیب» منتشر کرده که به ۱۹ چاپ رسیده و محبوب بوده است.
یکی از پسرهایش، «بیژن»، سال گذشته با «ایرنا» مصاحبه کرد و از جزییات زندگی او گفت.
«بهروز افخمی»، کارگردان نزدیک به حکومت، چندی پیش فیلم «صبح اعدام» را در مورد ساعات آخر زندگی طیب ساخت.
نقش او را در این فیلم، «مسعود شریف» بازی میکند و به گفته خودش، افخمی برای انتخاب او ملاحظات ویژهای داشته است: «ایشان اعتقاداتی دارند و برای این که نقش طیب حاج رضایی را به من بدهند، استخاره کردند.»
با این وجود، طیب هنوز خوب شناخته نشده است. نشانی این عدم شناخت در گافی است که چند ماه پیش از سوی «علیرضا پناهیان»، واعظ نزدیک به حکومت رخ داد. این روحانی که از بنیانگذاران «قرارگاه عمار» است، در روایتی مدعی شد که خمینی در سالهای پس از ۱۵ خرداد از همراهانش خواسته بود سراغ طیب بروند و از او بخواهند بزرگداشت این روز را برگزار کند و او هم موافقت کرده و از همراهانش خواسته بود با عَلَم و قمه دست به این کار بزنند.
پناهیان با لزوم الگو قرار دادن طیب گفته بود: «مسلمون جگردار میخوایم!»
این گفته به روشنی کذب بود، چرا که طیب چند ماه بعد از ۱۵ خرداد اعدام شده بود و طبعا نمیتوانست سالگرد آن را برگزار کند؛ نکتهای که ظاهرا برای پناهیان روشن نبوده است. همین باعث شد «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» با تصحیح پناهیان، اسنادی در مورد طیب منتشر کند.
طیب متولد محله «صابونپزخانه» تهران بود. پدرش از روستاهای نزدیک قزوین به تهران آمده و به جمعآوری بوته خشک برای نانواییها مشغول بود. این تبار قزوینی باعث شده بود که هنوز هم در این استان مراسمی برای بزرگداشت او با حمایت استانداری انجام شود.
طیب از کودکی به ورزش باستانی روی آورد و از همین راه بود که با شعبان جعفری هم آشنا شد. او مثل خیلی دیگر از چهرههای این رشته، از اول شخصیت «لاتی» و «لوطی» داشت و بارها با قانون درگیر شده بود. در سال ۱۳۱۶ به دلیل زد و خورد با پاسبانهای شهربانی، به دو سال زندان انفرادی محکوم شد.
در سالهای بعدی بارها حکمهای مشابهی گرفت و مدتی حتی به بندرعباس تبعید شد. در پی پایان سالهای زندان و در دهه ۱۳۳۰ بود که میدان ترهبار تهران رفت و آنجا به جایگاهی قابل توجه رسید. مثل خیلی لوطیهای دیگر، او مذهبی بودن را حفظ کرده و برای روحانیون، بهویژه آنها که سید بودند، ارزش خاصی قائل بود.
معروف است که پس از صرف میزان زیادی مشروب، نماز میخواند. به گفته بيژن، همسرش به او میگفت: «نه به آن چیزی که خوردی و نه به اللهاکبر گفتنت!» او هم در پاسخ میگفت: «زن! تو با رابطه من و خدا کاری نداشته باش.»
در زندان قصر که آخرین روزهای زندگی خود را میگذراند، وصیتنامهاش را نوشت و مدعی شد که هیچ نماز و روزه عقبماندهای ندارد و لازم نیست کسی در این زمینه برایش خیرات کند. بیشتر فرزندانش در ایران هستند، به جز دو نفر در امریکا که یکی استاد دانشگاه است و دیگری پزشک متخصص قلب. برادرزادهاش، «امیر حاجرضایی»، از مشهورترین مفسرین فوتبال است.
در دوران زندان و محاکمه طیب، روزنامههای وقت جریان را از نزدیک پوشش میدادند؛ مثلا روزنامه اطلاعات در روز ۱۳ مرداد ۱۳۴۲ با تیتری بزرگ در صفحه اول از آغاز «محاکمه متهمین حادثه ۱۵ خرداد» خبر داد و عکس طیب به همراه نامش در صفحه اول نقش بست.
همین روزنامه در روز۱۵ مرداد تصویری از دادگاه منتشر و گفتههای وکیل طیب را تیتر صفحه کرد که گفته بود: «موکل من نفعی در مخالفت با اصلاحات ارضی ندارد.»
در ادامه از وکیل میشنویم که طیب دلیلی نداشته است در تظاهراتها شرکت کند و او میافزاید: «در کیفرخواست گفته شد که طیب برای ایجاد بلوا پول گرفته است. باید به عرض برسانم که طیب بینیازتر از آن است که برای بلوا از کسی پول بگیرد.»
اطلاعات در ۱۹ مرداد به دومین جلسه دادگاه پرداخت و این جمله دادستان را تیتر کرد: «خدمت به کشور وظیفه هر ایرانی است و در مقابل نباید انتظار پاداش داشت.»
اشاره سرهنگ دولو قاجار مشخصا به طیب بود و این که نباید به خاطر «خدماتی» که در ۲۸ مرداد به دربار کرده است، انتظار بخشش داشته باشد. دادستان در این دادگاه که البته از موازین دادرسی منصفانه برخوردار نبود، افزود: «اتهامی سیاسی است که هدف متهم از ارتکاب آن سیاسی باشد، در حالی که دادرسان محترم به خوبی استحضار دارند که این متهمین منظورشان فقط قتل و غارت و تخریب و آتشسوزی بوده و با در نظر گرفتن بیسوادی بعضی از آنها و حرفه و سوابق بعضی دیگر به خوبی آشکار است که نمیتوانند دارای منظور سیاسی… باشند.»
او در ضمن تاکید کرد که چون دادگاه نظامی است، نمیتوان انتظار هیات منصفه داشت.
در روز ۲۲ مرداد هم نام طیب در تیتر بزرگ صفحه اول اطلاعات به چشم میخورد: «دادستان گفت طیب وقتی دید خیانت او مکشوف شده است، ناگزیر اعتراف کرد.»
اطلاعات در این گزارش مدعی شد که طیب یک میلیون ریال از دیگر چهره درگیر، حاج اسماعیل رضایی گرفته بود: «تا دستههایی تشکیل و در شهر حرکت دهد تا هر چه سر راه خود ببینند، نابود کنند، بسوزانند و از بین ببرند و به مامورین مسلح دولتی حمله نمایند و اسلحه آنها را بگیرند و مردم را به جنگ و قتل با یکدیگر تحریک نمایند.»
با این اوصاف، تعجبی نبود که طیب حکم اعدام بگیرد. او اما در بقیه دادگاه و تا زمان اعدام همچنان حضوری ثابت در رسانهها داشت. روزنامه اطلاعات بارها در صفحه اول خود نام طیب را آورد؛ مثلا در ۲۳ مرداد که او در نهمین جلسه علنی دادگاه در پادگان «عشرتآباد» تقاضای برائت کرده بود. اطلاعات در روز ۳۰ مرداد در صفحه اول خود بار دیگر نام طیب را با حروف درشت چاپ کرد و از احتمال تقاضای تجدیدنظر برای او در مورد حکم اعدام گفت.
در روز ۲۱ مهر شرح مفصلی از جلسات دادگاه ارایه شد که در آن فهرست خرابکاریها آمده بود؛ از حمله به کتابخانه پارک تا آتش زدن ورزشگاه «پارکشهر» و از حمله به بانوان بدون حجاب و مجروح کردن آنها تا خراب کردن و سوزاندن سینماها و تاسیسات عمومی و عامالمنفعه.
در نهایت تجدیدنظر هم به جایی نرسید و روزنامه اطلاعات در روز ۲۲ مهرماه تیتر زد: «به موجب رای دادگاه تجدیدنظر نظامی، طیب دوباره محکوم به اعدام شد.»
ماه بعد بود که موسم حکم فرا رسید و اعدام حاج طیب و حاج اسماعیل رضایی تیتر بزرگ صفحه اول روزنامه اطلاعات در روز ۱۱ شد که عکسهایی از این دو را که به آنها چشمبند زده شده بود و در حال کشته شدن به شیوه تیرباران بودند، منتشر کرد. در واقع بیشتر صفحه اول روزنامه در این روز تاریخی متعلق به عکسهای درشتی از این دو نفر بود.
با این که در روایات تاریخی بعدها گفته شد که طیب میخواسته است در راهروی مرقد «حضرت عبدالعظیم» دفن شود تا زوار از کنار او رد شوند اما به روایت اطلاعات، خواست او برای دفن در این مکان مقدس بیشتر به علت مادرش بوده است.
روزنامه اطلاعات به نقل از او نوشته بود: «فقط میل دارم که مرا پهلوی قبر مادرم در حضرت عبدالعظیم دفن کنند و حتما جسد مرا به خانوادهام تحویل دهند.»
گزارش اطلاعات در ضمن به آخرین صحبتهای طیب میپردازد؛ از خواست دادن جهیزیه به دخترش تا رسیدگی به بدهیهای مختلفی که داشته است.
روزنامه «کیهان» نیز عکسهایی از این اعدام منتشر کرد و گزارشهای این روزنامه بود که الهامبخش فیلمی شد که افخمی بعدها ساخت.
بدینسان زندگی مردی که تنها ۱۰ سال قبل به حفظ حکومت شاه در مقابل مصدق کمک کرده بود، اینگونه پایانی تلخ یافت؛ پایانی که روزنامههای آن زمان در حالی که هنوز رعایت قواعد امروزی همهگیر نشده بود، ابایی از به تصویر کشیدنش به شیوهای زمخت نداشتند.
]]>نوروز امسال شادباشهای سال نو و آرزوهای نوروزی به شکل کم سابقهای به «علی خامنه ای» ارتباط داشت. گروه کثیری از کاربران شبکه های اجتماعی به صراحت آرزوی پایان عمر حکمران ایران در این سال را با دیگران در میان گذاشتند و برخی دیگر به با زبان طنز و مزاح ابراز امیدواری میکردند که مجلس خبرگان برای انجام وظیفه اصلیاش -یعنی انتخاب رهبر بعدی- در سال ۱۴۰۳ تشکیل شود.
***
چند روز مانده به نوروز در گفتگویی با «رادیو فردا» با سوالی غیرمنتظره از سوی مجری برنامه، هومن عسکری، مواجه شدم: آرزویم برای سال جدید چیست؟ جدا از آرزوهای شخصی طبیعتا به بهترین آرزوها برای کشورمان ایران فکر میکردم و از این آرزو گفتم که مخالفین حکومت بتوانند اختلافات را کنار هم بگذارند و گرد هم بیایند. اما آرزوی دیگری نیز در فکرم بود که میدانستم در دل خیلی از ایرانیها هست؛ آرزوی وقوع اتفاقی که امروز میتوان گفت بخش عظیمی از مردم ایران و جامعه جهانی منتظرش نشستهاند: مرگ «علی خامنهای».
نوروز موسم آرزوها است و در منش ایرانیان نیست که از این مناسبت برای آرزوی مرگ کسی استفاده کنیم. اما امروز ایران چنان در گیر و دار این استبداد گرفتار و چنان باز شدن گرههای مملکت انگار همه ربط مستقیمی به بقای او پیدا کردهاند که انگار چارهای نداریم به جز این آرزو.
در سالهای گذشته کم این آرزو را از مردم نشنیدهایم. نوروز دو سال پیش بود که «فاطمه سپهری»، کنشگر بیباک سیاسی که همسرش را در جریان جنگ ایران و عراق از دست داده، سال خود را مقابل زندان وکیلآباد شیراز تحویل کرد.
او که کنار «صدیقه ملکی»، همسر معلم زندانی هاشم، ایستاده بود گفت: «امیدوارم سال آينده سال پیروزی ملت ایران و آزادی ایران باشد و همچنان که قذافی را در خیابانهای لیبی چرخاندند و کشتند، برای خامنهای هم همین روز را ببینم.»
در رسانههای اجتماعی که چرخ بزنیم میبینیم که در دو سال گذشته بسیاری دیگر نیز آرزوهای مشابهی مطرح کردهاند.
مثلا در شهریور ۱۴۰۱ «مسیح علینژاد» کنشگر سیاسی، در شبکه ایکس (توییتر سابق) ر نوشت: «خودم آرزو دارم خوار شدن خامنهای را در یک دادگاه بینالمللی ببینم… اما یقین دارم که میلیونهای ایرانی آرزوی مرگی توام با ذلت برایت دارند، دیکتاتور خونریز!» یک ماه بعد، احسان سلطانی، روزنامهنگار، در پستی در ایکس نوشت: «آرزو دارم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و بخوانم خامنهای مُرد… آرزومندانه منتظر شنیدن خبر مرگ کسی هستم که عامل بسیاری از بدبختیها و عقبافتادگیهای ایران است و خبر مرگش میتواند اکثریت یک ملت دربند را خوشحال کند.»
اما در نوروز امسال این آرزوها بیش از همیشه بود. در پی سرکوب خونین جنبش «زن، زندگی، آزادی» و بسته شدن همه مجراهای انتخاباتی، جامعه در نوعی از بنبست سیاسی قرار گرفته و انگار چارهای نیست به جز مرگ دیکتاتور.
وقتی یکی از کاربران طرفدار خامنهای در شبکه ایکس اخیرا از کاربران پرسید برای او در سال جدید چه آرزویی دارند با دهها جواب قابل پیشبینی مواجه شد. بسیاری البته خواهان محاکمه خامنهای بودند اما بسیاری دیگر که انگار امید به چنین تحولی نداشتند آرزوی مرگش را میکردند.
«حسین شنبهزاده»، مترجم و ویراستار که قبلا سابقه حکم زندان گرفتن به اتهام توهین به خامنهای را دارد طنازانه نوشت: «اگه بگیم مطابق قانون تا دو سال حبس در انتظارمونه». «نازنین بنیعامریان» روزنامهنگار و مدرس دانشگاه نورتایسترن در آمریکا، شاید دقیقترین پاسخ یک کلمهای را داشت: «مرگ».
واقعیت اینجا است که در تاریخ ایران شاید بیسابقه باشد که چنین شماری از مردم بیصبرانه منتظر مرگ کسی باشند. خامنهای چه کرده که ایرانیان سر سفرههای هفت سین و موسم سال تحویل آرزوی مرگ او را میکنند؟
خامنهای متولد ۲۹ فروردین سال ۱۳۱۸ است و بنابراین تا چند هفته دیگر ۸۵ ساله میشود. او از ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ زمام امور کشور را به دست داشته. یعنی بخش کثیری از مردم ایران تقریبا تمام عمر خود را تحت حکومت او گذراندهاند. منجمله خود من که متولد بهمن ۱۳۶۶ هستم و یعنی هنگام به رهبری رسیدن او کمتر از دو سال داشتم.
رهبر جمهوری اسلامی یکی از دیرپاترین رهبران تاریخ جهان است. در جهان امروز تنها دو رهبر غیرسلطنتی هستند که حکومتی طولانیتر از خامنهای دارند: «تئودورو اوبیانگ»، رئیسجمهور گینه استوایی که از سال ۱۹۷۹ (یعنی زمان انقلاب ایران) سر کار بوده و «پل بایا»، رئیسجمهور کامرون که از نوامبر ۱۹۸۲ رئیسجمهور بوده.
حتی در میان پادشاهان نیز تنها دو نفر حکومتی طولانیتر از خامنهای داشتند: «کارل شانزدهم»، پادشاه سوئد که سمتش کاملا تشریفاتی است و از سال ۱۹۷۵ سر کار بوده و «حسن البُلقیه»، پادشاه کشور کوچک برونئی که از سال ۱۹۶۷ سلطان بوده و از سال ۱۹۸۴ لقب نخستوزیر را هم یدک میکشد.
از این چهار نفر، پادشاه سوئد که به دلیل غیراجرایی بودن قابل مقایسه نیست. از سه نفر دیگر هم دو نفرشان رهبر کشورهایی به نسبت کمجمعیت هستند: برونئی، کمتر از نیم میلیون و گینه استوایی کمتر از یک میلیون و هفتصد هزار نفر. یعنی مجموع جمعیت این دو کشور تقریبا برابر با جمعیت استان کرمانشاه ایران است.
حتی کامرون ۳۰ میلیونی نیز قابل مقایسه با کشوری به وسعت، جمعیت، حساسیت و جایگاه ژئوپلیتیک ایران نیست. همین است که نه فقط ایرانیان که جامعه جهانی نیز بیصبرانه منتظر است ببیند سرنوشت ایران که قریب چهار دهه است به دست این دیکتاتور افتاده پس از رفتن او چگونه رقم خواهد خورد؟
خامنهای البته همیشه نه این قدر قدرت داشت و نه این قدر آرزوی مرگش رایج بود. در پی مرگ روحالله خمینی، او در همکاری با «اکبر هاشمی رفسنجانی» به کرسی رهبری رسیده بود. در سالهای آغازین دهه ۷۰ قدرت رفسنجانیِ رئیسجمهور شاید دست کمی از خامنهای نداشت.
در طول سالها اما خامنهای آموخت که چطور قدرتش را با تشکیلاتسازی و نظامیسازی مستحکم کند و اینگونه بود که جنبش اصلاحات را که با خواست تغییرات گسترده در جمهوری اسلامی به میان آمده بود و شامل بخشهای قابل توجهی از خود حکومت هم میشد در هم کوبید.
اگر خمینی با اتکا بر رهبری انقلابی و کاریزماتیک خود بر ایران فرمان میراند خامنهای «بیت رهبری» را به امپراتوری مالی و نظامی بدل کرد و اینگونه بنیانی مادی برای قدرتش فراهم کرد. او در همکاری با سپاه پاسداران که از همان سالهای رفسنجانی وارد اقتصاد شده بود هم «محمد خاتمی» را کنار زد و هم خود رفسنجانی را دور زد و منزوی کرد.
خامنهای توانسته با غلبه بر رقبای داخلی و خارجی خود سرکار بماند و امروز واقعیت اینجا است که به احتمالی بالا تا زمان مرگ (یا شاید رسیدن به ناتوانی شدید فیزیکی) سر کار خواهد ماند؛ سرنوشت آشنای حکام دیکتاتور. طرفه آنجا که چهار آخرین پادشاه ایران (محمد علی شاه و احمد شاه قاجار و دو پادشاه پهلوی) همگی به دلایل مختلفی سرنگون شدند و نه تنها خارج از قدرت که خارج از خاک ایران جان سپردند. جمهوری اسلامی که سلطنت را سرنگون کرد اما قدرتهای وسیع دیکتاتوری به «ولی فقیه» داده که حتی پادشاهان قبلی نیز نداشتند.
در چهلمین سالگرد انقلاب ۵۷ بود که او با سخنرانی موسوم به «گام دوم» از لزوم سپردن این حکومت به «جوانان مومن و انقلابی» خبر داد. واقعیت امروز ایران ولی این است که، به قول «مهرانگیز کار»، هر نسل از نسل قبلی سکولارتر و بیشتر مخالف این حکومت شده است.
جوانان دهه هفتاد، هشت و نود از سرسختترین مخالفین جمهوری اسلامی هستند. تصویر دختربچههای دانشآموز که با انگشت وسط به استقبال عکس خمینی و خامنهای میروند نمایانگر این واقعیت است.
یکی از دلایلی که باعث شده ایرانیان و جهانیان اینقدر چشمانتظار مرگ خامنهای باشند دقیقا همین واقعیت است که بعید است پس از او، جمهوری اسلامی به شکلی که امروز میشناسیم سرپا بماند.
خامنهای خود تمام عمرش را کنشگری انقلابی بوده و ایران را فدای اهداف ایدئولوژیکش کرده است. او سیاستهایی را دنبال کرده که باعث فروپاشی اقتصادی، زوال فرهنگی و انزوای جهانی ایران شدهاند اما در عوض در دست گروههای همفکر حکومت از عراق و لبنان تا فلسطین و یمن، پول و سلاح گذاشته و به اقلیتی در ایران نیز قدرت بخشیده.
نسل بعدی حکومتیها اما به نظر اهل پول و سلاح هستند و لزوما اهل ایدئولوژی و انقلاب نه. چنانکه غوغای انتخابات اخیر مجلس نشان داد، از همین الان به جان همدیگر افتادهاند و بیشتر از اینکه اعتقاد به اصولی داشته باشند مبنایشان منافع قشری است تنها حضور خامنهای است که این سیستم را در سرپا نگاه داشته و پس از مرگ او تقلا بر سر سهمگیری از قدرت بالا خواهد گرفت.
از این منظر شاید تمرکز بسیاری از تحلیلگران بر این سوال که پس از خامنهای چه کسی رهبر خواهد شد اما شاید بهتر است بپرسیم: پس از رفتن خامنهای آیا اصلا ولایت فقیه و رهبری جمهوری اسلامی همین جایگاه امروز را خواهد داشت و یا تقلای گروههای مختلف نهادهایی همچون سپاه و بنیادهای متخلف باعث استحاله جمهوری اسلامی و ورود تاریخ ایران به فازی دیگر خواهد شد؟ فازی که در آن جنبشهای دموکراسیخواه و عدالتطلب نیز مجال دیگری برای رسیدن به اهداف خود خواهند اشت.
با این حساب باید گفت اگر مردم ایران امروز آرزوی مرگ خامنهای را میکنند این هوسی کورکورانه و حتی خواستهای غیراخلاقی نیست؛ نگاهی منطقی به اوضاع ایران و گره سختی است که در اوضاع مملکت افتاده کار را به اینجا رسانده است.
باز شدن این گره بدون مرگ دیکتاتور ممکن نیست.
]]>«فلوریان آزولای»، مدیر آرشیوی است که هدفش استناد جنایات نازیها است. همین است که به سر کردن با محتوای دهشتناک عادت دارد. در این هشت سالی که در «بایگانی آرولسن» کار میکند اما، داستانهای تاثربرانگیز بسیاری نیز تجربه کرده است.
مثلا قصه «توماس برگنتال»؛ این وکیل بینالمللی شهیر آمریکایی که متولد چکسلواکی بود، در مه۲۰۲۳ درگذشت. او بهعنوان نماینده سابق آمریکا در دیوان بینالمللی دادگستری در لاهه و رییس سابق دیوان حقوقبشر قاره آمریکا، از سرشناسترین وکلای حقوقبشر بود. بسیاری میدانند که او بازمانده هولوکاست بود و از اردوگاههای دستجمعی مخوفی همچون «آشویتس» و «زاکسنهاوزن»، جان سالم به در برده بود. در آوریل ۱۹۴۵ بود که او در سن ۱۱ سالگی، به دست ارتش سرخ شوروی، از اردوگاه زاکسنهاوزن آزاد شد، اما آنچه شمار کمتری میدانند، نقشی است که بایگانی آرولسن که در شهر کوچک و بیسر و صدایی در ایالت هسه آلمان واقع شده، در زندگی او ایفا کرد.
خانم آزولای در گفتوگویی به میزبانی «پروژه سرداری»، که ابتکار مشترک موزه «یادبود هولوکاست» آمریکا و «ایرانوایر» است، گفت: «مادر توماس هم از جنگ جان سالم به در برد. در انتهای جنگ، نامهای به “اداره بینالمللی پیگیری” فرستاد و توضیح داد که دنبال پسرش است.»
***
«اداره بینالمللی پیگیری» یا «آی تی اس»، نام قدیمی نهادی است که امروز «بایگانی آرولسن، مرکز بینالمللی تعقیب توسط نازیها» نام دارد. آن نام قدیمی، خبر از هدف اصلی بنیانگذاری این نهاد میدهد؛ «پیگیری» سرنوشت آنانی که به دست نازیها و همدستانشان کشته شده بودند و کمک به بازماندگان برای یافتن سایر بازماندگان جنگی. تا سالها کاربران اصلی این بایگانیها نه پژوهشگران یا روزنامهنگاران، که افرادی بودند که دنبال اطلاعات راجع به اعضای از دست رفته خانواده خودشان میگشتند.
در مورد خانواده برگنتال، کار پیگیری با موفقیت انجام شد. «آی تی اس» خبر داشت که پسرک جوان تحت مراقبت نیروهای متفقین است. فلوریان میگوید: «به لطف آی تی اس بود که توماس به مادرش رسید و به آغوش او بازگشت.» این دو با هم در شهر گوتینگن آلمان سکنی گزیدند و سپس، به آمریکا نقل مکان کردند.
دهها سال بعد بود که توماس که حالا وکیل بینالمللی مشهوری شده بود، به بازدید این بایگانی آمد و پروندههای مربوط به خودش، مادرش و پدرش را بررسی کرد. پدر او، «موندک»، مدت کوتاهی پیش از آزادی در اردوگاههای نازیها کشته شده بود. خانم آزولای بازدید توماس را بهخوبی به یاد دارد و بهویژه جمله به یادماندنی او را: «این بایگانی، تنها مزار پدر من است.»
ویدیو گفتوگو با زولای، اکنون بهعنوان بخشی از پروژه سرداری در ایرانوایر منتشر میشود. ما از نقش این بایگانی در مقابله با انکار هولوکاست گفتیم و از تاریخ این نهاد و اینکه چگونه در سالهای اخیر، دیجیتال کردن اسناد موجود در آن امکان دسترسی را برای افراد بیشتری ممکن کرده است.
اداره «آی تی اس» در زمان ایجاد خود، قرار بود موقتی باشد. در سال ۱۹۵۲ که ساختمانی که بایگانی در آن قرار دارد ساخته شد، قرار بود پس از چند سال به هتل بدل شود، اما نیاز شدیدی که به اسناد موجود در آن وجود داشت، باعث شد این نهاد پایدار شود و اکنون به موسسهای ماندگار بدل شده. کمیسیون بینالمللی بایگانی آرولسن، امروز شامل نمایندههای دولتی از آلمان و ده کشور دیگر ازجمله فرانسه، یونان، لهستان، آمریکا و اسراییل میشود.
این بایگانی شامل اطلاعاتی در مورد ۱۷.۵ میلیون اسم میشود و مشتمل است بر اسناد اداری که جنایات نازیها را ثبت میکند و در ضمن، شهادتهای شفاهی بازماندگان و خانوادههای قربانیان. حتی وسایل شخصی قربانیان و بازماندگان هولوکاست هم جزو داشتههای بایگانی است؛ مثلا عینکهایی که متعلق به زندانیان اردوگاههای نازیها بوده است.
بسیاری از این اسناد، شواهدی هستند در مورد تعقیب یهودیان و سایر مردمانی همچون سینتیها و روماها، که نازیها قصد نابودیشان را داشتند. اسناد موجود گاهی کوتاهند و با اطلاعاتی اندک. مثلا برای اردوگاه دستهجمعی «بوخنوالد» در آلمان، کارتهایی برای تکتک زندانیان وجود دارد که شامل اطلاعات ساده همچون نام و تاریخ ورود است.
اما در لابهلای این اسناد، در ضمن میتوان اطلاعاتی را راجعبه افرادی پیدا کرد که در شرایطی کمتر نمونهوار، در گیر و دار جنگ بودند. مثلا ما در طول پژوهشهایمان در قالب پروژه سرداری، به دهها شهروند ایرانی برخوردیم که از آنها ردی در «بایگانی آرولسن» باقی مانده؛ مثلا افرادی که وادار به کار اجباری شده بودند. شاید باور کردنی نباشد، اما شرکتهایی که از این افراد سود میبردند، آنها را بیمه کرده بودند و اسناد این شرکتهای بیمه، در آرولسن موجود است.
آزولای به من میگوید که یافتن این داستانهای انسانی در میان کوه شواهد موجود، نیاز به کار صبورانه «کارآگاهی» است. وقتی به او میگویم که اسناد مربوط به ایرانیها را در بایگانی پیدا کردهایم، میگوید که غافلگیر نشده و میافزاید: «اسنادی از مردمانی از همهجای دنیا در اینجا پیدا میشود، ازجمله چین، آذربایجان، قزاقستان، الجزایر، مراکش و خیلی جاهای دیگر.»
یکی از موارد شگرفی که آزولای با آن مواجه شد، به یکی از مبارزین مقاومت ضدفاشیستی در فرانسه باز میگردد. البته که این مقاومت شامل افراد بسیاری میشد، اما آنچه این فرد را ویژه میسازد، این واقعیت است که او الجزایری بود.
آزولای میگوید: «نازیها او را گرفتند و به اردوگاه دستهجمعی انداختند. ما موفق شدیم برخی داشتههای شخصی او را به خانوادهاش بازگردانیم و برای من، این تجربهای تکاندهنده بود.»
آزولای خودش هم اصالتا فرانسوی است و میگوید: «در فرانسه وقتی صحبت از مبارزین مقاومت میشود، اغلب به روستاییهایی فکر میکنیم که در این مناطق روستایی ریشهدار بودند و در میان جنگلها و کوهها میجنگیدند. من این تاریخ را اینگونه آموختم؛ اما این مرد از جایی بسیار متفاوت آمد و برای فرانسه میجنگید.»
خانم آزولای در سال ۲۰۱۶ به مدیریت بایگانی آرولسن منصوب شد و در این مدت، تلاشهای بسیاری برای مدرنسازی این نهاد انجام داده. او در سال ۲۰۲۱ بهخاطر اقداماتش، جایزه آکادمی برلین را گرفت که سالانه به افرادی داده میشود که برای رقم زدن روابط نزدیکتر بین آلمان و فرانسه تلاش میکنند.
ازجمله پروژههای قابل توجهی که خانم آزولای آغاز کرده کارزاری اینترنتی با هشتگ «تمام اسامی مهمند» (#EveryNameCounts) است. هدف این کارزار این است که بر اهمیت اسناد موجود در بایگانی برای مردم در سراسر جهان تاکید کند. آزولای در ضمن کوشیده تا اسناد بهطور دیجیتال قابل دسترسی باشند.
او میگوید: «میزان تقاضا بسیار بالا است. هشت سال پیش هیچ کدام از این اسناد در اینترنت نبودند؛ امروز میلیونها سند هستند و سالی ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر کاربر داریم.»
تقریبا تمام اسناد موجود در بایگانی آرولسن اسکن شدهاند. حالا کار دشوار، افزودن دادههای موجود در این اسناد به مجموعهای قابل جستوجو در جریان است. این کار حیاتی توسط کارمندان مجموعه، هوش مصنوعی و داوطلبینی بینالمللی انجام میشود که به گفته آزولای، «شبها بیدار میمانند تا این اسناد را دیجیتالیزه کنند.»
اسناد آرولسن در ضمن، بخشی از پروژه «حافظه جهانِ» یونسکو هستند، ابتکاری بینالمللی که هدفش پاسداشت میراث مستند بشریت و مقابله با فراموشی دستهجمعی است. این بایگانی بدینسان، نمایانگر تلاشی جمعی برای زنده نگهداشتن خاطره جنایات نازیها در جریان هولوکاست است و در عین حال، حفظ داستانهای انسانی میلیونها تن که در این جنایت بزرگ کشته شدند و یا بهنحوی از انحا، تحتتاثیر آن قرار گرفتند.
افرادی که علاقمند به تماس با آرولسن هستند و سوالی در مورد خانواده خودشان دارند، میتوانند از طریق این لینک با این نهاد تماس بگیرند.
]]>تاریخدانان در تلاش خود برای بازسازی گذشته، اغلب متکی به اسناد موجود در بایگانیها هستند. اما این اسناد هرگز کل ماجرا را برملا نمیکنند و ما اغلب باید به فکر این باشیم که جاهای خالی را چطور پر کنیم. ما نویسندگان این مقاله، دست به کاویدن در برخی بایگانیهای اصلی موجود در رابطه با هولوکاست زدیم و اسناد رسمی، فهرستها، گواهیهای ثبت و اسناد مربوط به افرادی که در زمان جنگ یا پس از آن در آلمان و یا اراضی تحت اشغال آن بودند را، بررسی کردیم. هدفمان پاسخ به سوالی ساده بود، شهروندان ایران به چه طرقی در گیر و دار هولوکاست قرار گرفتند؟ ایرانیانی که سر از اردوگاههای دستهجمعی نازیها و یا سایر اماکن مربوط به هولوکاست در آوردند، که بودند؟
***
مهمترین بایگانی مورد استفاده ما، «بایگانی آرولسن» در شهر باد آرولسنِ آلمان بود که از طریق موزه «یادبود هولوکاست» آمریکا، قابل استفاده است. این نهاد پیشاز این، «اداره پیگیری بینالمللی» نام داشت و در سال ۲۰۰۷ بود که درهایش به روی پژوهشگران گشوده شد. این مجموعه شامل میشود بر بیش از ۲۰۰ میلیون تصویر دیجیتال از اسناد مربوط به میلیونها قربانی نازیها، افرادی که دستگیر شدند، دیپورت شدند، کشته شدند، به کار اجباری و بردگی وادار شدند و از خانههای خود ناپدید گشتند و در پایان جنگ، قادر به بازگشت نبودند. این قربانیان، شامل حداقل ۴۴ ایرانی میشدند.
سرنوشت این ایرانیان متنوع بود:، برخی دانشجویانی بودند که پیش از جنگ یا در حین آن برای تحصیل به آلمان یا سایر کشورهای اروپایی آمده بودند؛ برخی کارگرانی در صنایع آلمان بودند، گرچه احتمال بیشتر این است که کارگر اجباری بوده باشند؛ چند نفری بیشک قربانیان نازیسم بودند، دستگیر شدند و روانه زندان یا اردوگاههای دستهجمعی گشتند. بیشتر این افراد یهودی نبودند و از گسترهای از پیشینههای مذهبی و قومی میآمدند؛ مانند آذری، ارمنی، مسیحی، مسلمان و بهایی. از خیلی از این افراد چیزی بهجز اسمی در فهرستهای رسمی پیدا نکردیم -اوراق بیمارستان، اردوگاههای آوارگان و سرشماری شهروندان خارجی- که پس از سال ۱۹۴۵ در مناطق اشغالی مختلف زندگی میکردند. دیگرانی هم هستند که تنها چیزی که ازشان میدانیم، جستوجوهای قوم و خویشانی است که در دوران پرآشوب پس از پایان جنگ، در پی یافتن عزیزانشان بودند.
ما در تمام موارد موفق، به بازیابی جزییاتی که در لابهلای اسناد گم شدند، نبودیم؛ اما میدانیم که ایرانیانی که در زمان جنگ در اروپا بودند، عمیقا تحتتاثیر این تاریخ قرار گرفتند. این بایگانی شاید بهنظر انبوهی از کاغذ و اسناد باشد، اما در دل آن میتوان سمت و سوی انسانی تاریخ را یافت و داستانهایی از مقاومت، مهاجرت، عشق و مرگ بازگو کرد. در اینجا، ما به چند نمونه از افراد ایرانی اشاره میکنیم که سر از اردوگاههای دستجمعی نازیها درآوردند و یا به طرقی دیگر، از قربانیان جنگ و مصائبش بودند.
از مردی به نام «آقا حسن» آغاز میکنیم که سفرش مرزهای فیزیکی و تاریخی را در مینوردد و نوری بر سختیهایی میتاباند که قربانیان ایرانی نازیسم از سر گذراندند. او متولد سال ۱۹۱۶ در شهر آذرینشین خوی در شمالغرب ایران بود و همانجا بهعنوان «حروفچین» کار میکرد. در سال ۱۹۴۱ که ایران تحت اشغال بریتانیا و اتحاد شوروی قرار گرفت، خوی به دست شورویها افتاد. نیروهای اشغالگر شوروی از مقامات ایران، خواهان نیروی انسانی بودند و آقا حسن جزو کسانی بود که به این کشور دیپورت شد. او بههمراه حدود ۲۰۰ تن دیگر، به کارگر اجباری در بندری در شبهجزیره کریمه بدل شد که در آن هنگام، بخشی از روسیه شوروی بود. شرایط او زمانی بدتر شد که کریمه در پی کارزاری هشت ماهه که در همکاری با رومانی و ایتالیا (متحدین آلمان) انجام شده بود، بالاخره در ژوئیه۱۹۴۲ به دست آلمان نازی افتاد. شورویهای بسیاری به اسارت جنگی گرفته شدند و حسن و بقیه کارگران را به یک اردوگاه دستهجمعی نازیها به نام «میدانک»، در لهستان تحت اشغال آلمان فرستادند. برخی در گروه حسن کشته شدند. به گفته او، آلمانیها، ایرانیان غیریهودی را با زندانیان یهودی که در ابعادی وسیع کشته میشدند، مخلوط کردند؛ اما حسن زنده ماند. او از میدانک چند بار بهعنوان کارگر اجباری به اردوگاههای مختلف در لهستان اشغالی، آلمان و اتریش فرستاده شد. در آوریل ۱۹۴۵، درست در زمانی که جنگ داشت به پایان میرسید، او در حین یکی از حملات هوایی دست به گریز زد و با گذر از مرز ایتالیا به اردوگاه آوارگان در شهر اودینه رسید که حالا دست بریتانیاییها بود. حسن از آنجا به رم رفت و در آنجا در بازار سیاه، سیگار میفروخت. او با زنی ایتالیایی ازدواج کرد و از او دختری به دنیا آورد. حسن در درخواست کمکی که از «کمیسیون تدارکی سازمان بینالمللی پناهندگان» مطرح کرد، تقاضای اسکان در ترکیه بههمراه خانوادهاش را داشت. معلوم نیست به چه دلیلی نمیخواست به ایران بازگردد. بهنظر میرسد که با تقاضای او موافقت نشد.
اسناد آقا حسن از اردوگاه آوارگان در ایتالیا – بایگانی آرولسن
یک کارگر اجباری دیگر که تقاضای کمک کرد، «توماج محمد» نام داشت. شهادت او در فرم تقاضای کمک از کمیسیون تدارکی، ثبت شده است:
فرد فوقالذکر در سال ۱۹۲۰ بههمراه والدینش، کشور متبوع خود را ترک کرده بود. او به لهستان آمد و تا روز اول مه۱۹۴۲ در «سلوگون» زندگی میکرد ودر عین حال، بهعنوان کارگر مددی، به کشاورزی کمک میکرد. در آن زمان چون بهعنوان کارگر اجباری نزد آلمانیها فرستاده شد، از اول مه۱۹۴۲، تا ۸سپتامبر۱۹۴۵، برای یک کشاورز کار میکرد. بعدها توسط اداره امداد و نجات سازمان ملل به اردوگاه پناهندگان فرستاده شد و تا ۱۹مارس۱۹۴۷ آنجا بود. پس از تعطیلی اردوگاه، به «نوآنبینگ» رفت و آزادانه تا ۱۷ژوئيه۱۹۴۸ آنجا زندگی میکرد و اکنون در اشتغال کارگاه «ام جی ای آیر»، بهعنوان پلیس نگهبان است. او که میترسید اخراج شود، خود را ترک نامید و در اسناد آلمانی، مکان تولدش را تغییر داد. تمام اسناد در این درخواست آمدهاند. او مرد خوب و صادقی است.
مقام اداره امداد و نجات سازمان ملل روی یک تختهسیاه بزرگ تعداد و ملیتهای افراد آواره در اردوگاههای منطقه واردماندورف را مینویسد. در آن زمان در این اردوگاهها، ۱۱ آواره ایرانی پیدا میشدند. کلاگنفورت، اتریش، دسامبر۱۹۴۵
کار اجباری یکی از موضوعات آشنای اسناد موجود در بایگانی است. برخی ایرانیان مثل حسن، مستقیما از ایران به منطقه تحت اشغال شورویها آورده شدند و از آنجا به اراضی آلمانی. دیگران، مثل توماج محمد، از قبل در اروپا و یا حتی خود آلمان بودند و کار میکردند و یا درس میخواندند و در زمان حکومت نازیها اما، به کارگران اجباری بدل شدند. درحالیکه خیلی از اسناد چندان در مورد داستانها و سرنوشتهای افراد چیزی نمیگویند، اغلب به شرکتها و سازمانهایی اشاره دارند که بخشی از عملیات نازیها هستند و بسیاریشان تا امروز هم وجود دارند، ازجمله «زیمنس« و «دماگ.» این شرکتها بدنامند به اینکه در زمان جنگ برای تامین منافع خودشان، از کار اجباری استفاده میکردند. ما نمیدانیم چگونه مردی ارمنی از شهر تبریز در ایران، به نام «آقبکیان هارتون»، در زمان جنگ جهانی دوم سر از آلمان درآورد، اما میتوان با میزانی قطعیت گفت که او کارگر اجباری بوده است، چرا که نامش در اسناد «سازمان تاد» میآید. این سازمان، مهندسی عمران نازیها بود که در سال ۱۹۴۵ تعطیل شد.
برخی قربانیان دیگر اما احتمالا درگیر فعالیتهای ضدنازی بودند. «امیر فرخ گرانمایه»، متولد برلین بود. پدرش، «رضا مویدالسلطنه»، سفیر ایران در آلمان بود. امیر فرخ، بین ایران و آلمان بزرگ شد و در هر دو کشور زندگی میکرد. به دهه ۱۹۴۰ که میرسیم، میبینیم او با زنی آلمانی ازدواج کرده و در برلین خانواده دارد. او پس از جنگ در برگه تقاضای کمکی که تسلیم کمیسیون تدارکی میکند و در آن خواهان استرداد به ایران میشود، خود را اسیر جنگی معرفی میکند. آلمان نازی در زمان جنگ کوشید ایرانیان شاخص در برلین را برای تلاشهای خود جهت تبلیغات در ایران به خدمت بگیرد، ازجمله چهرههای شاخصی که در این راه قدم گذاشتند، میتوان به «بهرام شاهرخ»، پسر یک نماینده برجسته مجلس و رییس جامعه زرتشتی در ایران، اشاره کرد که صدای اصلی فارسی در رادیو برلین شد. نازیها میخواستند گرانمایه هم به این تلاشها بپیوندد، اما او حاضر به این کار نشد و مجبور شد به همین علت، بهایی سنگین بپردازد. در سال ۱۹۴۴، او را به اردوگاه دستهجمعی زاکسنهاوزن فرستادند. امیر فرخ گرانمایه سزاوار آن است که بهعنوان نمونهای از پدیدهای شناخته شود که تا الان کمتر در موردش میدانستیم؛ «شهروندی ایرانی که بهای مخالفت سیاسی با نازیها را میپردازد و سر از اردوگاههای دستجمعی در میآورد.»
«مسعود میریزدانیان»، دیگر شخصی است که در اسناد به او برمیخوریم. او در پاریس، مهمانخانهای داشت و نمیدانیم چه شد که به بوخنوالد و میتلبائو دورا فرستاده شد. در کارت شناسایی که در اردوگاه به او دادند، نامش بهعنوان زندانی سیاسی ایرانی آمده. بسیاری ایرانیان در این زمان عضو جریانات سوسیالیستی، کمونیستی و یا سایر نیروهای ضدفاشیستی بودند که برای نازیها پذیرفتهشده نبود. مسعود اما زنده نماند تا داستان خود را بازگو کند و در مارس ۱۹۴۵ در اردوگاه دستهجمعی نوردهاوزن، یک ماه پیش از آنکه توسط نیروهای آمریکایی آزاد شود، جان سپرد.
دیگرانی که شاید علیه حکومت نازی فعالیت کرده باشند، احتمالا برای سایر دولتها یا سازمانها کار میکردند؛ «آیرام محمد» در سال ۱۹۴۳ در برلین، به ظن جاسوسی دستگیر شد. او رییس پلیس بود. در اسناد دستگیریاش آمده که تسلیحاتی در اختیار داشته، لباس موقری داشته و روی بازویش خالکوبی صورت زنی مشاهده میشود. او را در اردوگاه دستهجمعی اورانیهبورگ، زندان پلیسی در برلین به نام «زل آم سی» و یک زندان پلیسی دیگر در سالزبورگ حبس کردند. وقتی زندان او در برلین در سال ۱۹۴۵ توسط ارتش آمریکا آزاد شد، او هنوز زنده بود؛ اما همان سال در برنِ سوئیس درگذشت. این مرد مورد غریبی است، چون نامش شباهت بسیاری به «محمدحسین آیرام» دارد که او هم رییس پلیس بود، اما میدانیم که در سال ۱۹۴۸ در لیختنشتاین درگذشت. آيا امکان دارد که این همان آیرام معروف یا از اقوامش باشد؟
دیگر فردی که در همین دسته جا میگیرد، «افشار ابوافضل» است که داستانش شاید غریبترین موردی باشد که پیدا کردیم. در اینجا است که میبینیم پیدا کردن حقیقت تاریخی، میتواند چقدر دشوار باشد.
افشار تا سالها پس از جنگ (حداقل تا سال ۱۹۵۹) بهدنبال دسترسی به اسناد مربوط به دستگیریاش توسط گشتاپو بود. او میخواست با آنها از دولت آلمان تقاضای غرامت کند و زندگی شایستهای را پس از آنکه همه چیزش را از دست داده بود، آغاز کند. او به گفته خودش در زمان جنگ جاسوس بود و برای سوئیس کار میکرد و «به مردم کشورش خیانت کرد»، اما ماهیت خدمات او در لایهای از رمز و راز پنهان مانده. یکی از جزییاتی که او در مکاتباتش به آن اشاره میکند، این است که به او ماموریت داده شده تا اطلاعاتی در مورد یک مرد یهودی ایرانی به نام «حییم اشکنازی» پیدا کند. آقای اشکنازی در پاریس زندگی میکرد، در اردوگاه درانسی زندانی شده بود و بعدها به آشویتس فرستاده شد و همانجا کشته شد. افشار اما در زمان جنگ، قادر به پیدا کردن او نبود. خودش در برلین توسط گشتاپو دستگیر شد و به گفته خودش، توسط دولت سوئیس نجات پیدا کرد و این بود که زندانی نشد. نامههای بسیاری که او پس از جنگ نوشت، ره به جایی نبردند. مقامات آلمان مدرکی برای تایید دستگیری او توسط گشتاپو پیدا نکردند و تلاشهایش برای دریافت غرامت به جایی نرسیدند، اما نامههای او تنها به داستان مبهم خودش مربوط نمیشوند. آلمانیها هنگام جستوجو در این مورد، به اسنادی راجعبه ایرانی دیگری میرسند که اسمی شبیه او دارد، «افشار عبدالعلی خان» که به ظن جاسوسی توسط گشتاپو دستگیر و از آلمان اخراج شد. شباهت این دو قابل توجه است، اما افشار ابوالسفال، اصرار دارد که او فرد دیگری است و بهخاطر فعالیت سیاسی در برلین توسط گشتاپو دستگیر شده. شواهدی در این مورد پیدا نشده، اما این داستان همچنان حاوی اطلاعات مهمی راجعبه حضور ایرانیان در جریان هولوکاست است. میبینیم که دیگرانی چون حییم اشکنازی و افشار عبدالعلی خان نیز، جزئی از این داستان بودند، اما اسنادی بهجای نگذاشتند.
داستانهای افراد اینچنینی، یادآور این واقعیت است که هولوکاست (یعنی قتل نظاممند شش میلیون یهودی به دست آلمان نازی و همدستانش)، بر سایر کشورها از جمله ایران نیز تاثیر گذاشته است؛ چه از طریق ایرانیانی که بهدلیل گرایشهای سیاسی خود مورد تعقیب نازیها قرار گرفتند و چه آنانی که قربانی شرایط بد دوران جنگ شدند. باید پژوهشهای بسیار بیشتری انجام شود تا به تصویری کاملتر برسیم. مهمترین این است که باید این داستانها را به داستانهای دیگری که میشناسیم اضافه کنیم؛ مثلا داستان یهودیان ایرانی که میدانیم اردوگاههای دستهجمعی را از سر گذراندند و از هولوکاست جان سالم به در بردند، یا آنانی که احتمالا در هولوکاست کشته شدند. با نشان دادن اینکه تاریخ هولوکاست چطور بهطرق مختلف به تاریخهای ملتهای مختلف مثل ایران مربوط میشود به شیوهای موثر برای آموزش به نسلهای جدید در مورد این جنایت دهشتناک و درسهای پایدار آن میرسیم.
توبا کویپرت، بهایی ایرانی که پس از جنگ سر از اردوگاه آوارگان کایزرلاترن در آلمان در آورد
]]>